جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2472- تاریخ : 1391/01/21 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 نغمــــــه 

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

حسين منزوي

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبح دم زدم

با آسمان مفاخره كرديم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا كورسوي اختركان بشكند همه

از نام تو به بام افقها،‌ علم زدم

با وامي از نگاه تو خورشيدهاي شب

نظم قديم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد

شك از تو وام كردم و در باورم زدم

از شادي‌ام مپرس كه من نيز در ازل

همراه "خواجه" قرعه قسمت به غم زدم


مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من

حسين منزوي

مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من

كوبي زمين من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو، من درد خواستم

يك درد ماندگار! بلايت به جان من

مي‌سوزم از تبي كه دماسنج عشق را

از هرم خود گداخته زير زبان من

تشخيص درد من به دل خود حواله كن

آه اي طبيب دردفروش جوان من

نبض مرا بگير و ببر نام خويش را

تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتي غريب شهر مني، اين چه غربت است

كاين شهر از تو مي‌شنود داستان من؟

خاكستري است شهر من آري و من در آن

آن مجمري كه آتش زرتشت از آن من

زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين

با تو شود تمام جهان اصفهان من


بايد نخست در صف دريادلان شدن

حسين منزوي

آب آرزو نداشت به غير از روان شدن

دريا غمي نداشت مگر آسمان شدن

مي‌خواست بال و پر زدن از خويشتن، قفس

چندان‌كه تن، رها شدن از خويش و "جان" شدن

آهن به فكر تيغ شدن بود و برگزيد

در رنجبونه‌‎هاي زمان، امتحان شدن

تاوان آشيانه به دوشي نوشته داشت

همچون نسيم در چمن گل، چمان شدن

آنان كه كينه‌ور به گروه بدي زدند

قصدي نداشتند به جز مهربان شدن

باران من! گدايي هر قطره تو را

بايد نخست در صف دريادلان شدن

با خاك آرزوي قدح گشتن است و بس

و آنگه براي جرعه‌اي از تو دهان شدن


امشب ستاره‌هاي مرا آب برده است

حسين منزوي

امشب ستاره‌هاي مرا آب برده است

خورشيد واره‌هاي مرا ،‌خواب خورده است

نام شهاب‌هاي شهيد شبانه را

آفاق مه‌گرفته هم از ياد برده است

از آسمان بپرس كه جز چاه و گردباد

از چالش زمين چه به خاطر سپرده است

ديگر به داد گمشدگان كس نمي‌رسد

آن سبز جاودانه هم انگار مرده است

ماه جبين شكسته در خون نشسته را

از چارچوب منظره دستي سترده است

عشق - آتشي كه در دلمان شعله مي‌كشيد

از سورت هزار زمستان فسرده است

اي آسمان كه سايه ابر سياه تو

چون پنجه‌اي بزرگ گلويم فشرده است

باري به روي دوش زمين تو نيستم

من اطلسم كه بار جهانم به گرده است


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون