جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3296- تاریخ : 1393/12/16 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 ايستگاه 

از دفترچه خاطرات يک الاغ
مهدي بيرنگ
قسمت اول
امروز وقتي داشتم براي خودم يک احساس تازه اي را تجربه مي کردم ديدم يک خر بزرگ دارد به سمت من مي آيد. تا به حال خري به اين بزرگي را نديده بودم. با خود فکر کردم که اين خر يا ورزشکار است و يا اينکه ذاتا بزرگ است و هيکل گنده اي دارد!
خر بزرگ به سمت من آمد و وقتي خوب دقت کردم متوجه شدم که اشتباه کردم و او خر بزرگي نيست و يک اسب است!
تا به حال يک اسب را تا اين اندازه از نزديک تماشا نکرده بودم و خيلي خوشحال شدم که دارم يک اسب را اين جوري از نزديک مي بينم! - يعني اين اسب براي چي به حياط صاحب من آمده و چرا بايد اين جوري باشد که يک اسب آن هم به اين بزرگي بيايد توي حياط منزل ما و علف هاي من را بخورد!
ترس تمام وجود من را گرفت. آخر اگر اين اسب که من تصور مي کردم خر بزرگي است بخواهد هميشه اين جا زندگي بکند همه علف ها را مي خورد و من هم زورم به او نمي رسد که بخواهم به او بگويم اين همه غذا مي خوري براي من هم نگه دار!
توي همين فکرها بودم که به يکباره صاحبم آمد و يکي محکم کوبيد توي باسن اسب بيچاره و اسب شيهه اي کشيد و دو قدم به جلو پريد. صاحبم گفت:- نه مثل اينکه اسب خوبي خريدم و بايد بهتر و بيشتر از او مراقبت بکنم آخر اين اسب بيشتر از اين خر براي من کارايي دارد و مي تواند بار بيشتري ببرد!اين حرف صاحبم انگارپتکي بود که کوبيده شد توي مخم و منگ منگم کرد و احساس کردم که ديگر دنيا براي من تمام شده و بايد در ان واحد خودم را از ميخ طويله ي طويله آويزان کرده و خودکشي بکنم!- آخر مگر مي شود من که اين همه بار براي صاحبم بردم و اين همه به او و براي او ارزش قائل بودم و قائل مي شدم و بارهايي که هيچ کس حاضر نبود برايش ببرد را مي بردم و تازه گرسنگي هم مي کشيدم که به قول او بتوانم فردا بار بيشتري را برايش ببرم بايد با آمدن يک اسب اين همه بي ارزش بشوم؟ تازه اين اسب مگر چقدر مي تواند بيشتر از من بار ببرد و اينکه تازه هم بتواند ببرد اين معرفت و مردانگي است که يک اسب بتواند از مني که سال ها دارم براي اين صاحب کار مي کنم ترجيح داده بشوم و اين جوري باشد که صاحبم هر چي مي خواهد را به من بگويد و اسب را به من ترجيح بدهد!؟
آدم ها برخي اوقات مثل هاي خوبي مي زنند: نو که مي آد به بازار کهنه مي شه دل آزار!
ادامه دارد...


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون