جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3098- تاریخ : 1393/04/14 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 طنز در شاهنامه فردوسي
 طنز گاهي براي عيب جويي از کسي است 

طنز که يک واژه تازي است، در فارسي کهن به آن فسوس، خندستاني، خنده خربش و ريشخند گويند و آن نوعي شعر و نثري است همراه با کنايه و مجاز و تشبيه و همراه با بعضي از صنايع ادبي. همچنين طنز گريز زدن و اشاره است به عبارتي ديگر که به گونه اي با سخن گوينده مناسبت و سازگاري داشته باشد.

طنز گاهي براي عيب جويي از کسي است و گاهي در فارسي به عکس عربي، وصف و تعريف وي، مثلا اگر عيب جويي را از آن عبارت خواسته باشند، پس اين بيت مناسبت دارد که منجيک، شاعر قرن پنجم از يکي از بزرگان بدگويي کرده و به خست طبع و بخل نسبت داده است (المعجم ص 367):

گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پرپر

امروز اگر نيافتمي رنگ زردمي

گفتم که نيک بود که گوگرد سرخ خواست

گر نان خواجه خواستي از من چه کردمي

که گوگرد سرخ را به زبان عربي کبريت احمر گويند و آن جسمي است کمياب و گرانبها مانند «راديوم» امروز، زيرا از امام جعفر صادق(ع) نقل است که فرمود: المؤمن اعز من الکبريت الاحمر و ليس شي اعز من الکبريت الاحمر و هل رأاحدکم الکبريت الاحمر، آن حضرت مومن را گرامي تر و عزيزتر از کبريت احمر دانسته است. شاعر در اين شعر نيز گويد اگر معشوق به جاي کبريت احمر نان فلان خواجه را مي خواست، من چه خاکي بر سر مي کردم. اگر طنز فقط براي تمجيد و تکريم کسي باشد، مانند اين شاهد خواهد بود که حنظله بادغيسي گفته (پيشاهنگان شعر پارسي ص 3):

يارم سپند اگر چه بر آتش همي فکند

از بهر چشم تا نرسد مرورا گزند

او را سپند و آتش نايد همي بکار

با روي همچو آتش و با خال چون سپند

وي به کنايه يارش را زيبا دانسته و رويش را چون آتش سرخ خوانده که سوزندگي آن را اراده نکرده است. اين بود پيش درآمدي از تعريف طنز، بنابراين شاهنامه، که نامه بزرگ دانسته مي شود، نيز خالي از اين هنر زيبا و دلنشين نيست که ما به چند مورد آن اشاره مي کنيم.

وقتي که سام نامه اي به منوچهر شاه  مي نويسد و به زال مي دهد تا ببرد و از وي اجازه بگيرد تا با رودابه همسري کند، شاه نيز پس از راي منجمان از موبدان مي خواهد که از زال سؤال هايي بکنند تا ببينند شايستگي وي چگونه است. چون آن کارها پايان مي پذيرد، زال از شاه مي خواهد که هر چه زودتر به شهر خود برگردد، زيرا دلش براي سام تنگ شده است (ابيات 1355 و6):

بدو گفت شاه اي جوانمرد گرد

يک امروز نيزت ببايد شمرد

تو را بويه دخت مهراب خاست

دلت را هُشِ سام و کابل کجاست!

شاه به طنز گويد تو براي عشق دختر مهراب کابلي اين گونه شتاب داري نه براي سام و شهر کابل.

باز وقتي که زال از نزد منوچهر بر مي گردد و با سام مي خواهند به کابل بروند، به پدرش سام مي گويد سپاه از پيش برود تا با هم در راه به گفت و گو بپردازيم (ابيات 1448 تا 1450):

به دستان نگه کرد فرخنده سام

بدانست کو را درين چيست کام

ورا داد پاسخ به شيرين زبان

که اين نامور نيک پي پهلوان

سخن هر چه از دخت مهراب نيست

شب تيره مر زال را خواب نيست

سام گفت: هر سخني که از دختر مهراب نباشد، به شب تيره مانسته است که زال در آن نخوابيده، پس بيت آخر يک طنز زيباست که سام به زبان آورده است.

ديگر در جشن پيوندي زال و رودابه، که در کابل برگزار شد، آن چنان جشني که تا آن روزگار مانند نداشت؛ سيندخت، رودابه را پس از آرايش تمام در خانه اي زرنگار بر تخت نشانيد و کسي را به نزد او بار نداد تا زال از راه برسد و عروس زيبا را ببيند. ليکن سام که بسيار آرزومند بود تا رودابه را براي نخستين بار ببيند، با خنده از سيندخت پرسيد که دختر را تا کي بايد پنهان نگاهداري و او را به من نشان ندهي که در شاهنامه بدين گونه آمده:

بخنديد و سيندخت را سام گفت

که رودابه را چند بايد نهفت؟

بدو گفت سيندخت هديه کجاست؟

اگر ديدن آفتاب هواست

مادر به تعريض که گونه اي از طنز است، به سام پاسخ مي دهد و مي گويد: اگر مي خواهي آفتاب را ببيني پس رونمايي آن کجاست؟ (سيندخت هم به کنايه گفته که رودابه زيباست و هم رونمايي که يک سنت است فراموش نشود).

باز در آنجا که مادر سياوش را با ديباي زرد و ياقوت و پيروزه مي آرايند، فردوسي مي گويد که آنچه را از آفرينش ايزدي
مي خواستي و مي بايستي باشد، آن دختر آن را داشت و بود، طنز است بر اين که دختر را هر چند آرايش کنند، آن زيبايي خدادادي بيش از آن خواهد بود:

بياراستندش به ديباي زرد

بياقوت و پيروزه و لاجورد

دگر ايزدي هر چه بايست بود

يکي گوهري سرخ بُد نابسود

بيت آخر طنز است که وصف مي کند زيبايي خدادادي را.

باز طنز بسيار زيبايي در آنجايي است از داستان سياوش و سودابه که پس از پيوندي کردن سياوش با فرنگيس (فلورانس: فريگيس، فري + گيس، يعني خوش مو)، در زمين توران، جايي که خوش آب و هوا و کوهستاني و دريا بوده، دژ سياوش گرد را مي سازد و به آن دل مي بندد. افراسياب چون به وي مظنون شده بود، مي خواست با فرنگيس به دربار بيايند تا افراسياب از انديشه هاي سياوش آگاه شود، پس به گرسيوز گويد، برو و پيام مرا به سياوش برسان:

بپرسي و گويي کز آن جشنگاه

نخواهي همي کرد کس را نگاه؟

بهشتي همانا نجنبد ز جاي

يکي با فريگيس خيز ايدر آي

اين ابيات از متن فلورانس (ج4) انتشارات تهران است، ليکن در متن مسکو (ج3 ص129) بيت دوم بدين گونه در مصراع نخست آمده: «به مهرت همي دل بجنبد ز جاي» و متن دکتر دبير سياقي (ج2، ص566) نيز مانند متن مسکو است. اما در متن دکتر خالقي (ج 2، ص332 ب1929) چنين است: «به هستي همانا نجنبي-» و در پاورقي (ش30) گويد: فلورانس، طوپقاپو سراي، بريتانيا 2 بهشتي...» بعد گويد: تصحيح قياسي است.

در متن فلورانس (محرم 614) دقيقا «بهشتي» است از هشتن و هليدن که به معني گذاشتن و رها کردن است (فرهنگ فارسي دکتر معين).

معني اين بيت و بيت پيش، گونه اي از مطايبه و طنز است. افراسياب با ظرافت به گرسيوز گويد به سياوش بگويد: اگر آن شهر را رها کردي و به نزد ما آمدي، بي گمان آن دژ از جاي خود تکان نخواهد خورد و به جاي ديگر نخواهد رفت (چنان که مي بينيم همه نسخه هاي خطي و چاپي آن را نفهميده و به چيز ديگر برگردانيده اند).

موردي ديگر از طنز در آن جايي است که در داستان فرودِ سياوش اتفاق مي افتد و آن رفتن طوس نوذر است به توران براي کين ستاني سياوش، در راه از نزديک دژ فرود، که در بالاي کوه بلند بوده، مي خواهد بگذرد. فرود و تخوار براي سرکشي در روي قله اي مي نشينند و سپاه ايران را تماشا مي کنند، چون طوس سپهبد آنان را مي بيند خشمگين مي گردد، دستور، مي دهد يکي با اسب برود و آن دو تن را کشان کشان به پايين بياورد.

دانشجو


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون