جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4438- تاریخ : 1398/01/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)

 حكايت هاي شيرين سعدي 

به انتخاب مهدي طوسي
دعاي خير
درويشي مستجاب الدعوة در بغداد پديد آمد حجاج يوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعاي خيري بر من کن. گفت خدايا جانش بستان گفت از بهر خداي اين چه دعاست گفت اين دعاي خيرست ترا و جمله مسلمانان را.
اي زبردست زير دست آزار
گرم تا کي بماند اين بازار
به چه کار آيدت جهانداري
مردنت به که مردم آزاري
***
حکايت از باب دوم در اخلاق درويشان
يکي از پادشاهان پارسايي را ديد، گفت: هيچت از ما ياد مي‌آيد؟ گفت: بلي، هروقت که خداي را فراموش مي‌کنم.
هر سو دَوَد آن کَش ز بر خويش براند
وان را که بخواند به درِ کس ندواند
***
چيزي نيافت
دزدي به خانه پارسايي در آمد چندان که جست چيزي نيافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گليمي که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنيدم که مردان راه خداي
دل دشمنان را نکردند تنگ
ترا کي ميسر شود اين مقام
که با دوستانت خلافست و جنگ
***
لقمان
لقمان را گفتند ادب از که آموختي گفت از بي ادبان هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز کردم.
نگويند از سر بازيچه حرفي
کزان پندي نگيرد صاحب هوش
و گر صد باب حکمت پيش نادان
بخواند آيدش بازيچه در گوش
***
دو امير زاده
دو امير زاده در مصر بودند يکي علم آموخت و ديگر مال اندوخت. عاقبة الاَمر اين يکي علاّمه عصر گشت و آن دگر عزيز مصر شد. باري توانگر به چشم حقارت در درويش فقيه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسيدم و اين همچنان در مسکنت بمانده است. گفت اي برادر شکر نعمت باري عزّ اسمه مرا بيش مي‌بايد کرد که ميراث پيغمبران يافتم يعني علم و تو را ميراث فرعون و هامان رسيد يعني مُلک مصر.
من آن مورم که در پايم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر اين نعمت گزارم
که زور مردم آزاري ندارم
***
حاتم طايي
حاتم طايي را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان ديده‌اي يا شنيده‌اي؟ گفت: بلي يک روز چهل شتر قربان کرده بودم امراي عرب را و خود به گوشه صحرا به حاجتي بيرون رفتم. خارکني را ديدم پشته فراهم آورده. گفتم: به مهماني حاتم چرا نروي که خلقي بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت:
هر که نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طايي نبرد
من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم.
***
نناليدم
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نکشيده مگر وقتي که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. يکي را ديدم که پاي نداشت. شکر نعمت حق تعالي به جاي آوردم و بر بي کفشي صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون