جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4343- تاریخ : 1397/09/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

 داستانك  

بي آن‌که بدانيم؛ برادريم!
مرد غريب (ژان والژان) گفت: آقاي اسقف، شما خوبيد، مرا تحقير نمي‌کنيد. در خانه‌تان از من پذيرايي مي‌کنيد. شمع‌هاي قدي‌تان را براي من روشن مي‌کنيد، در صورتي‌که من از شما پنهان نداشتم که چه‌کاره‌ام، که از کجا آمده‌ام و گفتم که مرد بدبختي هستم.
اسقف کنارش نشست، دستش را با ملايمت لمس کرد و گفت: شما مي‌توانستيد خودتان را به من معرفي نکنيد. اين‌جا، خانه من نيست، خانه عيسي مسيح است. اين در، از کسي که از آن وارد مي‌شود نمي‌پرسد که آيا اسمي دارد، اما مي‌پرسد که آيا دردي دارد. شما رنج مي‌بريد، شما گرسنه و تشنه‌ايد، پس مهمان عزيز اين خانه باشيد و از من تشکر نکنيد، نگوييد که من شما را در خانه‌ام پذيرايي مي‌کنم.
اين‌جا هيچ‌کس در خانه خود نيست مگر کسي که به پناهگاهي محتاج است. من به شما که يک راهگذاريد مي‌گويم که اين‌جا بيش از آن‌که در خانه من باشيد، در خانه خودتان هستيد. هرچه اين‌جاست از شما است. چه حاجت به دانستن اسم شما دارم؟ به‌علاوه شما پيش از آن‌که خود چيزي به من بگوييد، اسمي داريد که من مي‌دانستم.
مرد چشمانش را به حيرت گشود و گفت: راستي مي‌دانستيد؟ اسم من چيست؟ اسقف جواب داد، بلي. شما «برادر من» ناميده مي‌شويد.
بينوايان/ويکتور هوگو


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون