جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4320- تاریخ : 1397/08/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(سه شنبه)

 ديدارها و بدرودها 

صديق قطبي
يکديگر را بدرود مي‌کنيم. با بغضي بي‌قرار و چشماني باراني. دوباره مي‌روي به دوردست‌ها، تا به‌گمان خود زير آسمان ديگري با زخم‌هايت آسوده‌تر تا کني. و من مي‌مانم. مثل هميشه که تو رفته‌اي و من خيره و اشک‌آلود بدرودت کرده‌ام.
مي‌روي «اي خسته خاطر دوست، اي مانند من دلکنده و غمگين». و من مي‌مانم. که هميشه مي‌مانم.
چه خوش خيال بودي. آسمان هر کجا همين رنگ است. رفته‌ بودي تا دستِ‌کم زير آسماني سرپناه بگيري که کمتر تيره باشد. غافل از اين‌که ابر لجوج و سمجي که بر سرت سايه افکنده زير هيچ آسماني تنهايت نمي‌‌گذارد.
«آه، من انساني هستم که سراسر درياهاي نخستين را به جست وجوي آن‌چه مي‌خواستم خانه‌ام باشد در نوشتم». وطن تو همين زخم‌هاي درمان‌ناشدني، همين دلتنگي‌هاي هميشگي و سمج، همين خرابي‌هاي تعميرناشدني است. لحظه‌ ديدار کوتاه بود و هزار حرف نگفته در گلو خشکيد. غنچه‌ حرف‌هاي‎مان تازه پيراهن دريده بود که بخرامد و بخندد که ناغافل پژمُرد. اين حکايت ساعات مختصر ديدار ما نيست. حکايت قصه‌ پرغصه‌ي تمام زندگي ماست:
«زندگي را فرصتي آ‌ن‎قدر نيست
که در آينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک يکي را سنجيده گزين کند»
(احمد شاملو)
راست مي‌گويي، آدم‌ها وقتي به هم نزديک مي‌شوند يکديگر را مي‌آزارند. چنان‎که مارگوت بيکل مي‌گفت: «يکديگر را مي‌آزاريم، بي‌آن‎که بخواهيم.» البته در اغلب موارد، عمد و سوء‌نيتي در کار نيست. سرشت و سرنوشت سوگناک بشر است. آدم‌ها مي‌آيند، به‌هم زخم مي‌زنند، و مي‌روند. آدم‌ها مي‌آيند دست هم را مي‌گيرند و لحظاتي کوتاه در باغي سبز مي‌چمند و دوباره از هم دور مي‌شوند و ارمغاني که از دوستي نصيب هم مي‌کنند «گردش حُزن‌آلودي در باغ خاطره‌ها است.»
راست مي‌گويي که به همين دليل از نزديک شدن به‌ آدم‌ها در هراسي. نيچه مي‌گفت: «انسان دوستانش را سخت‌تر از دشمنانش مي‌بخشد.» کساني که دوست‎شان داريم توان بالايي در صدمه زدن به ما دارند. سيم‌هاي روح ما نسبت به کساني که دوست‎شان داريم از حساسيت فوق‌العاده‌اي بر خوردار است.
هميشه تعبير دلاويز و يگانه‌ اخوان ثالث را دوست داشته‌ام: «لحظه‌ي ديدار...» اين واژه‌ ديدار چه‌قدر قشنگ است. و چقدر لحظه‌هاي ديدار در زندگي ما کوتاه و نادرند. ديدار واقعي و راستين چه هنگام روي مي‌دهد؟ وقتي دو انسان به «ديد» هم در مي‌آيند . وقتي هر يک آينه‌اي صيقل‌يافته مي‌شود ديگري را تا تمام‌قد خود را به تماشا بنشيند. «يار آيينه است جان را در حَزَن...» اين‎که کسي قلب تو را که «به بوي شب آغشته» لمس کند.
آن‎گونه که فدريکو لورکا مي‌گفت: «اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک مي‌کني‌‌.‌.. اما هرگز اين دست‌هاي تيره‌اي را که قلب مرا در تنهايي گاه مي‌سوزاند و گاه منجمد مي‌کند، درک نخواهي کرد‌.» ياچنان که شيرکو بي‌کس مي‌گفت: «و آن کس که در ظلمت نزيسته / چگونه به تنهايي‌ام ايمان مي‌آورد؟!»
هيچ‌چيز دلاويزتر از يک ديدار راستين نيست. و اين ديدار بهترين هديه‌اي بود که در اين ساعات معدود به من بخشيدي. موهبت ديده شدن، لمس شدن و در آينه‌ ديگري خود را به‌ تماشا نشستن. اکنون که به نگارخانه‌ عمر گذشته نگاه مي‌کنم، مي‌بينم تنها در اين ديدارها بوده که «طعم وقت» را چشيده‌ام. که زمان در معناي عارفانه‌ي خود «وقت» شده است.
ديدار، لحظه را بارور مي‌کند، خط خشک زمان را حجم و پهنا مي‌دهد و زندگي را فروغي ديگر مي‌بخشد. دردا که در جهان ما تحقق چنين ديدارهايي بسيار ناياب‌اند. آدم‌ها تنها در سطح، در پوسته، به‌هم نزديک‌ مي‌شوند، چند سؤال و احوال‌پرسي تصنعي، بي‌روح، رسمي و تهي، رد و بَدَل مي‌کنند و بِي‌اين که در هم فرو روند، از هم دور مي‌شوند. ديدار زماني رخ مي‌دهد که دو انسان در هم فرو روند و ما ادراک ما فرورفتن؟! مصطفي مستور در عشق روي پياده‌رو مي‌گفت: «چرا آدم‌ها نمي‌توانند در يکديگر
فرو روند؟»
مي‌آيي و مدتي بعد مي‌روي. اما قضيه به اين سادگي‌ها نيست. هرتا مولر مي‌گفت:«آدم‎ها تمام نمي‌شوند، آدم ها نيمه شب با همه‌ آن‎چه در پس ذهن تو برايت باقي گذاشته‌اند، به تو هجوم مي‌آورند‌.» باز هم زمان من و تو را بازي داد. باز هم جا مانديم. که هميشه دير رسيديم.که هميشه دير مي‌رسيم.
«هر که مي‌رود بخشي از ما را با خود مي‌برد.» و از همين‌روست که هزار تکه‌ايم و هزاران زخم به يادگار داريم.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
ويژه نامه
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي