جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2918- تاریخ : 1392/08/16 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 داستان کوتاه
 بـي قرار 

 نعمت نعمتي -

کارشناس علوم تربيتي

قسمت سوم و پاياني

آغاز فعاليت:چاپ اولين داستان در مجله ي فردوسي 1349

آثار:مجموعه داستان " مثل باران ‘ مثل بودن " 87/ مجموعه داستان" سال هزار و سيصد وهيچ" 89

**

.........حس کرد، دارد خفه مي‏شود. بالش را از روي صورتش برداشت. چشمانش را باز کرد. گلويش، خشک شده بود. رفت و با ولع، يک ليوان آب سر کشيد.

- ببين...

-‏ها؟

- يه هفته‏س که بابا توي بيمارستان بستريه، ولي هنوز نرفتي بهش سر بزني.

- آره توقعش ميشه.

- اگه او بميره!

- زبونت رو گاز بگير.

دلش، هُري ريخت.

- خوب داشتيم چي مي‏گفتيم؟

- چيزي نمي‏گفتيم. رفته بوديم توي عالم بچگي. با عمه بوديم که بچه‏اش نمي‏شد.

- آره.

صداي گريه‏ي بچه، او را از دنياي خودش بيرون آورد. نگاهش، روي تخت بچه ماند. زنش، بيدار شد. شيشه‏ي خالي را برداشت. دويد به طرف آشپزخانه. طولي نکشيد که با شيشه‏ي آب قند، برگشت. آن را در دهان بچه گذاشت و بچه ساکت شد.

- تو هنوز بيداري؟

زنش بود که از او مي‏پرسيد.

- آره. خوابم نمياد. تو که خوب مي‏خوابي. خوش به حالت!

- چه خوابي! خوابي که به زور «ديازپام» باشه، هذيونه.

و بعد رفت کنار بچه‏اش، دراز کشيد.

- خب... کجا بوديم؟

- بذار بخوابم. ديگه حرف نزن.

- باشه.

غلتي زد و روي دست چپش خوابيد، طوري که پشتش به تختخواب بچه بود. چشمانش را بست. به ياد مطلبي افتاد که ديروز نوشته بود.

- مي‏خوام حافظه‏ام رو، امتحان کنم.

- قرار بود بخوابي. تو، امشب چته؟

- همين يه بار. باشه؟ گفتم که مي‏خوام حافظه‏م رو امتحان کنم.

- باشه.

- هر جا هم که اشتباه کردم، اصلاحش کن.

- باشه.

بعد، آرام آرام، مطلبي را که ديروز نوشته بود، در ذهنش مرور کرد.

"بيرون توفان است. از پشت پنجره‏ي بسته، گرد و خاک را مي‏بينم. بيرون، گرفتگي است و ملالت. درون من هم بغض و درد است. رهگذران، در ميان گرد وغبار، گم مي‏شوند. درون من تنهايي است و دلتنگي. حس گمگشتگي است و غروب روزهاي خوب".

- تو آخرش ديوونه ميشي، بد بخت فلک زده.

- خوش عالمي‏ست عالم ديوونگي، ديوونه. عجب ! تا ديروز که معتقد بودي من، ديوونه‎ام. چي شده که ميگي آخرش ديوونه ميشي؟

- لطف کن و حسم رو ازم نگير. من رفته بودم توي حس، ديوونه.

- ادامه بده.

- "رهگذري را مي‏بينم که با خود، حرف مي‏زند. دلم برايش مي‏سوزد، ولي متوجه مي‏شوم که من هم دارم با خودم حرف مي‏زنم. پس..."

- "پس با رهگذر، وجه مشترکي دارم".

- آره. «شايد هر دوي ما داريم هذيان مي‏گوييم. شايد هم به مرز ديوانگي رسيده‎ايم."

- تو، ديوونه هستي.

- "داريم به مرز ديوانگي مي‏رسيم. دلم هواي باران کرده. فقط باران است که مي‏تواند اين هواي گرفته و غمبار را بشويد. توفانِ درون من نيز باراني را منتظر است. غربت اين شهر، کسلم کرده است".

- قبلا هم بهت گفته بودم. ميري توي بيابون و تا دلت مي‏خواد، داد مي‏زني، هوار مي‏کشي. اين جوري تخليه‏ي رواني ميشي. بيچاره، اين طور که تو داري پيش ميري...

- مي‏دونم چي مي‏خواي بگي. ناگهان بانگ برآيد که خواجه رفت.

- بله.

- رفت که رفت. مگه اين همه که رفتن، اين روزگار بد مسب، ککش گزيد؟ مگه آفتاب، سر وقت طلوع و غروب نکرد؟ مگه آدم‏هاي ديگه، اونا رو فراموش نکردن؟

- خوب، من هم براي همين بهت مي‏گم، خوش باش...

- دوست دارم. اين جوري دوست دارم. نمي‏خوام مثل بقيه‏ي آدما باشم.

- خوب.... ادامه بده. مي‏خواي کمکت کنم؟

- آره.

- "در آن طرف خيابان مردي"...

- بله، «در آن طرف خيابان، مردي ايستاده. اتومبيل‏ها، از کنارش مي‏گذرند.

با دست، اشاره مي‏کند که او را سوار کنند. هيچ کس به او محل نمي‏گذارد. گويي او را نمي‏بينند. راستي، نکند که او وجود خارجي ندارد؟

- چقدر بد شده‏ايم. راستي "...

- بله...

- چقدر بد شده‏ايم. چقدر بد شده‏ام. امروز چرا بچه‏م رو زدم؟ چرا؟

- دوباره شروع کردي؟ برو بخواب. صبح، بايد بري اداره.

- باشه. ديگه مي‏خوابم.

- گوش کن!

- ها؟

- صداي چي مي‏شنفي؟

- بارون.

- آره، از جات بلند شو. پنجره رو باز کن تا صداي اونو، بهتر بشنفي.

- باشه.

از جايش بلند شد. پنجره‏ي اتاقش را باز کرد. باران مي‏باريد. با آهنگي که دوست داشت. نرم و لطيف. سرش را نزديک پنجره برد. يک نفس عميق کشيد. گويي مي‏خواست تمام باران را ببلعد. لحظه‏اي ايستاد و بارش باران را تماشا کرد. قطرات باران، در زير نور چراغ حياط، جلوه‏اي خاص داشت.

- حالا برو بخواب.

- باشه.

رفت و روي تخت، دراز کشيد.

- حالا به هيچي فکر نکن. فقط به صداي بارون گوش کن.

همين کار را کرد. همه‏ي حواسش را متمرکز کرد روي موسيقي باران. آرام آرام، آن همه هياهوي درون به کنار رفت و آهنگ خوش نم‏نم باران، مثل يک لالايي، او را به خواب عميقي فرو برد.

انجمن داستان ايران


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون