جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3232- تاریخ : 1393/09/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 طنـــــــــــز 

خنده هاي توي کلاس درس

به انتخاب مهدي بيرنگ

كلوچه!

دانش آموز: اين كلوچه هلو بود يا سيب؟

مسؤول فروشگاه مدرسه: اگر از مزهاش نفهميدي، چه فرقي ميكند كه چي بوده؟

اجبار!

مادري پسرش را از خواب بيدار كرد: «بلند شو پسرم، بايد به مدرسه بروي!»

پسر: «واقعاً بايد بروم؟»

مادر: «البته كه بايد بروي، خودت بهتر مي داني كه همه معلم ها بايد به مدرسه بروند!»

فعاليت مهم!

عموجان از برادرزادهاش پرسيد: «به مدرسه مي روي؟»

برادرزاده: «البته!»

عمو: «خوب است، تو مدرسه چه كار مي كني؟»

برادرزاده: «منتظر مي شوم تا تعطيل بشود!»

دليل موجه

آموزگار به شاگرد: «براي يك ساعت تأخيرت نمي خواهي عذرخواهي كني؟»

شاگرد: «نه، مادرم معتقد است كه براي يادگيري هيچ وقت دير نيست!»

هر چه كمتر بهتر!

دختر: «مادر امروز آموزگار از من پرسيد كه آيا خواهر و برادر ديگري هم دارم.»

مادر: «خوب، به او گفتي كه تو تك فرزند ما هستي؟»

دختر: «بله، البته!»

مادر: «آن وقت آموزگار چي گفت؟»

دختر: «گفت خدا را شكر!»

نتيجه آزمايش!

پدر: «امروز در مدرسه چه كار كرديد؟»

پسر: «امروز آزمايش مواد منفجره داشتيم، واقعاً عالي عمل كرد!»

پدر: «فردا در مدرسه چه كار بايد بكنيد؟»

پسر: «تو كدام مدرسه؟!»

قانون جديد

تابلويي جلو در مدرسه اي نصب شده بود و روي آن نوشته شده بود: «حداكثر سرعت 30 كيلومتر! مواظب بچه ها باشيد تا با آنها تصادف نكنيد.»

و زير تابلو با دست نوشته شده بود: «صبر كنيد معلم ها بيايند!»


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون