جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2594- تاریخ : 1391/06/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(دوشنبه)

 طنز ياد گرفتني است
 گفتگو با ابوالفضل زرويي نصرآباد 

 قسمت اول

در 15 ارديبهشت 1348 دو حادثه بسيار مهم در تهران رخ داد. يکي اينکه زلزله‌اي به وقوع نپيوست و دوم آنکه «ابوالفضل زرويي نصرآباد» پا به حيات تهران گذاشت.

ايشان براي جوان شدن و کسب علم آنقدر عجله داشت که خيلي زود فوق‌ليسانس ادبيات فارسي را که امروزي‌ها به آن کارشناسي ارشد مي‌گويند، از آن خود کرده است.

سال 1368 را دوستداران طنز، عام‌الطنز گفته‌اند؛ چرا که شروع کار طنزي آقاي زرويي مي‌باشد. اما اين استاد عزيز، کار طنز را به‌طور حرفه‌اي، يک سال بعد، يعني سال 1369 و مقارن شدن با آغاز کار هفته‌نامه گل‌آقا، ورق و رقم زد.

در آن زمان معاون سردبير هفته‌نامه گل‌آقا بود. به فاصله هشت، نه ماه بعد، پس از انتشار هفته‌نامه، حکم سردبيري ماهنامه گل‌آقا به ايشان داده شد. آن هم زماني که هنوز ماهنامه منتشر نشده بود.

جناب استاد، چي شد طنزپرداز شديد. در چه سالي و چه جوري شروع کرديد.

ـ هيچ کس نمي‌تواند براي طنزپرداز شدن يک نقطة آغاز پيدا کند. من فکر مي‌کنم اولين بارهايي که مثلاً يک گونه‌اي از متن‌هاي بانمک را شنيدم و خوشم آمد، زماني بود که در دورة راهنمايي درس مي‌خواندم. باب شده بود که مثلاً مي‌گفتند، معلم جغرافي خونه‌ش کجاست؟ ـ کوچة جلگه. خيابان فلات و پلاک…. من خوشم مي‌آمد. بسته به موضوعي که معلمي تدريس مي‌کرد، اين جمله‌ها را مي‌گفتند. شروع کردم به نوشتن اين طور مطالب. هميشه نيمي از دفترهايم پر از اين‌طور مطالب بود.

اين پايه‌هاي آن کارهايي بود که آن زمان نمي‌دانستم، طنز است يا شوخي. فکاهه‌هاي کم‌رنگي بود، يا شوخي‌هايي که به فراخور آن وضعيت و حالي که آن موقع داشتم، کارهاي پخته‌اي نبود.

بعد شروع به نوشتن شعر کردم. اينکه مي‌گويم نوشتن، يعني واقعاً سرودن نبود. مثلاً، از وزن «شاهنامه» خوشم آمده بود، شروع کردم به نوشتن «شاگردنامه» در همان سال‌هاي راهنمايي مي‌نوشتم.

فکر مي‌کردم، مثلاً اول مهرماه است و معلم‌ها و ناظم و مدير در مدرسه هستند. خبردار مي‌شوند که لشکر شاگرد، قرار است هجوم بياورند، که لشکر خونخواري است و مي‌خواهد مدرسه را فتح کند. معلم‌ها هم سنگر مي‌بستند تا مدرسه را حفظ کنند.

در دورة دبيرستان وضعيت تغيير کرد. چون دورة دبيرستان بدترين فشار روحي، رو دوش بچه‌هاي هم‌دوره‌اي من بود. به خاطر اينکه هيچ کلاسي از مدرسة ما نبود که دو سه نفر شهيد نداشته باشد.

در دورة دانشگاه طبيعتاً يک مقدار بازسازي روحيه صورت گرفت. دلخوشي‌ام اين بود، يک عده هستند که نوشته‌هايم را مي‌فهمند. اگر دانشجويان هم متوجه نمي‌شدند، استادها ظرايف طنز را مي‌فهميدند.

از همان زمان شروع کردم به نوشتن يک سري کارها. مثلاً نقيضه يا پارودي بر سفرنامة ناصرخسرو نوشته بودم. تعريف کرده بودم اگر ناصرخسرو سر از قبر بردارد و بخواهد بيايد تهران را ببيند، در موردش چه مي‌گويد و…

بعد از آن براي تاريخ بيهقي، پارودي يا نقيضه ساختم. در آن زمان سواي شعرهاي عاشقانه که باب طبع حس و حال آن روز من بود، گاهي اوقات شعرهاي طنزآميز هم مي‌نوشتم.

اولين مطلب طنز شما کجا چاپ شد؟

ـ همان زمان، يعني دورة دانشگاه بود که دوستي به نام آقاي سيامک ظريفي گفت، بياييد مطالبمان را ببريم مجلة خورجين؛ که وابسته بود به مجلة کشاورز. گفت، آنجا کار طنز چاپ مي‌کنند. من يک سري شعر نوشته بودم، «ما که در صف از فشار همدگر زاييده‌ايم» و کارهاي ديگر را برديم و چاپ شد. سردبير مجله، آقاي مرتضي فرجيان، کلي تشويق و ترغيب کردند و گفتند، مرتب کار ببريم.

بعد از چاپ اولين مطلب‌تان چه حسي داشتيد؟

ـ وقتي کارم در خورجين چاپ شد، آرزو مي‌کردم کاش، آنقدر پول داشته باشم که بروم همة مجلات خورجين را بخرم و به همه بدهم. وقتي هم براي برنامة راديويي که آقاي ساعد باقري کارشناس آن بود مي‌نوشتم، از شنيدن اسم يا بيتي از شعرم در راديو خيلي خوشحال مي‌شدم.

در مورد منظومة عاشقانه‌اي که در کودکي نوشته بوديد، بگوييد.

ـ يادم مي‌آيد زماني مجموعه‌اي را شروع کردم که خيلي تحت تأثير منظومه‌هاي عاشقانه بودم. از نظامي و جامي و اينها تقليد مي‌کردم. اصل کتاب را نديده بودم. ولي از تعريف‌هايي که شنيده بودم، مي‌دانستم مثلاً، اول بايد با مدح پروردگار و حضرت رسول(ص) و ائمه شروع کنم. بعد به چگونگي خلقت عالم برسم. چيزي که من نوشته بودم، قصة يک شاهزادة ايراني بود، که عاشق يک دختر چيني مي‌شود.

سه، چهار هزار بيت نوشته بودم. يک روز آن را براي پسري همسن و سال خودم در باغي در همان احمدآباد مستوفي خواندم. در گرماي تابستان چند ساعت طول کشيد. دهانم کف کرده بود. دست آخر دوستم برگشت و گفت: خوب که چي؟ گفتم: يعني چي؟ خوب شعر است ديگر. مثل شعر شاعرهاي ديگر، نظامي و… گفت: خوب آنها قبل از تو نوشته بودند ديگر.

تو چرا نوشتي؟ هرچه برايش توضيح دادم که اين عشق بين‌المللي است. شاهزاده ايراني است، ولي دختر چيني. فايده نداشت. او گفت: فرقي نمي‌کند. که چي؟

و آن «که چي؟» هنوز که هنوز است، بزرگترين سؤال زندگي من است. هنوز هم هيچ وقت نيست که قلم به دست بگيرم، ولي قبل از نوشتن «که چي؟» را از خودم نپرسم.

ايدة تذکرة‌المقامات چه‌طور به ذهنتان آمد؟ کجا چاپ مي‌شد؟

ـ در گل‌آقا چاپ مي‌شد. ايده‌اش اين بود که من در دورة دانشگاه بودم که، روزي يک وانت کتاب، يکي از دوستان براي کتابخانه دانشگاه هديه آورد. گفتند، بياييد کتاب‌ها را منتقل کنيد به کتابخانه. من هم چون کتاب بود و دوست داشتم، با ذوق و شوق رفتم.

همان زماني که داشتيم کتاب‌ها را مي‌آورديم، يکي از کتابها را که، تذکرةالاولياء عطار نيشابوري، بود باز کردم.

شروع به خواندن يکي از کارهاش کردم. کلاً شايد پنج ـ ده دقيقه بيشتر طول نکشيد. اولي را خواندم، و دومي را نگاه کردم. متوجه شدم همه با يک اسلوب خاص شروع مي‌شوند. اين قالب در 10ـ5 دقيقه در ذهن من ماند و گذشت. بافاصلة يک هفته، ده روز، به ذهنم رسيد که چه‌قدر جالب مي‌شود، اگر کسي مثلاً وزير کار يا شهردار را با زبان عطار معرفي کند.

خود اين تناقض، در بي‌تناسبي آدم‌هاي امروز و آدم‌هاي قديم جالب بود. از ارديبهشت سال 70 تذکرة‌المقامات در گل‌آقا چاپ شد. روزي آقاي صابري گفت: همان‌طور که در تذکره خواندي حتماً… گفتم: هنوز تذکره را نخواندم. متعجب بود که پس تو چه طور مي‌نوشتي؟ من فکر مي‌کردم تو ريزريز کتاب را خوانده‌اي! تازه بعد از آن بود که تذکرة‌الاولياء را خواندم. متوجه شدم خدا را شکر از متن اصلي دور نيفتاده‌ام.

منبع جوانان امروز


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون