جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2412- تاریخ : 1390/10/18 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يکشنبه)

 نمي دانم موضوع چي باشد؟! 

مهدي طوسي

قسمت سوم و پاياني

تا اين جا ادامه دادي كه توي آسمان چيزهايي را مي ديدي كه هم برايت عجيب و هم غير قابل باور و هم جالب بود.

او نير با مهمانش به خانه تو آمدند. به آسمان كه نگاه كردي باران را شديد تر از چيزي ديدي كه بايد مي ديدي. باران به قدري شديد بود كه تو ترسيدي از شدت سرما مريض شده و به خاطر مريض شدن آقاي نويسنده تو را از اين قسمت داستان بيرون بيندازد....!‌

روز قبل به خاطر پرويز شاپور نتوانستي داستان را دامه بدهي. به همين دليل از شاپور گله مند هستي اما بهتر مي داني كه به جاي گله بيشتر از خالق كاريكلماتور كشور به داستاني كه بايد بپردازي بپردزاي........!

**

از كنار پنجره دور مي شوي. بر مي گردي و آن طرف منزل او را مي بيني كه دارد با مهمانش صحبت مي كند. او دارد به مهمانش مي گويد: بهتر است كه داستان را جور ديگري ادمه بدهي. بهتر است كه داستان را جوري ادامه بدهيد كه هم خودت حال بكني و هم بقيه.

مهمان او جواب مي دهد: اما نه! من تصور مي كنم كه داستان به همين شكلي كه الان دارد ادامه پيدا مي كند خيلي هم خوب است و بايد همين جوري ادامه پيدا بكند. بهتر است كه همين جوري ادامه پيدا بكند تا همه بدانند كه من يا داستاني را نمي نويسم و يا اگر بنويسم جوري مي نويسم كه خودم در ابتداي امر راضي باشم، نه خواننده!

او مي گويد: ابرها را در داستانت بيشتر كن!‌ابرها مي توانند نماد بسيار عالي براي داستان هاي تو باشند. بهتر است كه كاري بكني كه مردم با ابرها بيشتر آشنا بشوند.......!

تو ناخواسته به ميان حرف هاي او و مهمانش مي پري و مي گويي: اما آقاي او، بهتر نيست كه يك مقدار از خودتان خلاقيت داشته باشيد؟! ابرها و بازي با نمادهاي آسمان را من به تو گفتم. من الان ساعت هاست كه كنار پنجره ايستادم و دارم ابرهايي را مي بينم كه هر كدام براي خودشان يك هويت انساني دارند. من الان ابرهايي را مي بينم كه خودشان براي خودشان كلي ارزش بصري دارند. اين درست نيست كه تو به اتفاق دوست هنرمندت! موضوعي كه من كلي روي آن فكر كردم را دزديده و به اسم خودتان كار بكنيد!

او لبخندي مي زند و در جواب به تو مي گويد: تو اصلا نمي داني كه ما منظورمان از ابر چيست. بهتر است كه خودت را قاطي اين ماجرا نكني و به كار خودت بپردازي. هر ابري كه ابر آسمان نيست. ما داريم از ابرهايي كه تشك مي شوند حرف
مي زنيم.........!

دوست او بعد از حرف هاي او مي زند زير خنده و با او به شدت مي خندند. تو ناراحت مي شوي و با خودت فكر مي كني كه او دارد دروغ مي گويد و فقط براي آرام كردن تو اين حرف را مي زند. تو بهتر از هر كس ديگري مي داني كه او موضوع تو را دزديده والان هم دارد يك جورهايي فرافكني مي كند!

اما چون نمي تواني به او ثابت بكني كه دارد چه كار مي كند سكوت مي كني و دوباره بر مي گردي كنار پنجره. دوباره بر مي گردي كنار پنجره و به آسمان نگاه مي كني. هواپيمايي را مي بيني كه دارد به سرعت به سمت تو مي آيد. جيغ مي كشي. او و مهمانش از صداي جيغ تو به هوا مي پرند.

آنها به شدت به سمت پنجره مي آيند و بعد از اينكه به پنجره و آسمان نزديك مي شوند متوجه مي شوند كه علت جيغ تو را نفهميدند.

او مي گويد:‌براي چي جيغ كشيدي؟ تو اصلا حاليت نمي شود كه من مهمان دارم؟ تو نفهميدي كه من دارم با مهمانم حرف هاي مهمي مي زنم!

تو مي گويي: مگر نمي بيني كه دارد هواپيما مي آيد و الان است كه بخورد به من و تو مهمانت؛ و خانه اي كه من و تو مهمانت در آن حضور داريم خراب بشود!

او به تو مي گويد:‌واقعا كه خيلي احمقي!

مهمانش هم در ادامه حرف او به تو مي گويد:‌واقعا او درست مي گويد؛ من نمي دانم آقاي نويسنده چطور تو را به عنوان شخصيت ادبي اين مجموعه انتخاب كرده،‌تو خيلي احمقي!

تو بهتر مي داني كه به آسمان نگاه بكني تا ببيني آيا هواپيما دارد سقوط مي كند يا اينكه اشتباه كردي و چيزي به سمت زمين سقوط نمي كند! به آسمان كه نگاه مي كني متوجه مي شوي كه چيزي به سمت زمين در حال حركت نيست و تو اشتباه كردي!

با خودت فكر مي كني كه شايد در توهم به سر مي بري. با خودت فكر مي كني كه شايد اشتباه مي كني كه همه چيز را در آسمان در حال حركت مي بيني. با خودت فكر مي كني كه شايد آنقدر دچار توهم شدي كه همه چيز را به اشتباه مي بيني. با خودت فكر مي كني كه شايد چيزي از آسمان به سمت زمين نمي آيد بلكه اين تو هستي كه از زمين به سمت آسمان مي روي!

يكي محكم مي زني توي سر خودت و به خودت مي گويي خدا كند زودتر آقاي نويسنده بيايد. خدا كند زودتر از سفر برگردد چرا كه من اصلا توان اين را ندارم كه به تنهايي اين ماجرا را تمام بكنم. اگر آقاي نويسنده نيايد من نمي دانم موضوعي كه براي فردا انتخاب كنم چي باشد؟!

با همين حرف ها داستان را به پايان مي بري و بعد مي روي كنار او و مهمانش مي نشيني تا شايد آنها تو را در بحث شان راه بدهند!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون