جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1935- تاریخ : 1389/02/12 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران -(يكشنبه)

 شعر نوجوان 

    آن که گفت آري
    آري  پنجره اي را که تو آوردي بست
    دستي که امضا کرد
      پاي تمام درها را بريد
    از ما چه مانده است
    جز سايه اي که گل هاي ملافه را آب مي دهد؟
    ديشب نيمي از صورتم خدا را صدا کرد و عينکم
      آسمان را اشتباهي رفت
    ديشب انگشتانت نيمي از آينه را کبود کرد و پنجره رابست
بي سوال
بي تعجب
فقط نقطه
هميشه نقطه سرخط اما
کارمند ته خط مسافر مي کشد
دربست
همه تجديد شده ايم
در بن بست کدام کهکشان است
  که دست روي ماه بلند نمي کند؟
    ديشب تمام کوچه هاي بي گنجشک مي گفتند :
    در را ببند و بيا
    کليد در جيب هر رهگذري راه مي رود
    وعسل به ياد سيزدهمين ماه مي ماند
    عينکم اما شکسته بود و نيمي از آينه گريه مي کرد
    آري  پاي فردا را در چکمه ي زمستان گذاشت و رفت
    دريا به نوبت شد
    ماه سربرهنه را بردند
    و عکس پلاک کوچه روي تاقچه ماند
    يادم بماند از گور گمشده ام نام کوچه اش را سوال کنم
    آري  انگشت هيس روي آسمان گذاشت و رفت
    گاهي آن قدر دير مي شود
    که باد بادک از تو مي گريزد و مرد مي شوي
    پوست کنده بگويم :
     عروسکي روي زندگي ام بگذار
    کاش در آينه عکس قديمي مان بود
    من آري نمي گفتم
    تو امضا نمي کردي
     از پنجره ي چارتاق
با هم به دريا مي زديم
آوازهاي زن بي اجازه
قهر
پوست مي اندازم
در فصل اتصالي سيم هاي رابطه
برق از چشمانم مي پرد
و شميران ديگر
شمشادم نمي کند
در خطوط ناشناس کفت
بيدبيد مي لرزم و
دلم گم گم
گم تر از حشره اي بي ربط
از حاشيه مي رود .
      
    حرف هاي روپوش سرمه اي
 گراناز موسوي
    حتي تمام ابرهاي جهان را به تن کنم
    باز ردايي به دوشم مي افکنند
    تا برهنه نباشم
    اين جا نيمه ي تاريک ماه است
    دستي که سيلي مي زند
    نمي داند
    گاهي ماهي تنگ
    عاشق نهنگ مي شود
    بيهوده سرم داد مي کشند
    نمي دانند
    ديگر ماهي شده ام
    و رودخانه ات از من گذشته است
    نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن کنم
    و در سياره اي که هنوز رصد نکرده اند
   نفس بکشم
    حتي اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
    رد بوسه ات را پيدا نمي کنند
    به کوچه بايد رفت
    گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
    به کوچه بايد رفت
    اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.
    مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
      آفتاب بگيرم
    چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
    آن که پرده را مي کشد
     نمي داند
     هميشه صداي کسي که آن سوي خط ايستاده
      فردا مي رسد
    بگذار هر چه مي خواهند
    چفت در را بيندازند
    امشب از نيمه ي تاريک ماه مي آيم
     وتمام پرده ها و رداها را
    تکه تکه خواهم کرد
    بگذار براي بادبادک و شب تاب هم
    اتاقي حوالي جهنم اجاره کنند
    من هم خواهم رفت
    مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.                


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون