جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2907- تاریخ : 1392/08/04 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 ادبيات داستاني
 چاقوي اِسكي لستونا 

 يان فِريدِ گُرد (1968- 1897)

ترجمه مريم جواهري مشهدي

قسمت اول

اشاره: معاصران با همت و تلاش جمعي از داستان نويسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت موسي زاده که از داستان نويسان موفق و جوان اين شهر است برگزار مي‌گردد.

*

روز اول، روز اسم نويسي ناميده مي شد و مادرها همراه با فرزندانشان به مدرسه ابتدايي مي رفتند.اگر كسي مريض و يا سركار بود، پسرش را با يكي از زنان همسايه به آنجا روانه مي كرد.

در مدرسه، يوهان شنيد كه چطور مادرش هر سه نام او را برشمرد و گفت كه او هفت سال پيش در فلان روز مشخص در محلي چند مايل پايين تر از اينجا به دنيا آمده است. بعد مادر ديگري پسرش را معرفي كرد و يوهان ديد كه آن پسر هيكلش تقريباً دو برابر او وساير پسرهاست. صورت پسر كاملاً چهارگوش و موهايش مثل يك خوك سفيد بود. خانم معلم نام او را نيز در حالي كه به نظر مي رسيد به موضوعي فكر مي كند، در دفتر بزرگ ثبت كرد. معلم موهاي بلند خاكستري داشت كه آنها را در دو طرفش آويخته بود.

- بچه هاي شما تا حالا اينجا نيامده بودند؟

خانم معلم اين را از مادر يوهان پرسيد هرچند كه كارش با آنها تمام شده بود.

- نه ما تازه به اينجا آمده ايم. ولي من شنيده ام كه در بخش محور ديگري آموزش مي دهند.

خانم معلم گفت: عجب، اون روش احتمالاً مخصوص اونجاست.

ساير مادران كه پيش بندهاي سفيد يا كلاه هاي سياه پوشيده بودند، با حسادت به مادر يوهان كه معلم با او حرف زده بود، نگاه مي كردند.

وقتي يوهان با ماردش به خانه برمي گشت، مادر با خشنودي گفت:

- معلم خوبي نصيبت شده، مبادا شيطنت كني.

چند روز بعد وقتي پدر يوهان از شهر برگشته بود. چاقويي تاشو براي يوهان با خودش آورده بود كه آن را از مغازه آهن آلات خريده بود. اين چاقو، دو طرفه بود، به همراه زائده اي براي بريدن سر سيگار. يك طرف دسته آن طرحي از يك قصر كنده كاري شده بود و طرف ديگرش طرح شهر اسكي لستونا. يوهان دائماً چاقو را به همراه داشت و شب ها آن را روي يك صندلي كنار تختش مي گذاشت تا صبح موقع بيدار شدن، اول چشمش به آن بيفتد.

روز بعد وقتي كه يوهان قرار بود به مدرسه برود، مادر گفت: بهتره كه چاقو تو بذاري خونه.

و اضافه كرد: تو فقط مي دوي و اونو گم مي كني.

اما وقتي مادر متوجه شد كه لب پايين او آويزان شده و چشمانش خيس شده اند، بندي پيدا كرد و آنرا از سوراخ يكي از بندينك هاي شلوار او گذراند.

- خيلي خوب.

و بعد كتاب الفبا را در كيفش گذاشت و كيف را به پشت او انداخت.

- به دقت به حرف هاي معلمت گوش كن و بي اجازه كاري نكن.

يوهان راهي شد و گذاشت كه چاقو از بندش آويزان باشد. چاقو روي رانش برق مي زد و مثل يك ماهي به نظر مي آمد. او با خودش فكر كرد اگر چاقو از اول بند داشت، لازم نبود هر وقت مي دوم، دستمو روش بزارم.

حتماً در مدرسه هيچ كس چاقويي به آن زيبايي نداشت. وقتي او به مدرسه برسد مي گذارد چاقو كمي از جيبش بيرون بزند، ولي هيچكس هرچقدر هم كه التماس كند، اجازه ندارد آن را از او امانت بگيرد.

تقريباً تمام بچه ها قبل از او به مدرسه رسيده بودند. پسر بزرگي كه موهاي خوكي داشت و از همه قوي تر به نظر مي رسيد، مدام از خودش تعريف مي كرد و چند نفر هم دورش جمع شده بودند و چاپلوسانه قهقهه مي زدند. اين احتمالاً به خاطر آن بود كه از او كتك نخورند. كسي چاقوي يوهان را كه در جيبش بود، نديد. به زودي معلم زنگ را زد و بچه ها كه وارد كلاس شدند هر كدام در جاي مقرر خود نشستند.

وقتي آنها ترانه «مانند پرندگان كوچك» را خواندند و خانم معلم راجع به زمان طولاني آفرينش صحبت كرد، اولين زنگ تفريح شروع شد.

يوهان از بخاري ديواري كلاس يك تكه چوب كوچك برداشت و مشغول تراشيدن آن شد. او طوري مي تراشيد كه چاقو توي دستش برق بزند و خيلي زود سر و كله پسر مو سفيد پيدا شد.

او گفت: چاقو تو بده تا من نگاهش كنم.

وقتي كه يوهان آن پسر گردن كلفت را درست نزديك خود ديد با پريشاني گفت: تو كه اونو همين جوريم مي بيني.

-يعني تو اينقدر خسيسي؟ ببينم، حالا اين چاقو مال خودته؟

و رفقايش طوري چاقو را از دست او كشيدند كه بند نيز با آن كشيده شد و روي كف اتاق غلتيد. يكي از بچه­ها گفت:

- يه بند دخترونه!؟

و چاقو را برداشت. پسر قوي هيكل چاقو را از دستهاي نگران يوهان كه به سوي آن دراز شده بود، دور نگه داشت و به دقت مشغول وارسي آن شد.

او گفت: اين واسه تو كه اينقدر كوچيكي، زيادي خوبه. ما اينو با هم عوض مي كنيم و تازه تو يك دو اُره يي هم اضافه مي گيري ايناهاش.

سپس او دستش را دراز كرد و چاقوي كوچكي را كه يك طرف دسته آن افتاده بود به او نشان داد. بعد يك تكه كاغذ تاشده را باز كرد و يك دو اُره يي از توي آن بيرون كشيد.

يوهان گفت: من اينو نمي خوام.

اما پسر مو خوكي چاقو را توي دست او چپاند و دواُره يي را توي جيبش و او را طوري به جلو هل داد كه نزديك بود بيفتد. او به بچه هايي كه دورش جمع شده بودند چشمكي زد و از آنها پرسيد: شما ديدين كه ما چاقوها مونو عوض كرديم؟

و آنها جواب دادند كه همگي ديده اند. پسر شروع كرد با چاقو تكه چوبي را تراشيدن و يوهان از شدت ناراحتي روي پاي خودش بند نبود.

وقتي كه يوهان به خانه برگشت چيزي نگفت و كسي هم به فكر چاقو نيفتاد تا موقعي كه وقت عصرانه شد.

آن گاه مادر پرسيد: بچه هاي مدرسه حتماً گفتن كه تو چه چاقوي قشنگي داري؟

يوهان جوابي نداد ولي چشمانش خيس شد.

نكند دويدي و چاقو از تو جيبت افتاده، اينقدرم كه من محكمش كرده بودم؟

و مادر بندي را كه محكم به يكي ديگر از بندكهاي شلوارش بسته بود، بيرون كشيد و آن چاقوي ناقص خودنمايي كرد.

- يا عيسي مسيح، پسر تو چكار كردي؟ چاقوي قشنگتو عوض كردي؟

يوهان با بغض قضيه رنج آورش را تعريف كرد و حرفش مرتب توسط مادر قطع مي شد. چرا او به نصيحت مادرش كه چاقو را در خانه بگذارد گوش نكرده؟ در آن صورت چاقو الان مال خودش بود.

(از مجموعه كارگر آسيابان- 1944)

ادامه دارد...


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون