جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3532- تاریخ : 1394/10/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

 ادبيات دوست داشتني من
 مهماني كنسل شد 

مهدي طوسي

وقتي كه موضوع به خاطر يك مشت دلار را از دوستم شنيدم با خودم فكر كردم كه هنوز هستند كتاب هايي كه من نخواندم و اين كتاب را مثلا برخي خوانده اند كه اصلا فكرش را هم نمي شود كرد.

سرم را انداختم پايين و آنقدر خجالت كشيدم كه با خودم فكر كردم همان بهتر كه ديگر در اين مورد حرفي به زبان نياورم . از دوستم خداحافظي كردم و از اين كه اين كتاب را به من معرفي كرد بسيار خوشحال شدم.

*

انگار همين ديروز بود كه ننه مهماني گرفته بود. انگار همين ديروز بود كه ننه به خاطر خواهرهايش يك گوسفند مشتي زد زمين و به قول دوستم يك مشت دلار هزينه كرد تا آنها بخورند و بخندند و سر و صدا كنند و بروند.

اما نمي دانم چرا ننه دوباره به كله اش افتاده كه روز جمعه كه همين فردا مي شود همه انها را دعوت كند تا آنها بيايند منزل ما و دوباره بخورند و خوش باشند.

بابا اين روزها بسيار پكر است براي اينكه پول كافي براي انجام اين كار ندارد و از طرفي كاري هم از دستش بر نمي آيد و بايد اين كار را انجام بدهد چرا كه اگر اين كار را نكند ننه بسيار ناراحت مي شود و وقتي كه ننه ناراحت بشود يعني اينكه بابا اوقاتش تلخ مي شود و به قول خودش روزگارش سياه!

اما من دلم مي خواهد كتاب بخوانم و دلم مي خواهد كسي سر و صدا نكند و بتوانم در كمال آراش كارم را انجام بدهم.

بايد به بابا هم كمك مي كردم كه اين روزها بسيار كلافه است. رفتم پيش ننه:

- ننه خودت خسته مي شوي خب، مگر همين دو هفته قبل نبو دكه اين همه مهمان داشتي؟ به نظر من يك استراحت دو سه ماهه به خودت بده بعد دوباره همه را دعوت مي كني......!

- پاشو برو بچه تو كار بزرگترها دخالت نكن!

اين حرف ننه بد جوري روي من تاثير گذاشت و ترجيح دادم كه ديگر حرفي را در اين زمينه نزنم و بروم و به قول ننه به كار خودم كه كوچكتر هستم بپردازم. رفتم بالا و كتابي كه نامش به خاطر يك مشت دلار بود را خواندم. از آن دسته كتاب هايي است كه آدم احساس مي كند برخي چقدر پول دارند كه مي توانند شهري را جا به جا كنند و برخي هم مثل باباي من نمي توانند هر دو هفته يك بار يك مهماني بدون درد سر برگزار كند!

راهي به ذهنم رسيد. آن راه مي تواند هم ننه را از برگزاري مهماني منصرف كند و هم بابا را از اين دغدغه در بياورد. ندارد خب راست مي گويد!

- ننه جان من شنبه امتحان دارم. بهتر نيست كه بي خيال مهماني بشويد؟

- اگر قول بدهي امتحانت را بيست بگيري باشه!

با يك قول من هم مهماني كنسل شد و هم بابا خوشحال شد!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون