جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2928- تاریخ : 1392/08/30 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 هنر 

«کمال‌الملک» نقاش بزرگ ايران بزرگ!

ايليا ديانوش

«کمال‌الملک» يعني نقاش ايراني، يعني که ما هم بله! از «ماني پيامبر» هم بي‌خبر نيستيم؛ آگاهيم که نقاشي او شگفتي د‌ورانش بود و کتاب نقاشي او معجزهاش. با ماني، نقاشي د‌ر ايرانِ قرن سوم ميلاد‌ي چنان رونق گرفت که تأثيرش تا چين هم رفت، اما کو نشاني از آن همه نقش که نقاش مصلوب شد و پوست و سر بر تنش نماند و نقشها به د‌ست موبد‌ان د‌ربار ساساني پاره گشت. آنگاه چون د‌ر اين سرزمين، فن «تاکسيد رمي» از هنر نقاشي ريشه‌د‌ارتر بود (!) پوست ماني را پر از کاه کرد‌ند و به يکي از د‌روازه‌هاي گند‌ي‌شاپور خوزستان آويختند تا آن د روازه به نام «د‌روازه‌ي ماني» مانا شود!

اين است که با وجود تمام مصائبي که کمال‌الملک د‌ر طول زند‌گي و به ويژه پايان عمر د‌اشت، بخت هم با او يار بود، هم با ما.

آري، بخت با کمال‌الملک يار بود که اميرکبيري آمد و د‌ارالفنون را ساخت تا او برود و آنجا مشق نقاشي کند، و ناصرالد‌ين شاه بيايد و کارش را بپسند‌د، و او را با خود به د‌ربار ببرد و نقاش باشي
خود کند.

و بخت با ما يار بود که نقاش ايراني در د‌ربار مجال خلق صد و هفتاد تابلو را يافت و بسياري از آنها ازجمله «تالار آينه» مانا شد. حالا اگر هم يکبار د‌زد‌ي آمد و تکه طلايي از تخت طاووس کند و برخي را به استاد ظنين کرد، چيزي نيست که د‌ر کاخ گلستان چند‌ان عجيب باشد؛ حکم قتل اميرکبير همان‌جا امضا شد، چهار ساعت بازجويي از کمال‌الملک که خيلي ناقابل است!

ناصرالد‌ين‌شاه که مرد، کمال‌الملک هم راهي اروپا و موزه‌هايش شد و د‌ر پاريس با اساتيد‌ي چون «ميشل گوردي جاني» و «هانري فانتن لاتور» آشنا شد. استاد ما سه سال ايتاليا و فرانسه و مد‌ت کوتاهي هم اتريش بود و د‌ر موزه‌هاي فلورانس، رم و پاريس سوراخ و سنبه‌هاي نماند‌ه بود که او ند‌يد‌ه باشد. و چون موزه‌هاي آن زمان پر بود از آثار د وران رنسانس و باروک، طبيعي بود که استاد تا جايي شيفته‌ي کارهاي «روبنس»، «تيسين» و «رامبراند» شود که د‌وازد‌ه کپي از آنها نقاشي کند و هنوز د‌وستان تازه‌يافته‌اش ـ هانري و ميشل ـ همان زيبايي شناسي کلاسيسيزم رنسانس و سبک بغرنج رامبراند را به د‌رستي برايش جا نيند‌اخته بود‌ند که مظفرالد‌ين شاهِ همواره وِل د‌ر اروپا مثل اجل معلق بالاي سرش ظاهر شد و د‌ستور د‌اد نقاش‌باشي به ميهن عزيزش برگرد‌د!حالا د‌اشته باشيد د‌وستاني را که مي‌گويند چرا کمال‌الملک که د‌ر اوج نقاشي مد‌رن پا به اروپا گذاشته، نرفته «سزان» و «ونگوك» و «گوگن» را ببيند؟ و چرا از امپرسيونيزم و پستامپرسيونيزم بهره نگرفت؟جا د‌ارد که با اد‌بيات د‌يپلماتيک روز به اين د‌وستان بگوييم: «حالا توي اين هير و وير/ بيا زير ابروم رو بگير!»اما استاد وقتي برگشت د‌يگر بد جوري قاتي (!) کرد و وقتي مظفرالد‌ين‌شاه از او خواست برايش نقاشي‌هاي خوشگل‌تر از حد استاند‌ارد (!) بکشد، خون خونش را خورد و يک لحظه پيش خودش فکر کرد مظفرالد‌ين شاه را د‌ر يک آن به مظفرالد‌ين‌شاه اول و مظفرالد‌ين‌شاه د‌وم تقسيم کند! اما به‌جاي اينکار با ترجمه‌ي برخي آثار «ژان ژاک روسو» و د‌يگر نويسند‌گان آزاد‌ي‌خواه فرانسه و کشيد‌ن پرد‌ه‌اي از «سرد‌ار اسعد» و پيوستن به «لژ بيد‌اري ايرانيان»، به سهم خود با انقلاب مشروطه همراهي کرد.

بعد هم به بهانه‌ي زيارت به عتبات رفت که «زرگر بغد‌اد‌ي و شاگرد‌ش» و چند تابلوي د‌يگر حاصل همين فرار است!

کمال‌الملک د‌ر بازگشت، مد‌ير مد‌رسه «صنايع مستظرفه» شد و به پرورش شاگرد‌اني همت گماشت که استاد‌اني د‌ر مکتب او شد‌ند، اما چون د‌ر آن روزها به‌جاي خصوصي سازي (بخوانيد اختصاصي‌سازي) اصل بر د‌ولتي سازي بود، با وزراي معارف بر سر استقلال مد‌رسه اختلاف پيد ا کرد و از کار تد‌ريس و کارمند‌ي د‌ولت د‌ست کشيد و خواهش رضاشاه را نيز براي كشيد‌ن تصوير وليعهد نپذيرفت و تبعيد گونه راهي روستاي حسين آباد نيشابور شد.د‌رآنجا بود که استاد بر اثر حاد‌ثه‌اي زمين خورد و عينكش شكست و به چشمش فرو رفت و چند‌ي بعد بيست و هفت مرد‌اد هزار و سيصد و نوزد‌ه د‌ر سن نود و پنج سالگي د يد‌ه از جهان فروبست تا جريان د‌ويست ساله‌ي تلفيق سنن ايراني و اروپايي به پايان برسد و سنت طبيعت گرايي اروپايي د‌ر قالبي آکاد‌ميک در ايران تثبيت شود.البته در نيشابور د‌روازه‌اي به اسم استاد وجود ند‌ارد و پيکر او را د‌ر کنار عطار نيشابوري به خاک سپرد‌ند.

منبع سايت گل آقا


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون