جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2472- تاریخ : 1391/01/21 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 همراه با خبر 

«فاطمه‌ها» کوچک‌ترين کتابخانه ايران

کسي صداي بچه‌هاي کوير را نمي‌شنود

کوچک‌ترين کتابخانه کشور، کتابخانه‌اي روستايي به نام «فاطمه‌ها» است که دو سال پس از آغاز به کار خود هنوز از ساختمان مناسب و حتي قفسه براي چينش کتاب برخوردار نيست.خبرگزاري مهر - براي نوشتن از محروميت فرهنگي در کشورمان مي‌شود ساعت‌ها قلم فرسايي کرد و مقاله‌ها و يادداشت‌هاي زيادي نوشت. «کتابخانه فاطمه‌ها»، کوچک‌ترين کتابخانه کشور با 112 عضو و 4 هزار عنوان کتاب اهدايي به آن، تنها در يک اتاق 12 متري بدون حتي قفسه‌اي براي مرتب کردن کتاب‌ها براي امانت دادن به اعضا به حيات خود ادامه مي‌دهد؛ کتابخانه‌اي در ميان کوير، در روستاي «دهگهان» از توابع شهر رودبار از توابع استان کرمان با نزديک به 4 هزار نفر جمعيت.

شهرستان رودبار در استان کرمان، شهرستان بلاخيزي است؛ مثل همزاد ‌شمالي‌اش. گرماي کوير بر تن و صورت همه اهالي شهر زخم مي‌زند. زخم اما روي سياه مردمان کوير را تنها آفتاب نمي‌سوزاند که انگار زمين هم هر از گاهي براي خالي شدن دردهايش اين گوشه از خاک را انتخاب کرده و مي‌لرزاند.

رودبار شمال باشد يا جنوب، شهر زلزله است، شهر آفتاب از توابع استان کرمان است. دقيق‌ترش در جنوب شرقي استان کرمان است و با 4 هزار نفر سکنه و کوچکترين کتابخانه کشورهم از قضا در همين خاک بلاخيز و در روستايي فراموش شده‌تر از خود شهر سعي در حيات خود دارد.

کتابخانه‌ «فاطمه‌ها» تنها يک ديوار خشت و گلي است. يک اتاق سه در چهار با يک قفسه زنگ زده و يکي دو تا ميز و اتاقکي در پشت آن که فاطمه مشکاري، کتابدار کوچک اين کتابخانه مي‌گويد: انبار نگهداري کتاب‌هاي بلا استفاده‌اي است که به ما هديه شده است. کتاب‌هايي که مناسب سن بچه‌هاي روستا نيست، ولي مردم به ما داده‌اند.

ماجراي کتابخانه فاطمه‌ها از تلاش سه کودک براي کتابخوان کردن کودکان روستاي «دهگهان» از توابع شهرستان رودبار در جنوب استان کرمان شروع مي‌شود. سه دختر بچه 10 ساله که از قضا نام هر سه فاطمه است، اول تيرماه 1389 حدود 40 عنوان کتابي را که جمع‌آوي کرده‌اند در اتاقک کوچک خشتي که در روستا به آنها داده مي‌شود، راه مي‌اندازند؛ اتاقکي که خود داغ زلزله بر تن دارد و معلوم نيست تا کي مي‌تواند بر پاي خود بايستد و سايه‌بان کتاب‌هاي فاطمه‌ها باشد.

ساختمان کتابخانه که اتاقي گلي و سقفي چوبي در ابعاد سه در چهار بيشتر نيست، از طرف يکي از اهالي روستا به نام فرزاد ميرشکاري براي راه‌اندازي کتابخانه به فاطمه‌ها واگذار مي‌شود. ساختماني که قبل از اين مغازه‌اي بوده و متروکه شده و حالا با چيدن 40 جلد کتاب در قفسه‌اي زنگ‌زده در اين اتاق، ‌کار خود را شروع مي‌کند.

فاطمه‌ها هر روز بعد از مدرسه به کتابخانه مي‌روند و رفته رفته کودکان روستا را به کتابخانه دعوت مي‌کنند و امروز کتابخانه فاطمه‌ها که در روز نخست سه عضو داشت، صاحب 112عضو و 4 هزار عنوان کتاب شده ‌است. کتاب‌هايي که فاطمه مشکاري 11 ساله مي‌گويد: آنها را روي زمين و روي هم چيده‌ايم و به کودکان روستا امانت مي‌دهيم.

به سراغ فرزام ميرشکاري مي‌رويم. پيدا کردنش کار سختي نيست. با لهجه شيرين اهالي کوير از آن سوي خط مي‌گويد: در اين چند سال نامه زياد نوشتيم که لااقل به ما قفسه‌اي بدهند. ما را زياد دعوت کردند که از مشکلات اين کتابخانه بگوييم، اما نتيجه اين شد که تنها جمعي از مردم که صداي ما را شنيدند، براي کتابخانه کتاب ارسال کردند، ولي اين کتاب‌ها هم به طورعمده به درد بچه‌هاي ما نمي‌خورد.

او ادامه مي‌دهد: اکثر اين کتاب‌ها يا براي مخاطب بزرگسال هستند و يا کتاب‌هاي علمي و يا کتاب‌هايي به زبان غيرفارسي. گويا صاحبانش مي‌خواستند از شر آنها راحت شوند.

ميرشکاري مي‌افزايد: کتاب‌هاي کتابخانه فاطمه‌ها الان روي هم چيده مي‌شود. فضاي اتاق براي نشستن هم ديگر جا ندارد. بارها از من پرسيده شده که مشکل چيست؟ من هم از طرف اين بچه‌ها گفته‌ام که نه ساختمان خوبي داريم و نه قفسه‌اي و نه کتابي. اما کسي کاري نکرد و کتابخانه همچنان در فضاي ابتدايي خود و در همان اتاق کاهگلي برپاست.آخرين صحبت ميرشکاري در پاسخ به سئوالي درباره کمک به تجهيز اين کتابخانه با اين پاسخ همراه مي‌شود: به هر جايي بگوييد نامه نوشتيم؛ ارشاد. کانون پرورش و ... اما پاسخي به ما ندادند. انگار ما ديده نمي‌شويم.

فاطمه مشکاري 11 ساله يکي از فاطمه‌هاي رودبار است. خودش مي‌گويد، روزي دو و نيم تا سه ساعت در کتابخانه است. صدايش را از پشت تلفن مي‌شنويم. ساده و صميمي و البته هيجان زده: من سه سال است که بعد از مدرسه مي‌آيم کتابخانه. فاطمه‌ها هم مي‌آيند، ولي راهشان دورتر است و الان کنار من نيستند.

از او مي‌پرسم که کتابخانه شما چطور کار مي‌کند؟ مي‌گويد: هر روز از ساعت 2 و نيم تا 5 اينجاييم. بچه‌هاي زيادي هم مي‌آيند. فکر مي‌کنم روزي 20 نفر بشوند.

از کتاب‌هايشان مي‌پرسم. مي‌گويد: کتاب هست اما قديمي. براي بزرگترهاست بيش‌تر. آنها را به ما هديه داده‌اند. ولي بچه‌ها شعر و قصه مي‌خواهند که نداريم.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون