جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3355- تاریخ : 1394/03/10 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 خبر ادبي 

نگاهي به «خانه ماتريونا» اثر الکساندر سالژنيتسين

فرشاد شيرزادي

رمان کوتاه و همواره در ياد ماندني «خانه ماتريونا» نوشته «آلکساندر سالژنيتسين» داستان‌نويس نامدار و معاصر روسي(1918-2008) و برنده نوبل ادبيات همچون ديگر رمان‌ها و آثار شاخص و برجسته او، برآمده از واقعيت زندگي، کار و تلخ‌کامي‌هاي کتمان شده بسياري از آحاد مردم فرودست و به بردگي کشيده شده کشور پهناورش در دوران فرمان‌روايي بلامنازع حزب کمونيست اتحاد شوروي سابق است.

ايبنا: در اين رمان زندگي و مرگ فاجعه بار يک پيرزن روستايي 60 ساله بيمار و به تعبيري رها شده و تنها، محور و درونمايه مرکزي و مورد نظر نويسنده است. در آغاز فصل اول رمان مي‌خوانيم :

"تابستان 1956 بي آن‌که مقصد خاصي را در نظر داشته باشم، از بياباني گرم و پر گرد و خاک به روسيه بازگشتم. در هيچ جاي روسيه کسي انتظارم را نمي‌کشيد، چون 10 سال ناقابل بود که پا به آنجا گذاشته بودم. فقط دلم مي‌خواست به مناطق مرکزي بروم که در آن خبري از گرما نيست و صداي برگ درختان جنگل به گوش مي‌رسد. دلم مي‌خواست در اعماق روسيه و دور از چشم ديگران جاي بگيرم، البته اگر چنين جايي وجود مي‌داشت.»

اين شروع متکي بر نظرگاه (زاويه ديد) شخص اول مفرد –مردي به نام «ايگناتيچ»- که لحن و انگيزه روايت و شيوه نويسندگي خلاق آلکساندر سالژنيتسين را آشکار مي‌کند، لامحاله بازمي‌گردد به تجربه‌ها و واقع‌نگري و جهان انديشگي و هستي‌شناسي هنري و وجدان نيرومند انساني نويسنده‌اي فرهيخته. در ادامه مي‌خوانيم:

"يک سال پيش از آن، در شرق رشته کوه‌هاي اورال تنها شغلي که مي‌توانستم پيدا کنم کشيدن گاري و چرخ‌دستي بود. حتي مرا به عنوان برق‌کار پروژه‌هاي درست و حسابي ساخت و ساز نيز نمي‌پذيرفتند. ولي شغل معلمي مرا به سوي خود مي‌کشيد.»

بسياري از اهالي کتاب و به ويژه خواننده‌هاي پيگير رمان و داستان‌هاي حقيقي و ارزشمند جهاني، با همين اشاره تلويحي راوي رمان «خانه ماتريونا» به روشني و با سرعت درمي‌يابند که اين بار هم الکساندر سالژنيتسين با تکيه بر زندگي و تجربه‌هاي خود در کسوت و موقعيت يک شهروند شورويايي معترض که زندگي در زندان‌هاي مخوف استالين و اردوگاه کار اجباري و تبعيد طولاني در مناطق بسيار بد آب و هوا و گاه کُشنده را با سخت‌جاني –به لطف زنده نگه داشتن اميد در جان خود- تاب آورده، پس از گذراندن دوره 10 ساله زندان و تبعيد، با فاصله يا بدون فاصله گرفتن زماني از تجربه مستقيم خود، به بازآفريني واقعيت روي آورده است.

رمان «خانه ماتريونا» که از همان نخستين سطر گيرايي آشکار و تپشي زيرجلدي دارد، اين گونه ادامه مي‌يابد:

«هنگامي که از پله‌هاي اداره تحصيلات عمومي ايالت ولاديمير بالا رفتم و پرسيدم بخش کارگزيني کجاست، با تعجب ديدم که کارمندان اينجا نه پشت درهاي چرمي سياه رنگ، بلکه پشت پارتيشن‌هاي شيشه‌اي، شبيه آنچه در داروخانه‌ها هست، نشسته‌اند. به هر حال، با کمرويي به پنجره کوچک نزديک شده، خم شدم و پرسيدم: «ببخشيد، شما احتياج به معلم رياضي نداريد؟ منظورم در جايي دور از ايستگاه راه آهن است. قصد دارم براي هميشه اينجا بمانم.»

مدارک مرا حرف به حرف وارسي کردند. از اين اتاق به آن اتاق رفتند و با جايي تماس گرفتند. براي آن‌ها هم غيرعادي و کم سابقه بود. تقاضا هميشه براي کار در شهر بود، آن هم تا حد امکان شهرهاي بزرگ. سرانجام گفتند که مي‌توانم به منطقه کوچکي به نام «ويوکايه پُله»(دشت مرتع) بروم. شنيدن نامش هم کافي بود تا شادي و وجد وجودم را فرابگيرد و نام با مسمايي بود. ويوکايه پُله، واقع در آبکندها و نيز تعدادي تپه ديگر، محصور در ميان جنگل داراي برکه و آب‌بند، درست همان‌جايي بود که زندگي و مرگ در آن هر دو شيرين است.»

در ادامه داستان در مي‌يابيم که زندگي در آن منطقه فقط متکي و محدود به استخراج زغال‌سنگ است. راوي که به عنوان مستأجر در جست‌وجوي خانه‌اي مناسب است، پس از جست‌وجو و ديدن چندين خانه روستايي که هر کدام در نظر او ناجور و ناپسند جلوه مي‌کند بالاخره به خانه ماتريونا مي‌رسد. مي‌خوانيم:

«راهنماي من که به نظر مي‌رسيد کم‌کم از دستم خسته شده، گفت: «خب، فقط مي‌ماند ماتريونا. البته خانه چندان مرتبي ندارد، در انزوا زندگي مي‌کند و مريض هم هست.»

خانه ماتريونا در همان نزديکي بود. خانه‌اي بود با چهار پنجره کوچک روي ديواري سرد و بي‌روح و نه چندان زيبا، سقفي چوبي و شيب‌دار از دو طرف و پنجره تزيين شده اتاق زير شيرواني. اين خانه نسبتاً مرتفع و با هجده رديف الوار ساخته شده بود ولي تخته‌هاي سقف پوسيده بود و الوارهاي ديوارها و در، که زماني مستحکم بوده‌اند، به رنگ خاکستري درآمده و لايه رويي‌شان پوک شده بود. در ورودي بسته بود، ولي راهنماي من به جاي اين‌که در بزند، دستش را از پايين داخل کرد و چفت را که سد محکمي در مقابل احشام و آدم‌ها نبود، باز کرد.»...


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون