جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2887- تاریخ : 1392/07/07 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 چرا حال بَد لازم است؟ 

 
«حالم بد است»،«حوصله‌ام سر رفته»،«هميشه ناراحتم» و...اينها جملاتي است كه بسياري از جوان‌هاي امروز مثل نقل و نبات به‌كار مي‌برند اما مشكل چيست؟ چرا حال اكثر جوان‌ها اين روزها بد است؟

اصلا چه حالي را مي‌شود حال بد دانست و چه حالي براي انسان خوب است؟ اين مجموعه مطالب به شما کمک مي‌کند تا بر حال و خلق و خوي‌تان کنترل پيدا کنيد و اصلا خودتان را بهتر بشناسيد

هميشه دنبال حال خوب بودن اشتباه است

همه انسان‌ها در لحظه‌هاي مختلف زندگي دچار احساسات خوشايند و ناخوشايندي مي‌شوند.

ريشه اين احساسات و عواطف نوع افکار و گفت‌وگوهاي دروني ماست.فکر و گفت‌وگوي دروني ما هم به اينکه به چه موضوعاتي توجه کنيم و چگونه توجه کنيم بستگي دارد.

هيجانات واقعيت دارند يعني فيزيولوژي و شيمي بدن را تغيير مي‌دهند اما دائمي و پايدار نيستند، بسته به اينکه نوع توجه و افکارمان عوض مي‌شود حالات و هيجانات‌مان هم تغيير مي‌کند.

اشتباهي که اکثر مردم دارند اين است که هيجانات‌شان را به واقعيت‌هاي زندگي ربط مي‌دهند، مثلا مي‌گويند يک موقعيت حال من را بد کرد يا يک جمله حال من را خوش کرد يا آن کار من را ديوانه کرد اما در واقع اين اتفاقات نيستند که ما را تحت‌تاثير قرار مي‌دهند، بلکه آن چيزي که ما درباره اتفاقات به خودمان مي‌گوييم حال ما را خوش يا ناخوش مي‌کند.

عموم انسان‌ها از کودکي ياد گرفته‌اند که دنبال هيجانات خوشايند باشند و مدام دنبال کسب خوشي هستند و هميشه سعي مي‌کنند از حال بد فرارکنند. در کل بايد گفت فرارکردن از حال بد طبيعي نيست اما يک هنجار جمعي است.ما آموزش ديده‌ايم که اين کار را انجام بدهيم ولي اين رفتاري سالم نيست.

چرا حال بد لازم است؟

همه انسان‌ها بايد هيجانات منفي را تجربه کنند و اين بد نيست، اصلا بد نيست، هيجانات يکسري علائم هستند، مثل علائم راهنمايي و رانندگي، پارک ممنوع و ايستادن مطلقا ممنوع که ممکن است اين علامت براي ما ناخوشايند باشد و مثلا مسيرمان را دورتر کند ولي به شما اطلاعات هم مي‌دهد که اگر اينجا پارک کنيد پيامد دارد، هيجانات هم راهنماهاي دروني ما هستند.

آنها به ما مي‌گويند وقتي حال‌مان بد است بايد به واقعيت طور ديگري نگاه کنيم و جنبه‌هاي ديگري از آن را ببينيم تا حال‌مان بهتر شود، نه اينکه کاملا از بين برود، قرار نيست حال بد ما به صفر برسد اما بايد متناسب با رويداد ايجاد شده باشد، اگر شما انگشترتان را گم کنيد واکنش مناسبش اين است که ناراحت شويد، اگر خوشحال شويد عجيب است و هيجان مناسبي نيست.

هيجانات جنس‌شان از انرژي است؛ انرژي که در ما رفتار مناسب آن موقعيت را ايجاد مي‌کند.

مثلا اگر دوست من در امتحاني موفق شود هيجان مناسب من در اين موقعيت اين است که خوشحال شوم اما اگر دچار حسادت شوم اين هيجان نامناسب است و به من آسيب مي‌رساند.

چرا جوان‌هاي ما حل مسئله را بلد نيستند؟

شايد بزرگسالان ما هم در حل مسائل زندگي مهارت‌هاي لازم را نداشته باشند اما موضوع خيلي شايع اين است كه اكثر جوان‌هاي امروز شکايت دارند که حال‌شان بد است اما چرا؟

شايد چون در دوران کودکي غالبا والدين هستند که مسئول ايجاد حال خوب در فرزند خود هستند و عموم والدين به فرزندان‌شان شيوه لذت‌بردن ازساده‌ترين چيزهاي زندگي را ياد نداده‌اند، اين کودکان اغلب منفعل بوده‌اند و طلبکار.مادر به آنها مي‌گفته چي شده عزيزم؟ چرا ناراحتي؟

غصه نخور ديگه، اينو برات مي‌خرم، اين مال تو و...، اينگونه کودک طلبکار و طلبکارتر مي‌شود.

شايد کودک در اين وضيعت از امکاناتي که والدين در اختيارش گذاشته ‌است لذت ببرد ولي شاد نيست چون شادي نتيجه چيزي است که از فرد ساطع مي‌شود نه لزوما چيزي که به او داده مي‌شود.

متاسفانه وقتي همين فرزند که خوب هدايت نشده به نوجواني مي‌رسد والدينش نمي‌توانند اکثر نيازهايش را جوابگو باشند، در نتيجه هر زمان مسئله‌اي براي اين نوجوان پيش بيايد به جاي حل آن مسئله به دنبال اين است که حالش را خوب کند.مثلا با چيزي خود را مشغول کند که براي يکي ، دو ساعت يا يکي ، دو روز خوش باشد.

اما وقتي هوشيار مي‌شود مي‌بيند مشکل هنوز سرجايش است. اين نوجوان شيوه حل مسئله را بلد نيست. براي همين پناه مي‌برد به امکاناتي که هيجانات کوتاه خوشايند ايجاد مي‌کنند اما پيامد بلندمدتش هيجانات ناخوشايند طولاني است.

به ما فرار از مسائل را ياد مي‌دهند

اي کاش وقتي کوچک‌تر بوديم در زماني که اتفاق بدي براي‌مان مي‌افتاد مادر و پدرمان به ما آموزش مي‌دادند که چطور در اين حال بد بمانيم و با اين حال بد کنار بياييم يعني وقتي مسئله‌اي پيش آمد آن را تحليل کنيم.

اكثر والدين چون فرزندان خود را دوست دارند و تحمل ناراحتي آنها را ندارند خيلي سريع آنها را با يک اسباب‌بازي قشنگ سرگرم مي‌کنند.مثلا اگر حيوان خانگي‌مان را از دست مي‌داديم فوري يک حيوان ديگر جايگزين مي‌كردند.

والدين اينجا به ظن خود مسئله را حل مي‌کنند ولي در واقع مسئله حل نمي‌شود، مسئله از دست‌دادن کسي يا چيزي است که دوستش داريم.

والدين جايگزيني براي آن چيزي که از دست مي‌رود پيدا مي‌کنند و به فرزند خود ياد نمي‌دهند که واقعيت زندگي اين است که بعضي اوقات چيزهايي را که خيلي دوست داريم از دست مي‌دهيم و بايد ياد بگيريم که ظرفيت رواني‌مان را براي اين روزها درآينده بالا ببريم.اينگونه است که اعتياد پيدا مي‌شود که فقط دنبال حال خوش باشيم.

حال خوب ارثي است؟

بايد گفت فاکتور ژن در خلق‌و‌خو مهم است، حتي در اتاق نوزادان در بيمارستان‌ها هم بچه‌هاي سخت و نرم را مي‌بينيم، نوزادان سخت به هر محرکي پاسخ مي‌دهند و بي‌قراري مي‌کنند ولي نوزادان نرم اين‌طور نيستند اما فقط ژن تاثيرگذار نيست و اگر خانواده‌ها بدانند با فرزند سخت‌شان چگونه رفتار کنند مي‌توانند آن بچه سخت را به يک بچه سازگار و خوشحال تبديل کنند.

اولين الگوي رفتاري همه ما خانواده است.ما از اعضاي خانواده ياد مي‌گيريم از چه چيزهايي ناراحت شويم و از چه چيزي تاثير بگيريم و چه عکس‌العملي نشان بدهيم.الگوي بعدي که خيلي تاثيرگذار است گروه هم‌سن است؛ الگويي که بيشتر از همه قبولش داريم و رفتارها و هيجانات‌شان سرمشق ماست.

بچه‌هايي که از هيچ عروسکي لذت نمي‌برند

من قصه‌اي دارم که در کلاس‌هايم مي‌گويم:مادري 2 دختر 10 ساله و 3 ساله دارد، براي دختر بزرگ‌تر يک عروسک گران‌قيمت و براي دختر کوچک‌تر يک عروسک ارزان‌تر مي‌خرد.

دختر بزرگ‌تر عروسکش را مي‌گيرد اما خوشحال نمي‌شود اما دختر کوچک‌تر شاد مي‌شود و شروع مي‌کند به بازي با عروسکش.

دختر بزرگ‌تر مي‌گويد چرا خواهرم اينقدر خوشحاله ولي عروسک من خوشحالم نمي‌کنه؟ به مادرش مي‌گويد من آن يکي عروسک رو مي‌خوام، مادرش مي‌گويد عروسک تو گران‌تر و قشنگ‌تره اما دختر اصرار مي‌کند چراکه فکر مي‌کند چيزي در آن يکي عروسک است که در مال خودش نيست.

مادرعروسک‌ها را عوض مي‌کند، دختر کوچک‌تر هيجان‌زده مي‌شود و با عروسک بهتر بازي مي‌كند ولي دختر بزرگ‌تر دوباره مشکل پيدا مي‌کند چراکه عروسک جديدش هم چيز خاصي ندارد.مي‌گويد من هر دو عروسک را مي‌خواهم، مادر بچه کوچک‌تر را با يک شکلات سرگرم مي‌کند و هر دو عروسک را به دختر بزرگ‌تر مي‌دهد اما او بازهم با آنها ارتباط برقرار نمي‌کند...اينجا مشکل کجاست؟

خب، والدين براي فرزندان همه‌چيز مي‌گيرند اما يادشان نمي‌دهند چطور با آنها ارتباط برقرار کنند اکثر ما رابطه معناداري با وسايل و ابزار نداريم.

يک موبايل چند ميليون توماني مي‌خريم اما 2 روز بعد کلافه مي‌شويم و چيز ديگري مي‌خواهيم چون رابطه برقرار کردن با اين وسايل را ياد نگرفته‌ايم. در اين داستان دختر بزرگ‌تر فکر مي‌کند در عروسک خواهرکوچک‌تر چيزخاصي وجود دارد ولي آن چيز در درون خواهرش است، آن بچه است که به واقعيت روح و معنا مي‌دهد.جوان‌هاي ما وقتي به 25سالگي مي‌رسند،

نه مسئوليت دارند، نه هدف و نه برنامه.درس‌خواندن مهم‌ترين کاري است که بايد انجام بدهند آن هم به‌ دليل والدين‌شان، اين هدف خودشان نيست، از دست خودشان هم عصباني هستند که چرا در خدمت ديگران هستند. مشخص است که از والدين‌شان ناراضي هستند و آنها را مقصر مي‌دانند، شايد هم حق دارند.

تبيان زنجان


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون