جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2991- تاریخ : 1392/11/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 صندلي تنها 

لطف ا...شيرين زبان

صندلي تك و تنها در داخل انباري روي تلي از وسايل بي مصرف افتاده است. من گاهي به سرنوشت اوفكر مي كنم؟ بيچاره صندلي يعني ممكن است اين يك بچه ناخواسته باشد كه پدرومادرش سر راه گذاشته باشند چون هميشه به طرز غم انگيزي غريب و تنهاست.

اگر از مادرم بپرسم حتماً مي گويد: كه او را لك لك ها از آسمان براي پدرومادرش انداخته اند ولي من مي دانم تا حالا هيچ لك لكي نه تنها ميز بلكه بچه اي را هم از آسمان براي كسي نينداخته است و به فرض محال لك لك ها هم اگر او را از آسمان آورده باشند هيچ پدرومادري راضي نمي شود جگر گوشه اش را اينگونه بي كس و تنها رها كند.

صندلي هميشه غمگين و تنها در روي تلي از اشياي قراضه ايستاده است و گردوغبار ساليان تمام بدنه اش را پوشيده است. من گاهي انباري خانه مان را باز مي كنم و به خاطر تنهايي صندلي اشك مي ريزم او نبايد اينچنين بي پناه و بي كس در اين گوشه رها شده باشد. بايد نقشه اي بكشم كه او هم به ميان خانواده خود برگردد.

من شب ها در رويا هايم صندلي را مي بينم كه در ميان صندلي هاي ديگر و دورتادور دو ميز نشسته اند و بسيار خوشحال و خندان است. ميزها پدرومادر او و صندلي ها خواهر و برادرهايش هستند.

مادر مي گويد: تو بسيار فكر مي كني؛ مگر ممكن است صندلي برادر خواهري داشته باشد؟ اينها فقط زاده تخيل تو هستند نه چيز ديگر.

ولي مطمئنم روزي صندلي را به خانواده خود خواهم رساند و او در بين خانواده خود زندگي خواهد كرد.

ديشب وقتي همه خواب بودند خودم را به انباري رساندم و صندلي تنها را برداشتم و گرد و غبار را از رويش پاك كردم. صندلي گريه مي كرد. گفتم: چي شده است صندلي عزيز؛ چرا گريه مي كني؟

صندلي اشكش را پاك كرد و گفت: دلم مي خواهد من هم يك موجود به دردبخوري باشم. از وقتي در اين انباري قرار گرفته ام كاملاً احساس پوچي و بيهودگي مي كنم.

بوسيدمش و گفتم: فردا حتماً براي تو فكري مي كنم.

لبخندي زد و گفت: قول؟

گفتم: قول.

شب با خيال راحت خوابيدم و مطمئن بودم صندلي هم يك شب به راحتي به خواب رفته است.فردا دور از چشم پدرومادرم صندلي را برداشتم و به پيش نجار محله مان بردم. نجار نگاهي به صندلي انداخت و گفت: فقط به درد هيزم شدن و سوختن مي خورد.

اشك هم چشم مرا پر كرد و هم چشم صندلي را. با گريه گفتم: تو بهش برس؛ من پولش را مي دهم بگذار پيش پدرو مادرش زندگي كند و اينقدر تنها و غمگين نباشد.

نجار خنديد و گفت: پسرم؛ اين صندلي عمرش را كرده است. گذشت زمان دمار از روزگارش را درآورده است چرا نمي خواهي يك صندلي نو برايت بسازم.

با بغض گفتم: من همين صندلي خودم را مي خواهم.

نجار صندلي را دوباره برداشت و گفت: ببينم چه مي كنم براي تو پسر گريانم.

و من شاد و خندان به خانه خود رفتم و مي دانستم فردا حتماً دوست نجارم براي صندلي من كاري خواهد كرد كه او را از تنهايي به درآورد.

فردا صبح اول وقت دم دكان نجار بودم و او هنوز دكان خود را باز نكرده بود وقتي بعد از مدتي انتظار نجار رسيد با ديدن من لبخندي زد و گفت: نتوانستي صبر كني؟

با سر گفتم: نه.

او مرا به داخل مغازه برد و سه تا صندلي كوچك عروسكي نشانم داد: من ميز تو را كلاً نونوار كردم سه صندلي كوچك ازش ساختم اين صندلي بزرگتره پدر خانواده است اين وسطي مادر و اين كوچكه خود صندلي.

من با دست صندلي ها را نوازش كردم خود خودشان بودند، عين هم با روكش قرمزي كه داشتند يك خانواده كوچك. صندلي من از جان خودش گذشته بود تا به پدر و مادر خود برسد. من صندلي ها را برداشتم و به خانه خود رفتم و آنها را در داخل كمدم پنهان كردم حالا من يك خانواده خوشبخت در داخل كمد خود داشتم كه گاهي در كمد را باز مي كردم و با آنها حرف مي زدم قهقهه هاي شاد آنها گوش مرا پر ميكرد و وقتي كه آنها دست در گردن هم مي خوابيدند من هم به رختخوابم برمي گشتم و با خيالي راحت مي خوابيدم.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون