جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2945- تاریخ : 1392/09/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)

  قلم معلم 

يادي از استادي كه معلمي شيوه زندگي اش بود

معلمي كه درس نمي داد!

عليرضا متولي

هجده ساله كه بودم، به محضر معلمي ديگر رفتم كه داستان مي آموخت، در مسجدي كه كمتر محقر بود. وقتي وارد آن مي شدي، احساس مي كردي وارد باغي شده اي درندشت و بي انتها ...

روي بامش كه وصل مي شد به آسمان، اتاقكي بود كه اين معلم هر دوشنبه شب مي آمد و ما برايش داستان هايي را كه نوشته بوديم مي خوانديم و در حضورش نقد مي شديم و گاهي او هم چيزي مي گفت در حد تشويق و آفرين و البته نكته هايي كه بايد در داستان بعدي مراعات مي كرديم.داستاني هم اگر براي خواندن نداشتيم براي ديدنش مي رفتيم.

نوشيدن جرعه اي از محبتش ما را به آن پشت بام رويايي مسجد مي كشاند.

نه سرما جلوگيرمان بود نه گرما.

مي رفتيم و مي نشستيم ومي آموختيم. نه حضور و غيابي در كار بود و نه ترس آوردن پدر و مادر و آرزوي اينكه اي كاش معلم نيايد و ما به بطالت بنشينيم و خوش بگذرانيم.

سي سال در محضرش بودم،بدون اينكه امتحاني بدهم براي دريافت مدركي يا ديپلمي.

اين معلم درس نمي داد و نمي گفت داستان يعني اين وقصه يعني آن.

اين معلم دوست ما بود و برادر ما و براي بعضي از ما مثل پدر بود.

ادامه دارد...


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون