جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2751- تاریخ : 1392/01/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

 غول چراغ جادو 

لطف ا...شيرين زبان

قسمت دوم و پاياني

هر دو آهي کشيدند و به سيگارهاي خود پک زدند. مرد گفت: حتي خودم هم نمي دانم چه مي خواهم. يک خانه بزرگ؟ يک زن خوب و سربراه؟ يک گاوصندوق پرپول؟ يک عمر ابدي؟

جوان گفت: همه را برآورده مي کنم.

مرد حيران و بهت زده گفت: چطوري؟

جوان گفت: تو کاري به راهش نداشته باش. چشم هايت را ببند و اين ليوان آب را با اين قرص بنداز بالا.

مرد چشم هاي خود را بست و ليوان آب را با قرص را يکسره سرکشيد. اول هيچ احساسي نداشت خستگي و خواب او را يکسره در آغوش خود کشيده بود و او روي ابرها در حال پرواز بود که با تلنگري از خواب بيدار شد.

اول نمي دانست در کجاست ولي بعد به خاطر آورد که غول چراغ جادو او را به اينجا فرستاده است. درون باغي بود که تمام درخت هايش در زير بار ميوه هاي خود يکسره خم شده بودند و آواز پرندگان همه جا را پر کرده بود.

کنارش جوي آبي شيري رنگي در جريان بود به طرف جوي دست دراز کرد ناگهان در دستش جام طلايي ظاهر شد و او جام را پر کرد. درون جام شيري گرم مي جوشيد. و جرعه اي نوشيد شبرين بود چون عسل.

ناگهان يک فرشته در برابرش ظاهر شد. انگار خواب مي ديد. قيافه فرشته درست مثل قيافه زنش بود همان که يک ماه پيش او را به خاطر بي پولي و بي کاري ترک کرده بود و او را تا سرحد خودکشي برده بود.

فرشته نيشخندي زد: معلومه بي ما خوش تر مي گذرد.

مرد آه بلندي کشيد: جان مادرت؛ بگذار يک نفسي چاق کنيم.

فرشته قهقهه اي زد: همين الان تو را مي دهم دست آژان تا بفهمي يک من ماست چقدر کره دارد.

مرد به التماس افتاد: تو را به جان هرکه دوست داري بگذار اينجا يک آب خوشي از گلويمان پايين برود. مگر تو فرشته نيستي؟

فرشته از ته دل خنديد وگفت: چرا من فرشته ام ولي فرشته عذاب.

و گرز آتشين خود را درآورد و کوفت به سر مرد. دنيا در آن واحد کون فيکون شد و او با تمام وجود به درون چاهي افتاد که يکسره رفت به همان ببغوله خودش.

غول چراغ جادو بر بالاي سرش بود و در حال چرت زدن. مرد با شدت تمام تکانش داد: هي بيدار شو. اينجا کجا بود که مرا فرستادي؟

جوانک لبخندي زد: تو آن سوي ابديت بودي. لذت بردي؟

مرد آهي کشيد: فقط يک لحظه.

جوانک گفت: همان يک لحظه براي هفت پشتت کافي است.

مرد گفت: تو چگونه غولي هستي که شادي ات يک لحظه است؟

جوانک گقت: من ساقي محل هستم نه غول و همان يک لحظه را هم بايد غنيمت بداني. مردم زيادي هستند که همان يک لحظه را هم ندارند.

مرد با حسرت گفت: پس تو غول چراغ جادو نيستي؟

جوانک از ته دل خنديد. حتي يک دندان سالم در دهانش نبود: اي بابا؛ از من مافنگي برمي آيد که غول باشم؟ غولم کجا بود؟ آمده بودم که در اين خرابه چرتي بزنم که تو را ديدم . تو هم چسبيدي به من که غولي و آرزوي مرا برآورده کن و من هم ناچار شدم نقش غول را بازي کنم و حال کوچولويي بهت دادم والا من کجا و غول چراغ جادو کجا؟

مرد گفت: حالا چکار کنيم؟

جوانک گفت: مي رويم به يک شهر ديگر. شايد بخت مان گفت و کاروباري گيرمان آمد و آرزوهاي هر دوي ما برآورده شد.

مرد گفت: پس اول چرتي بزنيم و راه بيفتيم.

آنها در حال چرت زدن بودند که غول چراغ جادو ظاهرشد: عجب خواب سنگيني بود اين چرت قيلوله ما. حالا چه کسي از خواب بيدارم کرد؟

او نگاهي به دو مرد خفته کرد و دوباره چرتش گرفت: انگار همه خوابند برگردم يک چرت کوتاهي بزنم شايد اين خستگي هزاران ساله از سرم بپرد.

غول دوباره به درون چراغ برگشت و دو مرد در عالم خواب رفته بودند به آنجايي که عرب ني انداخت.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون