جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2753- تاریخ : 1392/01/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(سه شنبه)

 انتخاب بدون هماهنگي! 

مهدي طوسي

دست هايت را مي گذاري روي هم و با خودت مي گويي: ه0مان بهتر که امروز کمي زودتر بروم روزنامه. مي خواهم بمانم توي خانه که چي کار بکنم؟ الان که نشستم و دارم براي خودم از حرف هايي که هيچ کس دلش نمي خواهد بشنود مي زنم و بعد هم لابد خوابم مي گيرد و بعد هم که از خواب بيدار مي شوم متوجه مي شود که اي داد بيداد روزنامه دير شد و بازم بايد جواب سردبير را بدهم که چرا اين وقت روز آمدم روزنامه!

پس بلند مي شوي. شلوارت را مي پوشي. زيپ شلورت را چک مي کني که دوباره مثل ديروز توي خيابان يک نفر بابت باز بودنش به تو تذکر ندهد! زيپت بسته است. دکمه هايت را هم چک مي کني و وقتي مطمئن مي شوي که به طور کمل بسته است کيفت را برداشته و راه مي افتي به طرف روزنامه اي که بايد به طرفش راه بيفتي. دلت براي سردبير تنگ شده. آخر چند روزي است که او را نديدي و به جاي او يک سردبير ديگر آمده و مطالب تو را امضا مي کند. خيلي تو را اذيت مي کند به اين دليل که
سليقه اش با سليقه سردبير خودتان تفاوت مي کند و به همين دليل هي مطالب تو را حذف کرده و بعد هم مي اندازد گردن نهادهاي نظارتي که اگر آنها گير ندهند او کاري ندارد!

اما امروز سردبير واقعي خودتان از مسافرت بر مي گردد. اين را دو روز قبل مدير مسئول مي گفت.. البته مدير مسئول به تو نمي گفت و داشت به بقيه مي گفت که تو هم از زبان بقيه اين حرف را شنيدي. تو از زبان بقيه شنيدي که مدير مسئول گفته که اگر امروز سردبير نيايد فردا حتما مي آيد. و چون ديروز نيامده بود امروز حتما مي آيد. الان توي ماشين نشسته اي و داري به اين جور چيزها فکر مي کني.

داري به اين فکر مي کني که اگر سردبير بيايد مي روي و مثل هميشه با او در مورد خيلي چيزها از جمله سوژه اي که بايد در موردش با او هماهنگ بکني حرف مي زني. مي روي و به او مي گويي: آقاي سردبير لطفا يک مقدار به من کمک کنيد که اين همه درگير نباشم. آخر اگر اين جوري که دارد پيش مي رود پيش برود که هم من و هم شما عصباني مي شويم. شما از دست من و من هم از دست من! آخر من مدتي است که دلم نمي خواهد سوژه هاي الکي را کار بکنم و اگر قرار باشد همين جوري پيش برود ومن هي سوژه هاي الکي را کار بکنم سطح خودم و سطح روزنامه مي آيد پايين! شما به عنوان سردبير نبايد اين اجازه را بدهيد که سطح من و روزنامه بيايد پايين.....

- آقا پياده شو لطفا!

صداي راننده است که افکار تو را پاره مي کند. بايد پياده بشوي. سريع و با عذر خواهي پياده مي شوي و پول راننده را مي دهي. متوجه مي شوي جايي که پياده شدي را تا به حال نديدي. تو به جاي اينکه در طول مسير و سر کوچه روزنامه پياده بشوي رفتي و جايي که نبايد پياده بشوي پياده شدي. يعني آخر مسير تاکسي هاي خطي. يک عالمه راه را بايد برگردي و چون پول نداري ترجيح مي دهي که پياده برگردي!

با خوت مي گويي: اشکالي ندارد پياده روي، هم براي قلب و هم براي ساير جوارح و اندامم مفيد است و يک نويسنده قبل از هر چيز بايد به فکر سلامتي خودش باشد. اصلا همين ماجرا را به عنوان سوژه امروز انتخاب مي کنم و به سردبير مي گويم که اين اجازه را بدهد که من اين سوژه را به عنوان مطلبي که بايد کار بکنم، کار بکنم!

پياده راه مي روي و هي احساس مي کني که داري قوي مي شوي. پياده راه مي روي و هي احساس مي کني که داري از ايني که هست هم قوي تر مي شوي پياده راه مي روي و احساس مي کني که داري از نظر عضله قوي تر مي شوي. خيلي قوي شدي و اين براي تو خيلي خوب است خيلي......!

الان توي روزنامه هستي. و بايد به سردبير که تازه بعد از چند روز آمده سلام بکني. سلام مي کني. سردبير جواب مي دهد. تو به او خوشامد مي گويي و او تشکر مي کند. تو همه چيز را به او توضيح مي دهي و مي گويي که چرا در اين چند روز مطالبت تغيير کرده . به او مي گويي که چرا در اين چند روز اين همه افت داشتي. به او مي گويي که اگر او نباشد تو نويسنده نخواهي شد، آن هم از نوع طنز نويسش! اصلا اگر او نباشد روزنامه روزنامه نخواهد شد!به او در همه مورد حرف مي زني. به او مي گويي که چرا بايد تو به اين سوژه که امروز برايت اتفاق افتاد بپردازي. به او مي گويي که چرا بايد اين کاري که خيلي آن را دوست داري را بکني. به او مي گويي که اگر امروز اين سوژه را بنويسي خيلي بهتر مي شود.

چرا که اگر ننويسي ديگر خيلي چيزها از يادت مي رود. سردبير به تو مي گويد هر چيزي که دلت مي خواهد بنويس منتهي بعد بده تا من بخوانم ببينم چي نوشتي!

تو مي روي و قلم را بر مي داري. شروع مي کني به نوشتن. مي خواهي در مورد همين سوژه اي که الان برايت اتفاق افتاد بنويسي. مي خواهي بنويسي که اگر در ماشيني که توي آن بودي و داشتي به وسيله آن به سمت روزنامه مي آمدي خوابت نمي برد چه اتفاقي مي افتاد.

اين جوري مي نويسي: اگر در ماشين خوابم نمي برد حتما زودتر به روزنامه مي رسيدم و اين خيلي بهتر از اين بود که دير رسيدم چرا که حداقل زمان بيشتري براي فکر کردن روي مطلبي که دارم مي نويسم داشتم و اين درست است که برخي به من مي گويند تو فکر هم داري؟ اما باز بهتر بود!

اگر توي ماشين خوابم نمي برد حتما شب احساس خستگي مي کردم و زودتر و بهتر مي خوابيدم!

اگر توي ماشين خوابم نمي برد حتما الان که دارم مي نويسم خوابم مي گرفت و از اين بابت بايد خدا را هم شکر کنم که خوابم برد و توي روزنامه احساس خواب نمي کنم!

اگر توي ماشين خوابم نمي برد حتما شما بدانيد که چيز خاصي اتفاق نمي افتاد ومن بيدار بودم و منظره هاي بيرون را تماشا مي کردم!

اگر توي ماشين خوابم نمي برد خب خوابم نمي برد ديگر اين هم موضوع است که تو داري راجع به آن مي نويسي!؟

**

سردبير به تو مي خندد و مي گويد: ديدي پسر جان! هنوز به مرحله اي نرسيدي که بتواني بدون هماهنگي براي خودت سوژه انتخاب بکني؟!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون