جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2761- تاریخ : 1392/02/05 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 گفتگو با ناصر فيض
 طنز نويس حرفش را با کنايه مطرح مي کند 

نفيسه اسماعيلي

قسمت دوم

فارس: اين شعرها سياسي هم بود؟

کار سياسى کم و بيش مى‌کردم، اما شعر سياسى معمولاً نمى‌گفتم. الان هم بعضى از نشريات بسيار علاقمندند که مرا به طرف طنز سياسى خِرکِش کنند، (خ را با کسره بخوانيد) که سعى مى‌کنم کمتر تن به اين کار بدهم. هر چند اين روزها گاه ناگزير است آدم، من هم که آدمم.

کمي درباره دفتر طنز بگوييد!

حدود سال 80 دفتر طنز حوزه هنري تأسيس شد. کمي پيشتر از آن هم زمزمه‌اش بود و زمينه هم براي حضور طنز فراهم شده بود، با تأسيس اين دفتر، طنز با صداي رساتري وارد جامعه شد. دفتر طنز باعث شد دوستاني که کار طنز مي‌کنند گردهم بيايند. اغلب ما که به دفتر طنز آمديم با جسته و گريخته مطالب و شعرهايي به طنز داشتيم و در محافل خصوصي آنها را براي هم مي‌خوانديم، آثار هجو و هزل فراواني که جايي نمي‌شد آنها را خواند، برخي هم( مثل آقاي زرويي که در مجله گل آقا کار کرده بود)، طنزهاي قابل ارائه‌اي داشتند که مناسب انتشار در نشريات و رواج آنها بين عموم مردم بود. دفتر طنز که تأسيس شد ما خودمان را با شرايط تطبيق داديم، يعني اين که؛ چگونه شعر بگوييم يا مطلب بنويسيم که بتوانيم آن را در جمع بخوانيم يا در جايي منتشر کنيم.

براي اين کار معيارهايي لازم بود. که با حضور در دفتر طنز و مرتبط شدن با ديگر طنز پردازان اتفاقهاي خوبي براي ما افتاد. نشست‌ها، جشنواره‌ها، شب‌شعرها و... جريانها و برنامه‌هاي متعدد و متنوعي در کشور به راه افتاد و به قولي طنز جاني تازه گرفت.

اينجا با قبل از مشروطه کاري ندارم، از مشروطه تا پيش از انقلاب، طنز رواج زيادي داشت، اوج شکوفايي(خصوصاً طنز سياسي) در دوران مشروطه در آثار دهخدا و نسيم شمال بود. بعدها به دليل بسته شدن فضاي سياسي کشور و محدود شدن نشريات و بگير و ببندها و سختگيري‌ها غالباً، پيش پا افتاده‌ترين موضوعات مطرح شد و مضاميني مانند گراني، ازدواج، مادر زن، خانه‌ اجاره‌اي و تاکسي خالي و موضوعاتي از اين جنس، دستمايه خلق يک اثر بود و طنزپردازان کمتر به مسائل سياسي مي‌پرداختند. الان فضاي طنز نسبت به آن موقع‌ها بازتر است، خيلي از حرف‌ها راحت بيان مي‌شود، بعضي‌ها معتقدند که، وقتي محدوديت وجود دارد و فضا خيلي بسته است، همين باعث مي‌شود در لفافه حرف بزنيم و جنبه هنري اثر بيشتر بشود، ممکن است اين سخن درست باشد ولي به نظر من اگر شرايط کاملا بر وفق مراد هم باشد، هنر در اين است که سخن را مستقيم نگوييم، حتي اگر مجوز بدهند که شما هر چه دلت مي‌خواهد بگو، طنز پرداز به عنوان يک هنرمند نبايد هر چه دلش مي‌خواهد بگويد، اين ديگر هنر نيست، هنر در هاله‌اي از ابهام و نامشخص بودن لطف و جاذبه دارد و زيباييهاي خودش را نشان مي‌دهد. افرادي که فکر مي‌کنند الان فضا بسته است و نمي توانند کار کنند، بخشي از ناتواني خود را به حساب فضاي بسته مي‌گذارند.

وجه تمايز هنرمند با افراد عادي در اين است که او توانايي خاصي دارد و قرار است در هر شرايط حرفش را در قالب هنر بزند و در پوششي از ظرافت و نکته‌پردازي و باريک بيني بدون توهين به کسي يا چيزي هنرش را به نمايش بگذارد. اگر هنر و ظرافت و در بحث طنز رندي در کار دخالت نداشته باشد نمي‌ توان سري ميان سرها شد.حتي در جامعه‌اي که بسيار آزاد است طناز حرفش را با کنايه مطرح مي‌کند. آنجا هم دو پهلو حرف مي‌زند نه به اين خاطر که اجازه ندارد، به اين دليل که مي‌خواهد هنر ارائه دهد. از اين رو، اين مهم، يعني چند پهلو حرف زدن و بيان کنايه آميز را بايد به عنوان يک ويژگي بدانيم ، نه اجبار و تحميل و بپذيريم که ،اين ويژگي طنز است نه موجبات شرايط نامساعد.

آقاي فيض برگرديم به چند سال پيش از ورود به حوزه هنري، چه زمان ازدواج کرديد و کي به تهران آمديد؟

سال 62 ازدواج کردم، و در سال 72 به تهران آمدم. بين سالهاي 70 تا 72 در کنار شغل آزادي که داشتم در واحد ادبيات حوزه هنري قم هم کار مي‌کردم، واحد ادبيات در حوزه هنري قم هويت خاصي نداشت و جلسه شعري بود که هر چند وقت يکبار برگزار مي‌شد، از بنده خواسته شد اين واحد را رونق بدهم، جلسه‌اي با حضور آقايان جواد محدثي، استاد مجاهدي، عليرضا قزوه، حاج سعيد فلاح پور و اگر اشتباه نکنم زکريا اخلاقي و مرحوم يزديان که مسئول حوزه هنري قم بود تشکيل داديم و قرار شد با حضور شاعران مطرح و علاقه مندان به شعر جلسات شعرخواني و نقد و بررسي اساسي برپا شود.

اين کار شد تا جايي که به نظر بسياري از دوستان و شرکت کنندگان، يکي از بهترين جلسات شعرخواني در ايران بود.

در اين جلسه، يدالله گودرزي، صادق رحماني، علي داوودي، زکريا اخلاقي، احمد شهدادي، محمدباقر عبداللهي،کاظم عابديني مطلق، حسن اعرابي شکسته نويس( که به قول خودش در جمع خطاطان شاعري خوب و در ميان شاعران خطاط خوبي بود!)، علي خالقي، برادران براتي، استاد مجاهدي، استاد شريف صادقي متخلص به وفا و خيلي از نامهاي آشناي ديگر غالباً حضور داشتند. در اين جلسات که از شيرين‌ترين و به ياد ماندني‌ترين لحظه‌هاي عمر من بود، اشعار خوبي خوانده و پيرامون اشعار بحث مي‌شد، بنده هم اجرا را برعهده داشتم و هم درباره شعرها صحبت مي‌کردم و هم شاعران را به جان هم مي‌انداختم که حرف بزنند و... جلسه خيلي خوبي بود، يک سال ادامه داشت، تا اينکه به تهران آمدم..

شغل اصلي‌تان چه بود؟

مغازه اي داشتم که در آن انواع لباس، چيني و بلور، دوربين عکاسي، مدتي هم ماشين حساب و گل مصنوعي و غيره مي‌فروختم. بعدها در همين مغازه ويزا براي دوبي و شارجه مي‌گرفتم و بيشتر وقت‌ها در اوج کاسبي کرکره مغازه را پايين کشيده و به دعوت علاقه مندانم! براي شب شعر به يکي از شهرهاي دور و نزديک مي‌رفتم، غالباً هم مرحوم محمدرضا آقاسي را بين راه يا در سالن فرودگاه مي‌ديدم و در صورت تأخير در پرواز کلي با هم اختلاط مي‌کرديم. يکي دو بار هم با هم دعوتمان کرده بودند که شرح ماجرايش بسيار شيرين و مفصل است فعلاً بماند.

يک روز پدرم گفت تو کاسب نيستي، راست مي‌گفت چون کاسب اصلي شاگردي بود که در مغازه کاشته بودم اما بيشتر برداشتش مال او بود! که در نهايت جمع شد.

کار براي شما در اولويت نبود؟

چرا، چون عمده درآمدم از همين محل بود. در آن زمان شاعران از شعر درآمد چشمگيري نداشتند، الان اينطور شده که شاعران وقتي دعوت مي‌شوند عوايدي هم برايشان دارد که گاه خيلي هم بد نيست. امروز بسياري از طريق شعر زندگي مي‌کنند. مخصوصاً شاعراني که جشنواره‌اي شده‌اند و هميشه منتظرند جشنواره‌اي برگزار شود و با دست پر به خانه ها و شهرهايشان برگردند. آنها هم که اهل شب شعر و نشست‌هاي نقد و بررسي و کارشناسي، سخنراني و ترانه دادن به کسي هستند کار خود را مي‌کنند و...، با اين مقدمه بايد آن زمان شغلي مي‌داشتيم، همينطور که امروز داريم، بايد جايي شاغل باشي تا درآمد ثابتي داشته باشي و بتواني روي زندگي‌ات حسابي باز کني. تنها به اين اميد که روزي در جايي ترانه يا شعري خواهي خواند که نمي‌توان زندگي کرد. وقتي به تهران آمدم در طبقه 12 ساختمان آلومينيوم دفتري گرفتم و با يکي از دوستانم چند پوستر ريز و درشت و يکي دو تا ماکت هواپيما تهيه کرديم و در آن براي شارجه، دوبي شروع کرديم به ويزا گرفتن..

من با زبان آذربايجاني و ترکي استانبولي آشنا بودم روزي به پيشنهاد دوستم به سفارت آذربايجان رفتم و با مسئول امور فرهنگي آن درباره اينکه شاعران آذربايجان را مي‌شناسم و آثار برخي از اين شاعران را ترجمه کرده‌ام مطالبي عنوان کردم. آن مسئول هم مرا به مسئول امور گردشگري سفارت معرفي کرد و ايشان فرصتي براي من ايجاد کردند که بتوانم هفته‌اي سه تا چهار ويزا از آنجا براي مشتريان دفتر مسافرتي نه چندان قانوني‌ام بگيرم. اين کار سود قابل ملاحظه‌اي داشت که وقتي با آن دوست تقسيم مي‌کردم و اجاره دفتر و هزينه‌هاي جاري را از آن بر مي‌داشتم ديگر آن قدرها قابل ملاحظه نبود. اين کار برايم زياد خوشايند نبود و چون از دلال‌بازي خوشم نمي‌آمد بعدها رهايش کردم. در مغازه‌اي هم که در قم داشتم چون مي‌خواستم طبق رويه خودم عمل کنم ورشکسته شدم يعني، فقط کمي بهتر از مفلس.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون