جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2426- تاریخ : 1390/11/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يکشنبه)

 داستانكي براي نوجوانان 

زير باران

اواخر آبان بود و هوا تازه داشت تاريک مي شد.چيزي که به ياد مي آورم اين بود که به شدت باران مي باريد و حيات قديمي را تنها نور چراغهاي خيابان روشن مي کرد.هيچکس نمانده بود ومن که تازه وارد جمع بودم گوشه اي ايستاده و دلم نمي خواست قدم از قدم بردارم انگار به نقطه پاياني جهان متصل بودم. حس غريبي در وجودم بود که حضور آشنايي را گواهي مي داد .چيزي از نگراني و ترس نداشتم به جاي آن لبريز از اشتياق و حيرتي نفس گير بودم. در ماشين سفيدي را که کاملا نو به نظر مي رسيد باز کردم .

مي شد گفت زير باران و مبهوت مثل من ! اما نوي نو وبا صندلي هاي سفيد و مخملي. با احتياط در را باز کردم و داخل ماشين پشت فرمان نشستم بخاري روشن بود! و براي کسي که مدتي زير باران ايستاده گرماي بسيار مطبوعي داشت.

به آرامي لامپ بالاي سرم را روشن کردم . دگمه هاي شبرنگ داخل ماشين که مراخيره کرده بود و انگار از جزء به جزء لوازم آن روشني شفافي پخش مي شد.راحت نشسته بودم و اصلا در گير اين نبودم که ماشين مال چه کسي است که ناگهان در کنار در بزرگ حيات حضور مبهمي را احساس کردم ايستاده بود رو به آسمان و خيره به دور دستها .جنسش از آرامشي عميق بود و با همان وقار هميشگي نزديک مي شد . از ته دل خوشحال بودم .خود خودش بود .وقتي به من رسيد چند لحظه ايستاد . مرا ديد که مثل يک خوابزده داخل ماشين او جا خوش کرده ام . بدون هيچ تذکر و اعتراضي به سمت درب بزرگ حياط برگشت سمت پياده رو با سري رو به آسمان . باور داشتم که تمام ساعت هاي زير باران بودن را دعا کرده و حالا هم بودن مرا در سکوت ملاحظه مي کند. دوازده سالم بود و با اينکه مادر و پدرم از هم جدا شده بودند زندگي ام جدا زيبا بود! . به خودم گفتم زود باش تينا خدا مي دونه چند ساعت مشارکت مفيد رو ازت جلو زده. به سرعت از ماشين پياده شدم حتي يک لحظه هم برام ارزش داشت .خودم رو زير باران ديدم.انگار دنيا رادوستي و برکت گرفته بود و حيات زير نور يکريز ستاره ها مي درخشيد.


re.ra466fa@yahoo.com>>رضوان رهنما فر


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون