جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3543- تاریخ : 1394/11/01 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 داستان روز 

"درخت گردکان با اين بزرگي ، درخت خربزه ا… اکبر"

يکي بود يکي نبود ، الاغي بود که فکر مي کرد خيلي داناست . روزي الاغ در باغي چشمش به بوته خربزه افتاد و با خودش گفت : چه بوته ي خوبي ! با اين که شاخه ي محکمي ندارد ، توانسته ميوه اي به اين بزرگي بدهد سپس الاغ زير درخت گردو رفت تا استراحت کند .

درخت گردو گفت : سلامت کو ؟ همين جوري اومدي زير سايه ي من ، من سالها زحمت کشيدم تا به اين قد و بالا رسيدم الاغ گفت : به تو هم مي گويند درخت ؟ فقط بلدي پُز شاخ و برگ و سايه ات را بدي . از بوته ي خربزه ياد بگير يک هزارم تو قد ندارد ولي ميوه اي به آن بزرگي مي دهد .

اما تو با اين همه بزرگي ميوه اي به اين کوچکي مي دهي . بعد از مدتي الاغ چرتش گرفت و زير درخت خوابش برد . درخت گردو تکاني خورد و گردويي بر سر الاغ انداخت .

الاغ سرش درد گرفت .گردو گفت : اگر همه ي فکرهاي تو درست از آب در آيد چه مي شود .

الاغ گفت: يعني چه ؟

درخت گفت: اگر ميوه ي من بزرگ بود و به سر تو مي افتاد حتماً تو را مي کشت نه ؟

الاغ گفت : هر چيز به جاي خودش نيکو است همان بهتر که ميوه تو کوچک باشد !

به همين دليل مي گويند : درخت گردکان با اين بزرگي ، درخت خربزه ا… اکبر .


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون