جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3332- تاریخ : 1394/02/13 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 طنز در داستان « تجهيز ملت» نوشته‌ي جلال آل‌احمد
 پاشيم درريم؟ مگه خلي؟ 

محمدعلي علومي


قسمت اول

در فرهنگ اصطلاحات مردم، حمام زنانه کنايتي است از جايي شلوغ، پر سروصدا و حتي پر از هرج و مرج... و در باور مردم، مصيبت و بلا، سه بار پشت سر هم، حادث مي‌شود و به همين جهت است که مي‌گويند: سومي به خير باشد! و همچنين در باورها، ادرار باعث نجس شدن است و... در «تجهيز ملت»، نويسنده از فرهنگ و باورهاي مردم در ارائه‌ي داستان بهره جسته است. اين طرز کار، پيش از «جلال آل‌احمد» نيز رايج بوده است، مثلا در آثار دهخدا، هدايت و جمالزاده. اما وجوه فرهنگ مردم، در اثر آل‌احمد، جنبه‌هاي گسترده و مرتبط در ساختار مي‌يابد و از جمله، حمام زنانه استعاره‌اي است از شهر و زندگي همه‌ي مردم زيرا...

صحنه‌هاي داستان، عبارتند از حمام زنانه و شهر که در آن‌جا(در شهر) نيز مانند حمام زنانه، شلوغي و هرج و مرج اتفاق مي‌افتد. اين دو صحنه، از جهاتي قرينه‌ي همديگرند:

1- مهر انگيز خانم، در ميان زن‌هاي عامي و عادي موقعيت مهم اجتماعي دارد و به همين جهت توپ و تشر مي‌زند.

2- در شهر پر از هرج و مرج، تيمسار موقعيت مهم اجتماعي دارد و به همين جهت تندي و پرخاش مي‌کند.

3- فروريختن(آجر) نظامي در حمام، به سبب ايهام کلمه، تناسبي طنزآميز دارد با فرار افسران و سربازان و فروريختن تشکيلات نظامي.

4- ترس و گريز زن‌هاي بي‌پناه و بي‌دفاع و گيج، شباهت دارد به ترس و گريز مردم گيج و بي‌پناه شهر.

5- همچنين يکي از سربازان بي‌خانمان و به خود رها شده در شهر، شوهر بگوم، کيسه‌کش حمام زنانه است.

در داستان از کشمکش آشکار اثري نيست؛ زيرا نيروهاي مخالف در جدال با همديگر وجود ندارند.

بگوم فرودست، مظلوم‌تر از آن است که به تشرهاي مهرانگيز خانم جواب بدهد و پاسبان، مظلوم‌تر از آن است که به تشرهاي تيمسار پاسخ بدهد. مردم شهر نيز در برابر هجوم دشمن مقاومتي ندارند:

«فقط مات و صاعقه‌زده باقي مي‌ماندند و شايد هم زبانشان بند مي‌آمد.» اين بند آمدن زبان مردم شهر، در برابر واقعه‌اي مهم و پرخشونت شبيه بند آمدن زبان پاسبان و مهرانگيز در برابر آدم‌هاي مهم و خشن در داستان است.

آلوده شدن سر بينه‌ي حمام، استعاره‌اي است از آلودگي سراسر شهر و يک نظام که افسرانش فرار مي‌کنند و همه به خود رها شده‌اند و مردمي کوتاه فکر که خيال مي‌کنند: «تمام اين دعواها و جنجال‌ها فقط و فقط بر سر لحاف پاره‌ي آنان است.» آسيب ديدن ناگهاني دخترک در حمام، استعاره‌اي است از آسيب ديدگي ناگهاني يک جامعه از هجوم صاعقه‌وار دشمن. پيرزنکي که در حمام خوابيده نيز استعاره‌اي است از شهري ساکن و ساکت و خواب آلوده...

تنها صداهايي که چون ترجيع‌بندي در سراسر داستان مدام به گوش مي‌رسد، صداي فلز و توپ و رژه‌ي سربازان است: «از آن دورها فقط سروصداي پيت حلبي سربازان شنيده مي‌شد... انعکاس ضربت گام‌هاي يک عده سرباز... باز هم در آسمان شهر چند تارپ وتورپ شنيده شد... هنوز انعکاس صداي توپ‌ها شنيده مي‌شد.»

و اين‌همه صداهاي نظامي در تضادي غم‌انگيز قرار دارد با آهنگ شيرين تصنيفي که دخترک جوان مي‌خواند.

بخش انتهايي داستان را بخوانيد:

…پيرزن خواب سنگيني داشت. بگوم با خود گفت:- عجب سر نترسي داره! برعکس هم? پيرزن‌ها... و دوباره بلندتر صدا کرد:

- خانم!... مادر؟... باجي!

پيرزنک غلتي زد، کاغذ حناي سر خود را مرتب کرد، خمياز? شلي کشيد و گفت:

- چي مي گي؟! ننه من که گفتم کيسه نمي‌کشم.

- مادر من کيسه کش نيستم. اومدم صدات کنم پاشيم درريم.

- پاشيم درريم؟ کجا درريم؟مگه خلي؟

باز هم در آسمان شهر،چندتارپ و تورپ، شنيده شد و انعکاس آن آخر از همه، از جاي خالي شيشه‌هاي طاق حمام گذشت و بگوش بگوم و شايد هم بگوش سنگين پيرزنک رسيد.

- مگه نمي شنوي! بمب مي‌ندازن. مي‌گند الان دنيا مثل طيفون نوح، کن فيکون مي شه، مگه خواب بودي؟ زنا همه از حموم در رفتند.

پيرزنک که تابحال روي آرنج خود بلند شده بود، دوباره خوابيد و گفت:

- اي ننه... اين سروصداها رو مي گي؟... اينا که چيزي نيست. قاطرا دارن، سرتون حموم پهن خالي مي کنند. اين گرپ گرپ سم
اوناست.

- نه مادر! من رفتم تو کوچه آروپلانشم ديدم. بمب در مي‌کرد. مردم همه فرار مي‌کنند.

- آخه ننه جون تو جووني دلهوره ورت داشته، حقم داري. اما هر چي باشه من دو تا پيرهن از تو بيشتر پاره کرده‌ام. وقتي شاه شهيد مرد يعني کشتنش اونوقتم همينو مي‌گفتند: دنيا زير و زبر مي‌شه. اما هيچ طور نشد.

بگوم که خيلي آسوده شده بود، با خيال راحت پهلوي پيرزنک پهن شد و گذاشت که او دنباله‌ي حکايتش را بگويد:

- آره ننه جون. اونوقتم مي‌گفتند الان توپ و تفنگ‌ها راه مي‌افته و مردمو تيکه تيکه مي‌کنه. اونوقتم همه‌ي مردم دکوناشونو بستند و در رفتند.

اما کجا؟ رفتند توخونه هاشون! هه! انگار کسي از خونه‌هاشون مي ترسيد! آخرشم آب از آب تکون نخورد. خدا بيامرزه رفتگان همه رو، بابام، شب که اومد خونه تعريف مي کرد:

شاه رو نشونده بودند تودرشکه‌ي مخصوص، مثل هميشه با يساول و قراول، به ارک مي‌بردند. فرمونفرماي مرحوم پهلوي شاه نشسته بود از پشت سر شاه دست برده بوده و سبيلاشو مي تابيده و خودش هي بله قربان مي‌گفته. مردم که مي‌ديدند، خيال مي‌کردند شاه زنده است دلشون قرص مي‌شد...

بگوم هنوز خود را با گفته‌هاي پيرزنک دلداري مي‌داد. مردم در کوچه و بازار فرار مي‌کردند. سربازها ويلان و سرگردان، گوسفندوار، در شهر مي‌گشتند. ترس عظيمي همانند يک کابوس مهيب بر سر شهر سنگيني مي‌کرد و هنوز انعکاس صداي توپ‌ها، در زير طاق بازارها و حمام‌ها شنيده مي‌شد.

مردم ايران را، اين‌گونه براي جنگ حياتي مجهز کرده بودند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون