جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4277- تاریخ : 1397/06/22 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 ايستگاه 

صاحب دلي در فست فود
محسن اشتياق
"دل مي‌رود ز دستم"، مشتي! بساز ما را
گو زودتر بيارند سالاد و پيتزا را

كش‌لقمه را بگو تا با سُس كنند همراه
زيرا «كچاب» سازد خوشمزه هر غذا را

آنقدر گشنه‌ام كه يكضرب مي‌توانم
تمساح‌ وار ببلعم شش تا لازانيا را

فرقي نمي‌نمايد، پيتزاي گوشت با مرغ
وقتي گرسنه باشي نان است سنگ خارا!

هر پيتزاي سفتي چون موم مي‌شود نرم
وقتي كه باز بيند دندان آسيا را

خيلي گرسنه هستم، لطفا بگو بجنبند
همراه چيپس آرند نوشابه سيا را

اينجا كه من نشستم گويا لُژ است، چون كه
مي‌بينم آن طرف‌تر افراد با صفا را

در ميز روبه‌رويم زوجي جوان نشستند
ردّ و بدل نمايند دل‌ها و قلوه‌ها را

بايد به سمت ديگر چشمان خود بدوزم
زيرا كه خوش ندارم رگبار ناسزا را!

يك بچّه آن طرف‌ كرد انگشت در دماغش
گويا هدف گرفته چشمان اژدها را

با اژدهاي فرضي گرم نبرد سختي است
غافل كه كور كرده از باقي اشتها را

از ميز پشت آمد ناگه صداي ناجور
چرخي زدم ببينم سرمنشاء صدا را

ديدم كه نرّه غولي چپ چپ كند نگاهم
لاجرعه خورده انگار يارو كوكاكولا را

يك سوي بوي عطر و يك سوي بوي بچّه
آكنده‌اند با بو از شش طرف هوا را

ديگر نمي‌توانم در اين مكان بمانم
كشتند اين جماعت با فعل خويش ما را

اوضاع توي لُژ را گفتم به گارسون، گفت:
گر تو نمي‌پسندي، تغيير ده فضا را

اي فست‌فود بفروش! فِس‌فِس نكن كه مُرديم!
لطفي بكن به ما و سرعت بده به كارا(!)

امّا نه آنچنان كه شاكي شود سرآشپز
زيرا كه مي‌تواند مفلس كند شما را

رمز موّفقيّت در فست فود اين است
با مشتري مروّت، با آشپز مدارا
سايت تخصصي شعر طنز


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي