جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4374- تاریخ : 1397/10/22 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
مرد گِل خوار و عطار قندفروش
ناصر نقويان
فردي دچار بيماري گِل‌خواري بود و چون چشمش به گِل مي‌افتاد، اراده‌اش سست مي‌شد و شروع به خوردن آن مي‌نمود.
وي روزي براي خريدن قند به دکان عطاري رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوي براي وزن کشي استفاده مي‌کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به‌عنوان سنگِ ترازو استفاده مي‌کنم. براي تو مشکلي نيست؟
مرد گفت: من قند مي‌خواهم و برايم فرق نمي‌کند از چه چيزي براي وزن کشي استفاده کني.در همين هنگام مرد در دل خود مي‌گفت: چه بهتر از اين! سنگ به چه دردي مي‌خورد. براي من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداري و گِل به جاي آن مي‌گذاري باعث خوشحالي من است.
عطار به جاي سنگ در يک کفه ترازو، گِل گذاشت و براي شکستن قند به انتهاي مغازه رفت. در همين اثنا، مرد گِل‌خوار دزدکي شروع به خوردن از گِلي که در کفه ترازو بود کرد. او تند تند مي‌خورد و مي ترسيد مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زيرچشمي متوجه گل‌خوردن مشتري شد ولي به روي خودش نياورد. بلکه به بهانه پيدا کردن تيشه قندشکن، خود را معطل مي‌کرد.عطار در دل خود مي‌گفت: تا مي‌تواني از آن گل بخور. چون هر چه‌قدر از آن مي‌دزدي در واقع از خودت مي‌دزدي! تو به‌خاطر حماقتت مي‌ترسي که من متوجه دزديت بشوم.
در حالي‌که من از اين مي‌ترسم که تو کمتر گل بخوري! تا مي‌تواني گل بخور. تو فکر مي‌کني من احمق هستم؟ نه! اين طور نيست. بلکه هنگامي که در پايان کار، مقدار قندت را ديدي، خواهي فهميد که چه کسي احمق و چه کسي عاقل است!
اين داستان يکي از حکايت‌هاي زيباي مولوي در مثنوي معنوي است. مولانا با ظرافتي ستودني گل را به مال دنيا و قند را به بهاي واقعي زندگي يعني جان و دل آدمي تشبيه مي‌کند.
در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن تنها در پي رنگ و لعاب ظاهري دنيا هستند، همان شخص گِل‌خواري‌اند که پي در پي از کفه ترازوي جان و روان خود مي‌دزدند و بر وزن تن مي‌افزايند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون