جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3062- تاریخ : 1393/02/30 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)

 شخصيت دور انداختني! 

مهدي طوسي

گفت براي اينكه ديگر براي تو از اين اتفاقات نيفتد بايد هر چه سريعتر از اين مكاني كه در آن قرار گرفتي خودت را خارج بكني و ديگر هم به اين فكر نباشي كه اين جا بماني و براي بهتر شدن اين جا تلاش بكني!

گفتي: اما من بهتر از تو مي دانم كه كجا بايد بمانم و كجا نبايد بمانم. بنابراين اگر قرار است اين جا بمانم و به هر چه بهتر شدن اينجا كمك بكنم تو هم بايد كمك بكني كه هر چه سريعتر اين اتفاق بيفتد!

گفته: اما من اصلا حرف هاي تو را قبول ندارم و اگر هم بتوانم به تو كمك كنم نمي كنم چرا كه نه تنها تو را آدمي كه همه مي شاسند مي شناسم بلكه حتي ضعيف تر از آن چيزي كه قبلا مي دانستم هم مي دانم.

گفتي: اما تو هنوز كه تمام ابعاد من را نديدي تو يكي از بعدهاي من را ديدي و آن هم بعد صورتم است! بعد ديگر من يكي از دست هايم است كه با آن قلم مي گيرم و آثاري را خلق مي كنم كه همه متعجب و حيران باقي مي مانند!

گفت:‌ اما من اصلا توان اين را ندارم كه بيايم و بعدي كه تو مي گويي را تماشا بكنم چرا كه دستي كه كثيف است و سالي يك بار با صابون شسته نمي شود نمي تواند قلم را بگيرد و تازه اگر هم بگيرد آن را هم كثيف مي كند!

از اين گذشته حرف من اين نبود؛ حرف من اين بود كه بهتر است هر چه سريعتر از اين جايي كه در آن قرار گرفتي خارج بشوي و بروي. بروي جايي كه اگر كسي هم خواست بيايد دنبالت نتواند پيدايت بكند....!

تو مي پري وسط حرفش و به او مي گويي اين حرف ديگر دارد براي من گران تمام مي شود حتي گران تر از جورابي كه ديشب خريدم! اگر قرار باشد تو همين جور مثل كلنگ من را خراب بكني و بروي جلو من هم تو را خراب مي كنم و مي روم جلو من گفتم قلم دستم مي گيريم اما توان اين را دارم كه دستم چيزهاي ديگري هم بگيرم، من مي توانم با دستم يك تراكتور را بلند كرده و بكوبم توي سرت كه ديگر اگر هم بخواهي نتواني اين حرف ها را ادامه بدهي!

گفت: نه....! وقتي كه آمدم فكر نمي كردم تا اين اندازه وقيح و پررو باشي اما الان متوجه شدم كه تو در راستاي وقاحت هر كاري از دستت بر خواهد آمد!

گفتي: ادب داشته باش تو داري پايت را فراتر از چيزي كه در حوزه اختياراتت است مي گذاري. تو فقط اختيار داري كه چيزي هاي كه به تو گفته مي شود را بگويي اما ظاهرا تو به قدري از دست من به قول امروزي ها شكار هستي كه يك سري چيزها را هم از خودت به آن اضافه مي كني و نثار من مي كني!

گفت: نه من اين همه هم كه تو مي گويي اختيار ندارم اما من گفتم از اين جا برو بيرون اين جا نه به درد تو مي خورد و نه به درد من . اما اگر تو دوست داري اين جا باشي من دلم نمي خواهد اين جام باشم. من را از جا ببر بيرون. بالاخره تو بايد به من به عنوان كسي كه قرار است با تو باشم احترام بگذاري!

گفت: آخر نمي شود كه من تو را از اينجا ببرم بيرون من كلي روي اين جا فكر كردم من كلي براي اين كه اين جا را براي خودم و تو انتخاب بكنم نقشه كشيدم من احساس مي كنم من و تو اولين نفراتي هستيم كه پاي مان به اين مكان باز شده آن وقت به همين راحتي ولش كرده و برويم!

گفت: اما من احساس مي كنم كه اين جا را قبلا ديده ام. بنابراين تو نمي تواني بگويي كه ما اولين نفراتي هستيم كه قدم به اين جا گذاشتيم و اين جا را محصول انديشه و تصور خودت بداني!

گفتي: اما من تمام كتاب ها را خواندم تمام آثار فرهنگي را مطالعه كردم. من تمام جاهايي كه ممكن است آثار ادبي را شكل بدهد را مرور كردم اما جايي كه من و تو در آن هستيم را نديدم!

گفت: اشتباه تو در همين است. من خودم تا به حال هزار بار ديگر توسط برخي نويسنده هاي خارجي و حتي داخلي به اين مكان آمده ام و براي همين است كه به تو مي گويم كه اين جا را خالي كنم و برو كه اين جا اصلا به درد هيچ چيز نمي خورد!

گفتي: اما من با بقيه فرق دارم. من طنز نويس هستم و يك طنز نويس به صورتي كه خودش مي داند با سوژه برخورد مي كند اين را بايد بداني كه اگر من بخواهم مثل افرادي كه جدي با ماجرا برخورد مي كنند با ماجرا برخورد بكنم كه ديگر نمي توانم اسمم را بگذارم كسي كه تو فكرمي كني و تصور مي كني!

گفت: اي بابا زياد از خودت تعريف نكن. تو هنوز نمي داني بايد چه جوري از اين مكان حارج بشويم بعد از خودت تعريف مي كني. اينكه تو آمدي اين جا را همه كساني كه قلم به دست مي گيرند را متوجه مي شوند و مي توانند بيايند اما اينكه چه جوري از اين جا خارج بشوند را نمي دانند كه متوجه شدم تو هم الان مثل همان حيواني كه در اين ضرب المثل است در گل گير كردي!

گفتي: باز داري شورش را در مي آوري باز داري جوري حرف مي زني كه هر كس ندارند فكر مي كند كه تو من را خلق كردي! اگر يك بار ديگر اين جوري با من صحبت بكني مطمئن باش كه چنان از اين جا پرتت مي كنم بيرون كه ديگر حال نكني بيايي اين جا!

گفت: اصلا حالا كه اين جوري شد هر كاري دلت مي خواهد بكنم. من فكر مي كنم نويسنده به بي ريختي و پررويي و بي ادبي تو نديده بودم. حالا كه اين جوري شد من اصلا حالم به هم مي خورد كه يكي از شخصيت هاي داستان تو باشم. ..... تو دزدي. من شخصيت يكي از داستان هاي چخوف بودم اما تو من را به اين جا آوردي و از او دزديدي .........تو............تو......!

**

بهتر مي داني كه اين شخصيت را بيندازي بيرون و با يك شخصيت ديگر كار بكني. اين شخصيت جنبه اين را ندارد كه با تو كار بكند. شخصيتي كه با خالق خودش اين جوري حرف بزند كه نمي شود شخصيت. حالا تو او را بردي توي يك حمام مخروبه تا داستانت را ترسناك تر جلوه بدهي او بايد با تو اين برخورد را بكند؟!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون