جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3224- تاریخ : 1393/09/17 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(دوشنبه)

 احساس مي کني که يک نفر با ماشين تو گاز داد و راهش را گرفت و رفت.............! 

مهدي طوسي

قسمت سوم

اشاره: در قسمت ابتدايي اين ماجرا اين جوري گذشت که خواستي بخوابي اما احساس کردي که ماشينت هم مثل خودت خسته است و نمي تواند مثل تو بخوابد و اين در حالي است که هم تو و هم ماشينت به شدت خسته بوديد. خوابيدي اما به سرعت از خواب بيدار شدي و متوجه شدي که يک نفر انگار دارد بوق ماشينت را مي زند. با خودت فکر کردي که شايد خواب مي بيني اما با اين همه باز رفتي مقابل پنجره تا همه چيز را از نزديک ببيني و متوجه بشوي که آيا واقعا بوق ماشينت زده مي شود يا اينکه توهم بوق تو را از خواب بيدار کرده؛ توهم خواب تو را از خواب بيدار کرده بود. اين يعني اينکه تو بايد بر مي گشتي و مي خوابيدي. برگشتي تا بخوابي اما تو هم مثل ماشينت خوابت نمي برد. احساس کردي که ماشينت دارد با تو حرف مي زند. ماشينت از اينکه تو صبح ها که از خواب بيدار مي شوي و سوارش مي شوي و بوقش را به صدا در مي آوري شاکي است و تصور مي کند که تو داري يک جورهايي به او اجحاف مي کني. دوباره شروع مي کني با حرف زدن. کمي که احساس آرامش مي کني، هم تو هم او تصميم مي گيريد که بگيريد و بخوابيد تا شايد فردا سر حال باشيد و بتوانيد با قدرت و توان بيشتري مسافران را به مقصد برسانيد............!

ادامه ماجرا:

الان توي خواب هستي. احساس مي کني که خيلي خواب لذت مي دهد. آنقدر که دوست داري هيچ وقت از خواب بيدار نشوي. آنقدر که تصور مي کني که اگر توي خواب باشي و بيشتر از حدي که الان خوابيدي بخوابي مي تواني براي هميشه عالم نخوابي و بيدار باشي و در بيداري لذت ببري، همان لذتي که الان از خواب مي بري آن وقت از بيداري ببري. دلت مي خواهد که هم تو هم ماشينت به قدري بخوابيد که ديگر ميلي به خوابيدن نداشته باشيد. البته تو اين را بهتر از هر کسي مي داني که ماشين يک حدي مي تواند بخوابد چرا که اگر زياد بخوابد باتري ماشين هم مي خوابد و اگر باتري ماشين بخوابد ديگر تحت هيچ شرايطي بيدار نمي شود و اين خيلي بد است که باتري ماشين بخوابد چرا که باتري ماشين وقتي مي خوابد ديگر خوابيده و براي بيدار کردنش بايد يک باتري ديگر خريده وجايگزينش بکني!

خوابي و ديگر هم اصلا دلت نمي خواهد بيدار بشوي. آخر خيلي خوابيدن را دوست داري. احساس مي کني که در اين لحظه هيچ چيزي و هيچ کسي را به اندازه خواب دوست نداري. بهتر مي داني که ديگر به هيچ چيزي فکر نکني الي خواب. احساس مي کني که اگر بخواهي توي خواب حواست را به چيزها و جاهايي پرت بکني جز اينکه خودت را اذيت بکني فايده اي ندارد و نخواهد داشت!

مي خوابي و سعي مي کني که ديگر به چيزي فکر نکني. مي خوابي و تصور مي کني که اگر قرار باشد به چيزي غير از خواب فکر بکني جز اينکه خودت را اذيت بکني سود ديگري ندارد. براي همين هم فقط مي خوابي و به چيزي جز خواب فکر نمي کني.

آنقدر تمرکز مي کني که به چيزي جز خواب فکر نکني که وقتي به طور واقعي صداي بوق ماشين را مي شنوي به روي خودت نمي آوري و مي گويي: ماشين من که ماشين مشتي ممدلي نيست که نتواند از خودش مراقبت بکند ماشين من ماشين من است و حتي اگر زماني کسي بخواهد بوقش را غير از من به صدا در بياورد از خودش مراقبت مي کند و اجازه نمي دهد کسي به حريمش وارد بشويد!

به همين دليل هم ديگر به بوق ماشين و به صداهايي که احتمالا ماشين تو از خودش در مي آورد فکر نمي کني و توجهي هم نمي کني!

احساس مي کني که يک نفر دارد به سمت ماشينت مي آورد. اما به روي خودت نمي آوري. احساس مي کني که يک نفر دارد خودش را به ماشين تو مي زند. اما باز هم به روي خودت نمي آوري. احساس مي کني که يک نفر دارد ماشين تو را نگاهي خريدارانه مي کند! به روي خودت نمي آوري و مي گويي: من که نمي خواهم ماشينم را بفروشم حالا هر کس مي خواهد با هر نگاهي نگاه کند نگاه بکند!

احساس مي کني که يک نفر دارد ماشين تو با کليد باز مي کند! به روي خودت نمي آوري! احساس مي کني که يک نفر دارد سوار ماشين تو مي شود باز هم به روي خودت نمي آوري! احساس مي کني که يک نفر ماشين تو را روشن کرد اما باز هم توجهي نمي کني!

احساس مي کني که يک نفر کلاج ماشين تو را گرفت و دنده را گذاشت روي يک اما باز هم توجهي نکردي!احساس مي کني که يک نفر با ماشين تو گاز داد و راهش را گرفت و رفت.............!

ادامه دارد


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي