جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3496- تاریخ : 1394/09/01 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 حكايت 

بزرگوار مردي

آورده اند که روزي مردي به خدمت فيلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن مي گفت. در ميان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسيار خوب مي گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردي است و هرگز کسي چون او نبوده است.»

افلاطون چون اين سخن بشنيد سر فرود برد و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:« اي حکيم! از من تو را چه رنج آمد که چنين دلتنگ شدي؟» افلاطون پاسخ داد:« اي خواجه! مرا از تو رنجي نرسيد. ولي مصيبت بالاتر از اين چه باشد که جاهلي مرا ستايش کند و کار من او را پسنديده آيد؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است!

منبع:شاپرك


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون