جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4466- تاریخ : 1398/12/25 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

 فلسفيدن با يك فيلسوف دلير 

ميگل د. اونامونو(1936-1864)، فيلسوف، شاعر و نمايش‌نامه‌نويس اسپانيايي از مؤثرترين متفکران سده‌ي بيستم بود. او رياست دانشگاه سالامانکا را بر عهده داشت.
به کجا مي‌روم آخِر؟
سه پرسش فلسفي مهم در زندگي ما هست: از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا مي‌روم آخِر؟ از اين سه پرسش مهم، اونامونو بيشتر متمرکز بر پرسش سوم بود: به کجا مي‌روم آخِر؟ اين‌که انسان، جاودانه هست يا نه؟
اما اين پرسشي انتزاعي براي اونا مونو نبود.
جاودانگي براي او يک ايده‌ خشک نيست:« يک خواست است، يک نياز، يک عطش، يک امر فوري و فوتي، يک دل‌مشغولي». انسان مورد نظر اونامونو هم موجودي انتزاعي نيست بلکه انساني است که:« گوشت و استخوان دارد، زاده مي‌شود، رنج مي‌برد و مي‌ميرد؛ از همه مهم‌تر کسي است که مي‌ميرد؛ انساني که مي‌خورد، مي نوشد، بازي مي‌کند، مي‌خوابد و فکر و اراده دارد؛ انساني که ديده و شنيده مي‌شود؛ يک برادر، يک برادر واقعي».
پس آن‌چه مورد نظر اونامونو است، انسان ملموس و واقعي است و هنگامي که از جاودانگي سخن مي‌گويد روح افلاطوني را که جدا از بدن باشد، در نظر ندارد بلکه قائل به اتحاد روح و بدن و معاد جسماني است.
دانستن و آگاهي هم در نظر اونامونو يک عمل انتزاعي نيست که در آن شخص از آن‌چه مورد مطالعه قرار مي‌دهد، جدا شود، بلکه يک نفوذ شخصي در آن‌چه دانسته شده است، مي‌باشد. شناخت واقعي انسان، براي زندگي است. او در پي دانايي است تا زندگي کند، او زندگي نمي‌کند تا بداند.
آغاز دانايي و معرفت، اراده به زيستن است. هستي و ميل به بودن، مقدم بر انديشيدن و حتي فلسفه‌ورزي است. بنابراين به نظر اونامونو جمله‌ دکارت را که مي‌گفت:«من مي‌انديشم، پس هستم»، بايد وارونه کرد و گفت:«من هستم، پس مي‌انديشم».
falsafehayefiroozei


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
هنري
ورزشي
آگهي