جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3062- تاریخ : 1393/02/30 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)

 ايستگاه 

خسته شدم از اين همه خواب ديدن

مهدي بيرنگ

امروز از خواب بلند شدم. اما احساس کردم که دوباره خوابم گرفته. احساس کردم که اگر نخوابم ديگر توان بازي کردن حتي يک دقيقه هم در زمين مسابقه را ندارم. گرفتم خوابيدم. سعي کردم که توي خواب، خواب ببينم که دارم به تيم رقيب شش تا گل مي زنم و همه يک صدا دارند من را صدا مي زنند! و مي گويند: باريک ا... پسر خوب که اين همه گل مي زني به تيم رقيب!

خسته شدم از اين همه خواب ديدن و بهتر ديدم که بلند شده و در واقعيت اين اتفاق برايم بيفتد. بلند شدم و روي تشک نشستم تا آماده بشوم که بروم سر تمرين و پوز خيلي از بازيکنان را بزنم. آخر برخي از بازيکنان خيلي براي من شاخ بازي در مي آورند و فکر مي کنند که خودشان از ما خيلي بهتر هستند!

بلند شدم که لباسم را بپوشم و بروم سر تمرين که يادم آمد من بازنشسته شدم و ديگر نبايد بروم سر تمرين چرا که من خداحافظي کردم. البته خداحافظي که نکردم فقط به فقط من را علاف خودشان کردند. يک بار مي گويند پنج دقيقه بازي کن و بعد خداحافظي کن! يک بار هم مي گويند شش دقيقه بازي کن و خداحافظي کن! در حقيقت من خداحافظي رسمي نکردم اما خداحافظي غير رسمي کردم بهتر است که بخوابم و توي خواب تصور کنم که دارم به تيم رقيب شش تا گل مي زنم!

گريه ام گرفت!

امروز داشتم توي خيابان قدم مي زدم که يک نفر آمد پيش من و به من گفت: مثل اينکه خيلي خوشحالي که داري قدم مي زني. البته خداوکيلي روزهاي آخر بازي ات هم توي زمين مسابقه قدم مي زدي و ديگر بازي نمي کردي و دوندگي نداشتي!

اعصابم خرد شد. خيلي دلم گرفت. با خودم گفتم: توي اين همه سال براي کي بازي مي کردم؟! چرا اينقدر اين هواداران قدرنشناس هستند!؟ اصلا فرض کنيد که من روزهاي آخري که در فوتبال بودم توي زمين قدم مي زدم. بگذارند پاي روزهايي که بيشتر از همه بازيکنان تيم دوندگي داشتم و آنقدر مي دويدم که به من لقب موتور گازي تيم را مي دادند!

اي واي که اگر دستم برسد به اين مربي يک بلايي سرش مي آورم که ديگر نداند تيمش را چه جوري ارنج بکند!

به يکي از هواداران تيمي که قبل از خداحافظي در آن بازي مي کردم گفتم: بهتر است يک مقدار قدر شناس باشيد اين جوري درست نيست که شما با من اين جوري بر خورد مي کنيد!

امروز داشتم توي خانه قدم مي زدم. به يکي از دوستانم زنگ زدم و گفتم: مي شود براي من برنامه اي بچيني که بروم توي يک برنامه درست و حسابي و تا جايي که مي توانم اشک بريزم! راستش خيلي دلم پر است. احساس مي کنم که يکي از نزديکانم دارد از دنيا مي رود و من خيلي ناراحتم و دلم مي خواهد همين جور گريه بکنم. دوست دارم جلوي مردم گريه بکنم!

او زنگ زد و گفت: با يک برنامه درست و حسابي هماهنگ کردم و مجري برنامه دوست دارد که با تو حرف بزند فقط بلند شو يک ساعت تمرين گريه بکن که بتواني درست گريه بکني و وقت شان را نگيري!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون