جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3332- تاریخ : 1394/02/13 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 پناه به عالم قصه 

لطف ا... شيرين زبان

دو تن از سرمايه داران عالم پول و طلا، در پشت سرم نشسته اند و در مورد موفقيت‌هاي خود در سال جاري صحبت مي كنند. يكي مي گويد: فلان سيلو را در بهمان جا گرفتم....الان اگر بفروشم كلاً سوده.....

ديگري مي گويد: يك خانه در پايتخت گرفتم اگر كمي به خود فشار آورده بودم خانه بالايي آن را هم مي خريدم و....

همان طور در حال خريدوفروش اوراق بهادار و جمع كردن سرمايه هستند و صاحب اين قلم هم بي خبر از دنيا و مافي ها در حال نوشتن قصه‌ا‌ي از دنياي رنگين و كودكانه اش.

بالاخره حرف آن دو تمام مي شود و حسرت داشتن پول و مال و منال بيشتر همچنان در سينه شان؛ و اين بار بند مي كنند به نويسنده اين سطوراز همه جا بي خبر: كه اي فلاني تو پول هايت را چكار مي كني؟

براي چند دقيقه از دنياي رنگين كماني قصه پرت مي شوم به لب هاي دو مردي كه سيگار مي كشند و دودش را به رويم پف مي كنند. هرچه زور مي زنم بهشان بگويم مي بينم كه نه سينه من مجال گفت و گو دارد و نه گوش اينها مجال شنيدن ناچار لبخندي مي زنم و مي گويم: راستش از خدا پنهان نيست چرا از خلق او پنهان باشد من يك واحد در دوبي گرفته ام هر ماه چند روز دست زن و بچه ها را مي گيرم و مي رويم به آنجا براي صفا.

سيگار هر دو از تعجب بر زمين مي افتد؛ يكي مي گويد: عجبا، ما مي گفتيم تو هم از آن دسته هستي و پول و پله كلاني به هم زده اي ولي كسي باور نمي كرد.

ديگري مي گويد: من اگر مي دانستم تو واحد مستقل در دبي داري با تور نمي رفتم آنجا، كليد واحد تو را مي گرفتم و مستقيم مي راندم به واحد تو.

حسرت دو مرد بيشتر و بيشتر مي شود، چطور امكان دارد آن دو كه به اسم سرمايه دار مشهور شده اند بايد با تور به دوبي بروند و صاحب اين قلم كه به گيجي و حواس پرتي شهره عالم و آدم است بايد واحدي مستقل در دوبي داشته باشد؟

حتي امكان كشيدن سيگار هم از آنها سلب شده است و من دوباره پناه مي برم به عالم قصه و شعر.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون