جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1913- تاریخ : 1389/01/17 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران -(سه شنبه)

 شعر نوجوان 

هشت
شتاب مکن
 
که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه اي نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمي را به خانه آورد
آدمي در سقوط کلمات
 سقوط مي کند
 و هنگام که از زمين برخيزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف مي کند
 آدمي را توانايي
 عشق نيست
در عشق مي شکند و مي ميرد
      
نه
مرا راستي ادامه ي عمر چگونه است
ابر نمي بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلي به ياد مانده است
 که براي تو بخوانم
 ايستاده بودم که بهار شد
 و غزل را بياد آوردم
خواندم
 تو مرده بودي
 حاشا و ابدا
که نه تو را بياد دارم
 غزل را بياد دارم
 ابياتش شباهت به قصيده دارد
      
ده
 از دور حرکت مي کنيم
 تا به نزديک تو برسيم
تو اگر مانده باشي
 تو اگر در خانه باشي
من فقط به خانه تو آمدم
 تا بگويم
 آواز را شنيدم
تمام راه
 از تو مي خواستم
 مرا باور کني
 که ساده هستم
تو رفته بودي
 اکنون گفتم
که تو هستي
 تو اگر نبودي
نمي دانستم
که مي توانم
 باران را در غيبت تو
دوست بدارم
      
يازده
من هميشه با سه واژه زندگي کرده ام
 راه ها رفته ام
 بازي ها کرده ام
 درخت
 پرنده
 آسمان
من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم
 به مادرم مي گفتم
از بازار واژه بخريد
مگر سبدتان جا ندارد
 مي گفت
 با همين سه واژه زندگي کن
 با هم صحبت کنيد
 با هم فال بگيريد
 کم داشتن واژه فقر نيست
من مي دانستم که فقر مداد رنگي نداشتن
 بيشتر از فقر کم واژگي ست
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت
 درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوي پرواز کنم
 من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم
 تنها مدادي که داشتم
و پرنده در زردي
واژه ي درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
 براي احمدرضا مداد رنگي بخريد
مادرم خنديد :
 درد شما را واژه دوا ميکند


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون