جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2694- تاریخ : 1391/10/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)

 طنـــــــــــز 

لطفا لبخند بزنيد!

حسنك كجايي!؟

گاو ما ما مي کرد

گوسفند بع بع مي کرد

سگ واق واق مي کرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي

شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز که حسنک با كسي چت مي کرد . طرف گفت تصميم بزرگي گرفته است.طرف تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مي کرد. پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت مي کرد. پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي کرد چون زياد چت کرده بود. او نمي دانست که سد تا چند لحظه ي ديگر مي شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


براي مراسم دفن او طرف تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش کرده بود . ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت . ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . مسافران قطار هراسان شدند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود . الان چند سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است که ديگر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

**

طنز کله‌پاچه

روزي مردي پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله‌ي پخته‌ي گوسفند بخرد و به خانه بياورد. کودک کله را خريد اما بوي خوش آن براي کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشه‌اي رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوان‌هاي آن را در نان پيچيد و با خود به خانه آورد. وقتي پدر نان را گشود و با استخوان‌هاي سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت:

ـ چشم‌هاي او کجاست؟

کودک گفت: اين گوسفند کور بوده است!

ـ زبان او کجاست؟

ـ اين گوسفند لال بوده است!

ـ هرچه مي‌گويي قبول، اما مغز او کجاست؟

ـ اين گوسفند مغزش را در آموزش به گوسفندهاي ديگر از دست داده است.

پدر در حالي که استخوان‌ها را دوباره در نان مي‌پيچيد به پسر گفت: برخيز،برخيز و به دکان کله‌پز برو، و بگو که من اين کله را نمي‌خواهم. کودک گفت: او اين کله را از من پس نخواهد گرفت، زيرا آن را با تمام عيب‌هايش به من فروخته است!!

**

ماجراي طنز دو ديوانه !

فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همين طور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد.

وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحران ها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست.

و اما خبر بد اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه...!

***

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون