جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4463- تاریخ : 1398/09/26 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)

 يک داستان براي عشق به زندگي 

لي آن ريوز
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمي‌کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ويرچيتاي تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقيرانه‌اي را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به اين جشن تولد نمي‌روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنيس و پت هم نمي‌روند. او تمام بچه‌هاي کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگين شد. بعد گفت:
«تو بايد بروي. من همين فردا يک هديه براي دوستت مي‌خرم.»
باورم نمي‌شد. مادرم هيچ‌وقت مرا مجبور نمي‌کرد به مهماني بروم.ترجيح مي‌دادم بميرم، اما به آن مهماني نروم. اما بي‌تابي من بي‌فايده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بيدار کرد و وادارم کرد آئينه صورتي مرواريد نشاني را که خريده بود، کادو کنم و راه بيفتم.
بعد مرا با ماشين سفيدش به خانه روت برد و آنجا پياده‌ام کرد.
از پله‌هاي قديمي خانه بالا مي‌رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدي پله‌هايش نبود. دست کم روي مبلهاي کهنه‌شان ملافه‌هاي سفيد انداخته بودند. بزرگترين کيکي را که در عمرم ديده بودم، روي ميز قرار داشت و روي آن نه شمع گذاشته بودند.
36 ليوان يک بار مصرف پر از شربت کنار ميز قرار داشت. روي تک تک آن‌ها اسم بچه‌هاي کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتي بچه‌ها مي‌آيند، اوضاع خيلي بد نيست. از روت پرسيدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگريست و گفت: «بيمار است.»
_ پدرت کجاست؟
_ رفته.
جز صداي سرفه‌هاي خشکي که از اتاق بغلي مي‌آمد، هيچ صدايي سکوت آنجا را نمي‌شکست.
ناگهان از فکري که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هيچ‌کس به مهماني روت نمي‌آيد.» من چطور مي‌توانستم از آنجا بيرون بروم؟
اندوهگين و ناراحت بودم که صداي هق هق گريه‌اي را شنيدم. سرم را بلند کردم و ديدم روت دارد گريه مي‌کند. دل کودکانه‌ام از حس همدردي نسبت به روت و خشم نسبت به 35 نفر ديگر کلاس لبريز شد و در دل فرياد زدم: «کي به آنها احتياج دارد؟»
دو نفري با هم بهترين جشن تولد را برگزار کرديم. کبريت پيدا نکرديم. براي آنکه مادر روت را اذيت نکنيم، وانمود کرديم که شمع‌ها روشن هستند. روت در دل آرزويي کرد و شمع‌ها را مثلا فوت کرد!
خيلي زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر مي‌کردم، سوار ماشين مادرم شدم و راه افتاديم. من با خوشحالي گفتم: «مامان نمي‌داني چه بازي‌هايي کرديم. روت بيشتر بازي‌ها را برد، اما چون خوب نيست که مهمان برنده نشود، جايزه‌ها را با هم تقسيم کرديم.
روت آئينه اي که خريدي، خيلي دوست داشت. نمي‌دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، بايد به همه بگويم که چه مهماني خوبي را از دست داده‌اند!
مادرم ماشين را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشماني پر از اشک گفت: « من به تو افتخار مي‌کنم.»
آن روز بود که فهميدم حتي حضور يک نفر هم تأثير دارد. من بر جشن تولد نه سالگي روت تأثير گذاشتم و مادرم بر زندگي من اثر گذاشت.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي