جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3561- تاریخ : 1394/11/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

 تذکره‌ي مولانا عليرضا لبش به خامه‌ي صابرالدواله‌ي قديمي 

 آن طنزپرداز وزين، آن سرور نمکين، آن که طعنه مي‌زند هم به آن هم به اين، آن خوش روي پر موي و دلپذير چون تاس شش و بش، آن که از هر مانعي کرده پرش، مولانا عليرضا لبش، بلند قامت بود و طنزپرداز(حفظ الله گيسوانش)

آورده‌اند او را روزي بردند نزد پير طنازان تا نامي نيکو بر او نهد. پير چون زيبايي و رعنايي وي را بديد، ساعتي گرخيد و در نهادن نام به جد درماند. گفتند يا شيخ کجايش ز ديگر اعضايش شگفتانه انگيزتر است. پير اندکي تامليد و گفت: لبش. آن شد که نامش لبش شد. (انارالله برهانه و هندوانه)

آورده‌اند روزي در «کافه عشقه» که مجاور «کافه خنده» بود، «مرثيه‌اي براي گمگشتي» انسان در «لاف تو شک» مي‌گفت و به آن فکر مي‌‌کرد که چطور با «کبريت کم خط» محتويات «نسکافه‌هاي بعد از ظهر» را با «خنده در مراسم تدفين» «شکرپاش»‌هاي بي ‌نمک هم بزند. در آخر به اين نتيجه رسيد اين داستان «بي سروته» زندگيش ، صرفا «اشتباه طنز پردازي» بوده و ناگهان بي‌جامگان و يافتم يافتم گويان از کافه بيرون جست و يک عدد نان تست را به ابديت کرد پست.(1)

خواهند آورد! که روزي بدخواهان و کينه‌توزان بر آن شدند سايه‌ي سرو تنومند طنازان را از سر دنياي دون کم کنند و خيل طرفدارانش را دچار غم کنند. هرچه تير تهمت و نقد و افترا بر او زدند کارگر نشد. بد سگالان بي‌مايه مي‌خواستند هر طور که شده چشمه‌ي مايه‌ي حيات نمک را بخشکانند يا بادکنک محبوبيت در حال صعودش را بترکانند. لذا نزد ساحري عبوس رفتند و گفتند ما هر چه مي‌کنيم نمي‌توانيم او را ز پاي دربياوريم. ساحر با مشورت اجنه‌گان بو داده گفت: پاشنه‌ي آشيل لبش، لبش است. او را در آب نمک شسته‌اند و رويين تن شده، فقط لبش بيرون مانده‌است. عده‌اي شبانه به منزلش ريختند، لبش را هم‌چون فرخي دوختند و دل عالمي را سوختند. (لعنت الله الي کل بدخواهانه و کک افتد ميان تنبان دشمنانه)

1- کلمات مشخص شده در آن پاراگراف کتابهاي شيريني است که استاد لبش مرتکب شده‌اند و جان مي‌دهد براي خواندن تا پاي مرگ!


نسخه چاپي ارسال به دوستان