جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2832- تاریخ : 1392/04/31 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(دوشنبه)

 يک اثر هنري آبگوشتي! 

مهدي طوسي

بايد كاري بكني كه هم هنرمندي ات را به بقيه ثابت بكني و هم جوري اين كار را بكني كه به خودت هم ثابت بشود كه جهت قيافه آوردن و كلاس گذاشتن اين كار را نكردي و حتما مثل بقيه به كاري كه داري مي كني اطمينان داري و اعتماد داري و بي خودي به بقيه نمي گويي كه هنرمندي!

بايد راهي پيدا بكني كه بقيه هم مثل تو كه به خودت اعتماد داري اعتماد داشته باشند و هر وقت كه تصميم انجام يك كار هنري را داشتند به سراغ تو بيايند!

اما خودت هم نمي داني كه چه جوري به بقيه بگويي كه تو يك هنرمندي. بايد كاري بكني كه اين كار يك كار هنري باشد و آنها قبول بكنند كه تو يك هنرمندي، وگرنه كه بدون انجام يك كار هنري تو توان اين را نداري كه خودت را به بقيه ثابت بكني و به بقيه بفهماني كه يك آدم بزرگ هستي و آدم هاي بزرگ مي توانند اين جور كارهاي هنري را انجام بدهند!

از كنار پنجره عبور مي كني.(درست است كه تو ابتداي داستان از پنجره و اينكه كنار آن قرار داري چيزي به بقيه نگفتي اما بهتر است كه بداني خوانندگان اين را بهتر از هر كسي مي دانند كه تو داستان هايت را كنار پنجره شروع مي كني چرا كه غير از پنجره چيز ديگري نداري كه داستان هايت را از كنار آن شروع بكني!)

به سمتي مي روي كه زياد كنار آن نمي روي! سمت ديوار توالت مي روي! به ديوار توالت تكيه مي دهي و ضمن اينكه به ديوار توالت تكيه مي دهي به اين فكر مي كني كه چه جوري مي تواني راهي پيدا بكني كه هم راهي هنري باشد و هم با انجام آن به بقيه ثابت بكني كه تو يك عدد آدم هنرمند هستي.

به آقاي نويسنده مي گويي: جان مادرت آقاي نويسنده، زياد به اين فكر نكن كه من ادامه داستان را چه جوري بروم. خودم يك راهي پيدا مي كنم.

دستت را مي گذاري زير چانه ات و به اين فكر مي كني كه هر چه زودتر راهي پيدا بكني.

به اين نتيجه مي رسي كه بهتر است دويست بار پشت سر هم و بدون غلط بنويسي هنرمند و بروي به همسايه ها، به عنوان نمايندگان مردمي كه بايد تو را به عنوان هنرمند قبول كنند نشان بدهي و بگويي كه با ديدن اين همه هنرمند نوشتن توسط تو بروند و به همه مردم بگويند كه ديدند كه تو ثابت كردي كه هنرمندي!

پس مي روي و يك كاغذ و قلم پيدا مي كني. بعد از اينكه پيدا مي كني متوجه مي شوي كه چون تو اصولا با نگهداشتن كاغذ و قلم ميانه خوبي نداشتي و نداري لذا اين كاغذ و قلم متعلق به او بوده!

مي روي تا زنگ بزني و به او بگويي كه چون او نبوده و تو براي اثبات هنرمند بودن خودت به بقيه نياز به كاغذ و قلم داشتي و نداشتي، بدون اجازه او كاغذ و قلمش را برداشتي!

تلفن را كه بر مي داري او مي گويد: لازم نيست به من زنگ بزني. آخر من كه بيرون نيستم و داخل اتاق و زير تلفن خوابم!

تو نگاهي به او مي كني و به او چيزي نمي گويي. آخر خجالت مي كشي كه به او چيزي بگويي. چرا كه او توي خانه بوده و تو او را نديدي و تازه تصورت هم اين بوده كه او در خانه نيست و بهتر است براي آنكه از اموال او بدون اجازه برداشتي از خودت خجالت بكشي!

در هر صورت قلم و كاغذ را بر مي داري تا تعداد دويست بار روي آن بنويسي هنرمند و به همسايه ها نشان بدهي.

وقتي كه شروع مي كني به نوشتن متوجه مي شوي كه تو سواد خواندن و نوشتن نداري و نمي تواني بنويسي هنرمند!

بهتر است كه به جاي اين شيوه به شيوه بهتري فكر بكني. بهتر است به اين فكر بكني كه از چه راهي مي تواني براي اثبات خودت به عنوان يك هنرمند خوب و جهاني به مردم استفاده كني كه نيازي هم به سواد نداشته باشد!

كمي كه فكر مي كني به اين نتيجه مي رسي كه همين راهي كه به ذهنت رسيده بهترين راهي است كه ممكن است به ذهن يك نويسنده برسد.

اما تو سواد نداري!‌خب نداشته باشم! اين را به خودت مي گويي و مي روي پيش او تا از او خواهش بكني به تو آموزش بدهد كه چه جوري يك آدم سواد نوشتن هنرمند را پيدا مي كند!

مي روي پيش او اما اثري از او در خانه نمي بيني. هر چقدر هم كه فكر مي كني به نتيجه اي كه بايد برسي نمي رسي.

بهتر مي داني كه به او زنگ بزني. گوشي را بر مي داري و به او زنگ مي زني. او به تو مي گويد: من نمي دانم كه تو چقدر خرفت هستي! من كه به تو گفتم كنار تلفن دراز كشيدم.

باز تو به من زنگ مي زني و تصور مي كني كه من بيرون هستم!؟

تو به او مي گويي:‌من خواهش مي كنم كه هر جوري شده به من ياد بده كه چه جوري مي نويسند هنرمند!

من مي خواهم كه هر جوري شده به بقيه خودم را ثابت بكنم. من به تو قول مي دهم كه جبران بكنم!

او به تو خنديده و مي گويد: من نمي توانم تو را هنرمند بكنم. بهتر است خودت براي خودت فكري بكني كه ايده آل باشد.

خود ت براي خودت فکر مي کني. آنقدر فکر مي کني که مخت درد مي گيرد! اين اولين باري نيست که به خاطر فکر زياد د مت درد مي گيرد، بلکه چندين بار ديگر هم باتفاق افتاده که به خاطر فکر زياد مخت درد گرفته اما سعي کردي که به روي خودت نياوري!

به اين نتيجه مي رسي که براي هنرمند شدن کافي است که يک اثر هنري خلق بکني. اين روزها خلق کردن اثر هنري خيلي ساده است. مي روي و از دوستت مقداري پول قرض مي گيري. مي روي و از قهوه خانه سر کوچه تان يک ديزي مي خري. ديزي را به خانه آورده و روي بوم نقاشي چپه مي کني!

با خودت مي گويي وقتي که خشک شد مي شود يک اثر هنري آبگوشتي!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون