جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4299- تاریخ : 1397/07/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 از مجموعه داستان هاي تو
 وقتي مي روي سر اصل مطلب! 

مهدي طوسي
بيشتر از اين شما را معطل نكرده و مي روم سر اصل موضوع. شايد با خودتان بگوييد كه تو اصلا شروع كرده اي كه بخواهي ما را معطل بكني!؟ بله خب! من خودم كه مي دانم كه قرار بوده يك هفته پيش اين موضوع را بنويسم اما تنبلي بوده يا بي حوصلگي بوده و يا معطل كردن شما،‌ ولي ننوشتم و اين براي من خيلي مناسب و خوب نيست كه بخواهم چيزي را كه يك هفته قبل بايد مي نوشتم را ننويسم و بخواهم بيش از اين شما را معطل بكنم. البته اين را هم بگويم كه منظور از "من" من نويسنده نيست و من شخصيت محوري اين ماجرا است وگرنه كه نويسنده به مراتب كارش درست تر از شخصيت محوري اين داستان است!
خودت هم نمي داني كه چرا داري همين جور يك ريز حرف مي زني و نمي روي سر اصل ماجرا. خودت هم نمي داني كه اگر قرار بر اين باشد كه همين جور مدام حرف بزني تعداد كلمات مي رود بالا و اندازه ستون به تو اين اجازه را نمي دهد كه بيشتر از اين حرف بزني و به تو اين اجازه را نمي دهد كه در مورد چيزي كه قرار بود حرف بزني، ‌حرف بزني و بقيه را به خاطرش معطل مي كني.موضوع از اين قرار بود كه تو داشتي براي خودت كنار گاز چاي درست مي كردي. چايي كه اصلا عطر و طعم واقعي را نداشت. چايي كه اگر هم عطر و طعم داشت براي اين بود كه تو دفعات قبل به آن برگ گل محمدي اضافه مي كردي و اين دفعه اين كار را نكردي؛ براي همين احساس خوبي نداشتي.
همين جوري كه چايي داشت دم مي كشيد تو به اين فكر مي كردي كه چرا بايد اين اتفاق ناگوار براي تو بيفتد. تو داشتي به اين فكر مي كردي كه اگر اين اتفاق ناگوار همين جوري براي آقاي نويسنده هم مي افتاد آيا مثل تو توان تحملش را داشت !؟
- من باعث شدم كه اتفاق ناگوار براي تو بيفتد و الان هم مي توانم كاري بكنم كه تو اصولا اين اتفاق را فراموش كني و انگار نه انگار كه اتفاقي براي تو افتاده است!
سرت را انداختي پايين. آخر به شدت تشنه چايي هستي و از اين ترسيدي كه حرفي بزني كه به آقاي نويسنده بر بخورد و به يكباره تو را از بخش چايي خوردن و دم كردن حذف بكند و به جايش يك نفر ديگر را بگذارد و يا نه، اصلا روي اين چند خط، خط بكشد و بخواهد حذف كند! آن وقت است كه تو تشنه چايي باقي مي ماني!
اين اتفاق جزو اتفاقاتي است كه شايد در هر صد سال براي يك نفر مي افتد و آن يك نفر خيلي بايد آدم بد شانسي باشد كه عدل قرعه به نام او بيفتد!
- البته خيلي هم به شانس ربطي ندارد تو زياد دست و پا چلفتي بودي!
- آقاي نويسنده‌! من دست و پا چلفتي نبودم. وقتي شما تصميم مي گيريد براي خنده خواننده تان به يكباره سنگي مقابل پاي من بگذاريد كه بيفتم توي جوي آب آن هم درست زماني كه دارم مي روم خواستگاري كسي كه سال هاست منتظر بودم كه اكي بدهد بروم خواستگاري اش! آن وقت من دست و پا چلفتي بودم!؟
- بله! اگر من هم اين كار را كرده ام اما تو نبايد مي افتادي توي جوي آب!
- آقاي نويسنده‌! خوب است كه همين الان خودتان اعتراف كرديد كه كه آن اتفاق را شما براي من به وجود آورديد!
- بله خب! اما من كه نگفتم بيفتي توي جوي آب! برو چرك نويس هاي من را دوباره بخوان. من نوشته بودم كه پايش به سنگ گير مي كند و ......
حرف آقاي نويسده را قطع مي كني وبا شجاعت تمام مي گويي:
- الان يادم آمد. شما طوري نوشته بوديد كه من با دسته گل مي خورم به شيشه پنجره خانه آن يك نفري كه قرار بود بروم خواستگاري اش و شيشه مي شكند به طوري كه همه آنها ترسيده و از خانه مي زنند بيرون اما من اين كار را نكرده و بلافاصه خودم را انداختم توي جوي آب كه اين اتفاق نيفتد....!
هي آقاي نويسنده گفت و هي تو گفتي. هي او گفت و هي تو گفتي و آخر اتفاقايي كه نبايد بيفتد افتاد. آقاي نويسنده روي بخشي كه توي ايستاده بودي تا چايي بخوري خط كشيد و بلافاصه تو را با تشنگي چايي رها كرد و رفت.....


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون