جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4374- تاریخ : 1397/10/22 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

 روياهاي ادبي يك علاقمند به قصه نويسي 

مهدي طوسي
با اين كه از همان ابتدايي كه دست چپ و راستم را شناختم بايستي مي رفتم در مغازه هايي كه به شاگرد نوجوان نياز داشتند كار مي كردم تا به نوعي كمك خرج خانواده باشم؛ اما به ادبيات بسيار علاقه داشتم.
اصلا انگار من و ادبيات با هم متولد شده بوديم و ادبيات يك جورهايي قصه هايش را دم گوش من نجوا مي كرد و هر صبح كه از خانه به سمت مغازه نجاري راه مي افتادم بايد يك قصه از قصه هاي ادبي را با خودم مرور مي كردم.
خيلي زمان گذشت تا فهميدم اين قصه ها قصه هاي توي ذهن من بودند و ارتباطي با قصه هايي كه توي كتاب هاي ادبي گنجانده شده بود نداشتند. خيلي زمان برد تا فهميدم كه ذهن من سرشار از قصه است. منتهي كسي نبود كه من را آگاه بكند كه تو در كنار نجاري كردن توان قصه گفتن و حتي نوشتن را داري.
تمام روزهاي من پر بود از ميخ و چوب و چسب چوب و خاك اره هايي كه بعضي اوقات مثل ميخ و مثل سوزن توي دستم فرو مي رفتند و انگار به من مي فهماندند كه تو مال اين كار نيستي. تو به جاي چكش چوبي بايد قلم چوبي دستت بگيري و بنويسي تا شايد بتواني بالاخره يكي از قصه هايي كه توي ذهنت مرور مي كني و تنها براي خودت، و آن هم توي مسير خانه به سمت نجاري نجوا مي كني را چاپ كني و به خواننده هاي بسيار ديگري خودت را معرفي بكني.
قصه با زندگي من عجين شده بود. توي نجاري وقتي خانمي براي سيسموني نوزادش كمد لباس سفارش مي داد من توي ذهنم قصه زندگي او و فرزند به دنيا نيامده اش را آن چنان پرورش مي دادم كه انگار من آن نوزاد را مي شناسم! انگار آن نوزاد با من بزرگ شده بود و با من هم بازي شده بود. انگار طوري به من وابسته شده بود كه مي خواست بيايد و در كنار من به شغل نجاري بپردازد! و انگار من او را نصيحت مي كردم كه برود و به قصه نويسي بپردازد.
خاطرم هست يك روز آقايي به نجاري آمد و بلافاصله سراغ اوستا را گرفت و ابعاد ميزي را سفارش داد كه قرار بود پشتش نوجواني بايستد و براي او شال و روسري بفروشد.
انگار من آن نوجوان را سال هاي سال بود كه مي شناختم. انگار من و آن نوجوان روزها با هم از خانه بيرون مي آمديم و براي كمك به خانواده كارهاي غير مرتبط با هم را پيشه كرده بوديم اما هر دوي ما در يك چيز اشتراك داشتيم؛ ‌كمك به اقتصاد خانواده!
توي ذهنم نوجوان روسري فروش را علاقمند به شعر تصور مي كردم. علاقمندي كه تمام شعرهاي مصطفي رحماندوست و ناصر كشاورز و حتي بزرگتر از اين دو نفر، حافظ و سعدي را حفظ بود و به فراخور موضوع شعري از اشعار اين افراد را چاشني صحبت هايش مي كرد. نوجوان شال فروش را توي ذهنم علاقمندي تصور كردم كه مثل خود من راه را مي دانست اما تصور مي كرد كه آنقدر دور است كه نمي تواند به تنهايي برود.
توي خيالم به او هشدار مي دادم كه اگر شال فروشي را رها نكند و سراغ شعر نرود آينده ادبي كشور در خطر خواهد افتاد و ديگر كسي نيست كه جاي بزرگان شعر را پر كند. به او قول دادم كه همراهش اين مسير طولاني را بروم و او را در مسير علاقه اش به شعر راهنمايي كنم.
به او قول دادم كه آنقدر او را حمايت بكنم تا بالاخره شعرش در محافل شاعرانه كشور زمزمه بشود و در جشنواره هاي مهم ادبي نام او را به عنوان برنده بخوانند. آنقدر به او كمك كنم تا بالاخره ديواني به ديوان هاي شعر كشورم اضافه بشود.
- قد نوجوان فروشنده چقدر است!؟
اين سوال اوستا از سفارش دهنده پرده افكارم را به هم ريخت و متوجه شدم كه من هيچ آشنايي با نوجوان فروشنده ندارم و تنها دارم قصه اي به قصه هاي خيالي ذهنم اضافه مي كنم!
توي مسير روزانه پيرمردي را كه روي گاري لبو و ميوه مي فروخت را گذشته خودم مي ديم و احساس مي كردم كه همه اينها مي توانستند در نوع خودشان داستان نويسان بزرگي باشند كه مشكلات مالي اين فرصت را از آنها گرفت. با خودم فكر مي كردم كه شايد اگر آنها توان خريد يك قلم چوبي را داشتند امروز به جاي اين كه پشت گاري لبو فروشي و ميوه فروشي بايستند پشت تريبون هاي ادبي ايستاده بودند و داشتند از اثرشان صحبت مي كردند!
بايد قلمي تهيه بكنم و تمام داستان هاي توي ذهنم را بنويسم. بايد آنقدر قصه بنويسم كه ادبيات قصه نويسي را سيراب بكنم. حتما اين كار را مي كنم؛ در اولين فرصت و بعد از كوبيدن آخرين ميخ روي اولين سفارش كمد چوبي امروز.....!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون