جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3232- تاریخ : 1393/09/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 مصاحبه‌‌  

گفت و گو با هنرمند ايراني كه برنده صدها جايزه جهاني است

من، كامبيز درمبخشم ،بچه ميدان بهارستان

» مريم آموسا

قسمت نهم - پاياني

‌ با توجه به اين كه همسرتان آلماني است، شما براي حفظ فضاهاي ايراني تان دچار مشكل نبوديد؟

نه. من با همسرم در نخستين سفرم آشنا شدم؛ زماني كه 20، 21 سال بيشتر نداشتم.

در يك كافه با دوستانم نشسته بوديم و همان جا بود كه باهم آشنا شديم و تصميم گرفتيم باهم به ايران سفر كنيم.

در ايران دختر و پسرم متولد شدند و زندگي مان شكل گرفت.

زماني كه به ايران سفر كرديم حتي پول سفرمان راهم نداشتيم. سال ها گذشت تا زندگي مان رونق بگيرد در 15 سالي كه در ايران بوديم، همسرم با تمام آداب و شيوه زندگي ايراني ها آشنا شد و هنوز كه هنوز است، عاشقانه زندگي آن دورانمان را دوست دارد براي همين وقتي از ايران رفتيم اصلا با اين مشكل مواجه نبودم كه در خانه فضاي ايران را از دست داده ام، چون همسرم از هر ايراني اي بيشتر به سنت هاي ايراني پاي بند بود.

‌ چرا آدمك هاي شما هيچوقت اروپايي نشدند؟

آدمك هاي من هرجاي دنيا كه بروند، با نگاه اول معلوم مي شود جهان سومي هستند.

رفتار و احساساتشان داد مي زند كه ايراني هستند.

‌ آخرين كاريكاتوري كه از شما در مطبوعات منتشر شده است، درباره چه موضوعي است؟

آخرين كاريكاتورم در همشهري داستان منتشر شد كه درباره موضوع بي آبي است. در اين كاريكاتور آدمك من يك چتر دارد و چون نمي داند كه با چترش چه كار كند، در راه مردي را مي بيند كه يك آب پاش دارد. از او مي خواهد كه با آب پاشش روي چترش آب بريزد. در واقع با اين كاريكاتور خواستم بگويم كه اين روزها با وجود بي آبي حتي مي توان باران را هم خريد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون