جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4343- تاریخ : 1397/09/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 طنز 

توهم يک سفره شاهانه
مهدي طوسي
با خودت فکر مي کني که شايد اين روزها با روزهاي ديگر خيلي فرق داشته باشد. با خودت فکر مي کني که اين روزها با روزهاي ديگري که به دنبالش مي گشتي آنقدر فرق مي کند که شايد خودت هم چيزي از تفاوتش متوجه نشده باشي. با خودت فکر مي کني که اگر قرار باشد اين همه تفاوت بين اين روزها و آن روزها باشد که بايد همه چيز به هم خورده باشد. با خودت فکر مي کني که اين روزها به قدري با آن روزها فرق کرده که تو خودت هم فرق بين شان را متوجه نمي شوي چه رسد به افرادي که توي محل تو زندگي مي کنند و جزو افرادي هستند که اصولا نبايستي ازشان چيزي را توقع داشته باشي!
آن روزها روزهايي بود که تو خيلي دوست شان داشتي. آن روزها روزهايي بود که تو تصور مي کردي بايد دوستشان داشته باشي چرا که آنقدر به تو خوش مي گذشت که نگو و نپرس. آن روزها تو آن يک نفر را داشتي. آن روزها تو اگر خانه و تلفن و مبل و ميز و ميز ناهار خوري و ناهار و صبحانه و شام و پولي براي خريد اين چيزها نداشتي لاقل توهمش را داشتي! اما اين روزها نه تنها اين چيزها را نداري بلکه قادر به ايجاد توهم قشنگ اين نوع داشته ها را هم نداري!
امروز تصميم مي گيري که اگر توانستي براي خودت توهم ايجاد اين داشته هاي دوست داشتني را ايجاد بکني. تو روزهاي متمادي است که تلاش مي کني که اين توهم را جامه عمل بپوشاني اما توانش را نداشتي که اين کار را بکني. اما امروز تصميم مي گيري که اين کار را انجام بدهي و موفقيت نيز به همراه داشته باشي!
امروز تو گرسنه هستي و احساس مي کني که اين حس مي تواند در راستاي ايجاد توهم يک سفره شاهانه و خوردني به تو کمک بکند!
مثل هميشه مي روي کنار پنجره. مثل هميشه آنقدر از پنجره بيرون را تماشا مي کني که چشم هايت خسته مي شود. مثل هميشه بيرون را تماشا مي کني تا از بيرون انگيزه هاي درست و حسابي به دست بياوري.
بيرون مرغي را مي ببيني که روي تخمش نشسته و مورچه هايي را مي بيني که دارند به صورت يک قطار دراز در حالي که خوراکي به دندان گرفته اند مسير سياهي را درست کرده و مي روند به سمت لانه شان!
مرغي که روي تخمش نشسته آنقدر خسيس است که از روي تخمش بلند نمي شود تا تو بروي تخمش را برداشته و درست کني و بخوري! اما مورچه ها چي!؟
شايد اگر بروي پايين و خوراکي هاي به دندان گرفته مورچه ها را نگاه بکني، يکي در ميان چيزي به دردت بخورد که بتواني به زور از آنها بگيري و بخوري و ديگر نه توهم، که خوردنت به واقعيت بپيوندد!
اما نه، مورچه ها گناه دارند و نبايد که بروي و خوراکي هاي آنها را بگيري چرا که اين کار زورگيري معني مي شود و زورگير خيلي چيز بدي است و ممکن است پليس تو را بگيرد و حتي اعدامت بکند!
دوباره فکر مي کني که يک راه بهتري پيدا بکني تا شايد به وسيله اين راه توهمت را که شبيه به آن روزهاست و نه اين روزها به واقعيت نزديک بکني. البته منظورت از واقعيت اين است که همان توهم را توي ذهنت ايجاد بکني.
کمي ديگر بيرون را نگاه مي کني و مي بيني مردي در حالي که توي دستش يک پرس غذاي خوشمزه و ميوه و ماست و سبزي و نان دارد به سختي طول کوچه را طي ميکند.
به او مي گويي: سلام آقا! حال تان خوب است؟ من شما را خيلي مي بينم که طول کوچه را همين جوري که الان داريد عبور مي کنيد عبور مي کنيد و توي دست تان هم پر از خوراکي هاي خوشمزه است! من وقتي شما را مي بينم دوست دارم پينوکيو بشوم و شما روباه مکار! دوست دارم که شما من را گول بزنيد و با اين بهانه که مي خواهيد من را به شهر خوارکي ها ببريد بدهيد به مرد بدجنس صاحب سيرک تا من را خر بکند و در راستاي منافع مالي اش استفاده هاي خوبي ببرد!
مرد به تو نگاهي از روي تعجب مي اندازد و کله اي تکان داده و مي رود. تو نيز به او نگاه مي کني و سعي مي کني به هر صورتي هست او را نگه داري. او يک دانه گوجه بر مي دارد و پرت مي کند توي صورت تو. گوجه ماموريتش که ايجاد درد بر پهناي صورت توست را به خوبي انجام داده و راهش را گرفته مي افتد کنار پاي تو!
تو خوشحال مي شوي که توهمت به واقعيت منجر شد. گوجه را برداشته و مي خوري!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون