جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3522- تاریخ : 1394/10/06 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(يكشنبه)

 يادداشت 

رنج نامه ي يک معلم

علي حمزه اي نيا / کرمان

سال سوم بازنشستگي ام را تجربه مي کنم و انگار دير زماني است که سخت پير شده ام.

بگذار خاطرات شروع معلمي ام را برايت بگويم تا همراه با خاطراتم تو را به دفتر سي ساله ي عاشقانه هايم ببرم.

با عشق معلمي را آغاز کردم ، اولين روز حضور در کلاسم را پس از دوره ي تربيت معلم هيچ گاه فراموش نمي کنم حتي اگر بيش از اين فراموشي بگيرم. از اينکه دستانم گچي مي شد، شانه هايم گرد گچ را تا دفتر مدرسه با خود مي برد، عرق پيشاني ام را با دستان گچي پاک مي کردم و... سخت لذت مي بردم. دانش آموزان را چونان فرزندانم دوست داشتم و اگر روزي ديدارشان مقدور نبود برايم طولاني مي شد. با مختصر حقوقي که مي گرفتم ( 3600 تومان در ماه) زندگي مي کردم ، مسافرت مي رفتم ، پس انداز مي کردم و...

گذشت و گذشت و من بي خيال از گردش روزگار و خواب فلک ، کم کم متوجه گذرآب و لب جوي و عمر و... شدم .

موي سپيد و توي آينه ديدم...

اما کماکان خستگي ناپذير ، زکات اندوخته هايم را با نهايت عشق و ايثار به طالبان علم مي پرداختم. تا اينکه گردش روزگار بر من نيز چون ديگر آدميان اثر گذاشت و گرد ميان سالي و... بر سر و رويم نشست.

در طول اين سال ها بارها نظام آموزشي عوض شد و هر کدام اثرات نيک وبد خود را بر نسل هاي مختلف آزمايش کردند ولي نتوانستند نتايج مطلوبي به دست بدهند و جاي خود را به ايده و طرح بعدي دادند. تا اينکه طرح پر طمطراق " توصيفي" از گرد راه رسيد و مسئولان و کارشناسان داد سخن ها دادند و از نتايج فراوان آن گلوها پاره کردند و آن را چونان گمشده ي يعقوب بر چشمانشان سائيدند .

بگذريم از نتايج اين طرح . آينده و آيندگان در اين خصوص قضاوت خواهند کرد و همين کارشناساني که اکنون اندر فوايد طرح توصيفي کنفرانس ها مي دهند و آمار و ارقام تحويل عوام الناس مي دهند خواهيد ديد که در صورت ناکارآمد تشخيص دادنش چگونه يک شبه 180درجه چرخش نموده و اندر مضراتش کتاب ها خواهند نوشت و ...

سال هاي واپسين معلمي ام ، ديگر آن شور و شوق سابق را نداشت زيرا :

دريافتي حقوق ماهانه ام کفاف زندگي ام را نمي داد و گاه مجبورم مي کرد دنبال شغلي باشم که بتوانم زندگي ام را مختـصر تکاني بدهم . تاکسي تلفني ، ويزيتوري ، نسخه خواني ... و يا همانند اکثريت به تدريس خصوصي روي بياورم و از اينجا بود که شخصيت معلمي ام را در معرض خدشه ديدم. معلمي که شهيد ثاني معتقد است " متعلم بايد دو زانو در برابرش بنشيند" . ناگهان خود را دو زانو نشسته در برابر متعلم خصوصي ( آن هم با پيژامه ) يافتم.

مي داني برادر ! ...

اولين شکست هاي روحي يک معلم زماني است که پس از يک يا چند جلسه تدريس خصوصي ، دانش آموز ، چند قطعه اسکناس چروکيده يا يک قطعه چک مدت دار کف دست او مي گذارد.

ما کجاي تاريخ ايستاده ايم ، برادر؟

از امروز ديگر دانش آموز ، دانش آموز نيست. مشتري هم نيست ، صاحب کار است.

ارزش و احترام معلم جاي خود را با هزار چيز ديگر عوض کرده. ديگر کمتر کسي جلوي معلم از جا بر مي خيزد. روزگاري نه چندان دور به يُمن در آمد نامش برپا مي زدند . ولي امروز هنگام ورودش به اکراه بلند مي شوند.

روزگاري ، از هيبت نامش پشت سر پدرانشان پناه مي گرفتند ولي امروز صندلي اتوبوس را هم برايش خالي نمي کنند.

روزگاري براي نان گرفتــــن براي آقا معلم از هم ديگر سبقت مي گرفتند ولي امروز در صف نانوايي يک بفرما هم تعارفش نمي کنند و....

خدا نکند در تاريکي شب مسافري را به مقصدش برساني و هنگام پايين شدنش بگويد: بقيه پول هم مال خودت آقا معلم.

زياد حاشيه نروم ، اينها نمونه دردهايي است که مانند خوره به جان اين قشر زحمتکش بي جيره و مواجب افتاده و مصداق هائيست که همگان بر آن متفق القولند و مبرهن.

چرا اوضاع و احوال آموزش و پرورش ما و نظام آموزشي ما اين گونه شده است؟ چرا معيارهاي ارزشي اين پيامبران آموزشي کم رنگ شده است؟ چرا وضعيت معيشت معلمان بدين سان انگشت نما شده است؟

در زماني نه چندان دورموضوع " علم بهتر است يا ثروت؟ يکي از ساده ترين ، پيش پا افتاده ترين ، عمومي ترين و... انشاء بود و همه بلا استثناء با اين جمله آغاز مي کردند: بر همه واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت است. امروز ديگر اين موضوع نه تنها قابليت طرح ندارد که به يکي از مکررترين جوک ها تبديل شده که کسي نيشخندي هم برايش خرج نمي کند و اگر کسي در انتخاب شغلش معلمي را برگزيند ( آن هم در انشايش و از روي تفريح) سوژه ي عام و خاص خواهد شد. ــ ببخشيد بزرگواران عزيز ، قصد هيچ گونه اهانتي نيست ، بلکه واقعياتي است که از پرده برون افتاده ‌.

در مدارس غير انتفاعي هم ( غير مجاني) که جز منفعت چيزي براي صاحبانش ندارد و جز نشر علم همه چيز ، نقش معلم بسيار نزول کرده و معلم جرأت گفتن حتي " بالاي چشمت ابروست " را ندارد و کرنـــش در برابر اولياء محترم هم که از اسباب لازم آموزشي شده . بي سوادي مد شده و با پول مي توان همه ي مدارج علمي را طي نمود و همه ي مدارک را خريد.

ديگر در کلاس ها خبري از شور و عشق نيست، کسي دلش براي کلاس تنگ نمي شود، دستها حتي به ماژيک وايت برد هم حساس شده اند و تخته هاي سياه جاي خود را به تخته هاي هوشمند داده اند و به قول يکي از بزرگان يک سي دي هم ميتواند کار معلم را انجام دهد ، ديگر چه احتياج به معلم.

شايد ديگر نسل ما معلمان بازنشسته اضافي هستيم و بايد با نسلي نو معاوضه شويم. نسلي سوخته که امروز ديگر از پس مخارجش هم بر نمي آيد. در تأمين هزينه هاي فرزندانش که ديگر بزرگ شده اند و هر کدام يا بايد سر و سامان بگيرند و يا شهريه دانشگاه و... رابپردازند مانده است و گاهي هم بايد طعنه ها و زهرخندهاي آنها را تحمل کند که : بابا جون مگه شغل کم بود که رفتي معلم شدي؟

و اينجاست که پيش خودم زمزمه مي کنم:

معلمي شغل نيست ، اشتعال است.

تا فرصتي ديگر ... يا حق


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون