جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4299- تاریخ : 1397/07/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
براي گريه و تسليت وقت نداريم!
آذر فخري
چه‎طور مي‎شود که يک نقطه کوچک از زمين، ناگهان اين‎همه مورد توجه منجنيق فلک قرار مي‎گيرد و اين منجنيق، هر چه که به دستش مي‎رسد و حتي نمي‎رسد، بر اين نقطه کوچک مي‎بارد؟
چه‎طور مي‎شود که براي آزمودن صبوري‎هاي انساني، هستي فقط يک نقطه کوچک از زمين را نشانه مي‎رود و تا مي‎تواند آن نقطه را با هر چه در آن است، مي‎فشارد و مچاله مي‎کند؟
داستان ما چيست که «دنيا»هاي ما را دنيا نمي‎خواهد، که سيلاب‎ها همه در سراشيبي اميدهاي ما فرومي‎ريزند، که زمين، لرزه و پس لرزه‎هايش را مثل دلهره‎اي هر روزه، سهم دو چشمي مي‎کند که يکي خون مي‌بارد و يکي اشک؟
ما چگونه خود را ناديده گرفته‌ايم، چگونه خود را فراموش کرده‌ايم که اين چنين ناديده گرفته مي‌شويم و فراموش شده‌ايم؟
ما از سهم عشق و محبت، چه‌قدر براي زمين و آسمان، براي آب و خاک، کم گذاشته‌ايم که حالا، تمام هر چهار عنصر اربعه، آن روي خشم‌شان را به ما کرده‌اند و عشق و رحمت‌شان را از ما دريغ مي‌کنند؟
چرا باور نمي‌کنيم که هر چه به جهان بدهيم، همان را پس خواهيم گرفت و با هر دست که بدهيم از همان دست خواهيم گرفت. چرا هر صبح که بيدار مي‌شويم به روزي که مي‌آيد، سلام نمي‌کنيم و با قهر و تلخي از تابش‌هاي نوازشگرانه آفتاب، خود را پس مي‌کشيم.
چرا دل‌مان اين همه تاريکي مي‌خواهد؟
چرا اين همه تاريک شده‌ايم.داستان فقط يک چيز است: نه در خانه، نه در جامعه، در حتي در درون خود، احساس ارزشمندي نمي‌کنيم. خبر نداريم يا از ياد برده‌ايم که وجود ما اگر براي هستي مهم نبود، هرگز به دنيا نمي‌آمديم. ما با «دنيا»هاي‌مان آمده ايم که دنيا را دوست بداريم و دنيا هم ما را دوست بدارد. خود و جهان پيرامون‌مان را از اين عشق دوسويه بي‌نصيب نکنيم.
ببخشيم
عشق بورزيم
و هر صبح با درودي تازه به روزي که بر ما لبخند مي‌زند، قدم بگذاريم.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون