جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4250- تاریخ : 1397/05/18 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 نامه نگاري هاي بزرگان ادبيات 

مهدي طوسي

نامه سهراب به مادر
دهلي 20 فرودين: مادر عزيزم، پريشب با هواپيما وارد شدم يعني شب عيد به خاك هندوستان رسيدم. در توكيو بالاخره توانستم يك سفر بروم به كيوتو و نارا. اين دو شهر سابقا پايتخت ژاپن بودند. بهترين آثار هنري در همين دو شهر است. بدون ديدن آن ها انگار ژاپن را نديده ام.
دهلي شهر بزرگي است. ديروز همه اش در شهر گشتم. هيچ كجا به اين اندازه باغ هاي بزرگ نديده ام. خيال دارم دوچرخه كرايه كنم و همه جا را بگردم. اين جا هم سحرخيز هستند حتي گنجشك ها صبح هنوز هوا تاريك بود كه گنجشك ها جيك جيك مي كردند. رنگ كلاغ ها يك كمي با كلاغ هاي ما فرق مي كند. يعني سر آن ها به بنفش مي زند. اين جا موجودات عجيب و غريبي پيدا مي شود. مار فراوان است ولي من هنوز نديده ام گاوها وسط كوچه و خيابان هستند و هيچ كس حق ندارد آن ها را كنار بزند. دهلي قديم وضع بسيار بدي دارد به قدري مردم بدبخت و گرسنه و مريض هستند كه تماشاي آن اسفناك است.
من با جديت مشغول ياد گرفتن انگليسي هستم چون بدون دانستن اين زبان نمي شود در اين جا زندگي كرد. امروز مي روم چند گاري را ببينم.
**
برسد به دست مشيري
قسمتي از نامه ي استاد شهريار به فريدون مشيري:
پيشرفت هنر و نمو قريحه ي شما نسبت به اين مدت ناچيز حقا مايه ي اعجاب و شگفتي است. آن چه نزد شماست هنر واقعي و از هر تعريف و توصيفي بي نياز است. من هم آن چه مي نويسم، اظهار نظر صادقانه اي بيش نيست. من وقتي شعر خوبي را مي خوانم به نظرم مي آيد كه كلمات به شكل مرغان زيبا و تيز بالي پر باز كرده معاني مفاهيم را در آغوش مي گيرند. از تماشاي اين تابلو كه هر چه شعر بلندتر باشد، و روشن تر و وسيع تر است. حالتي كه گويند در حين سرودن شعر داشته در من هم كه خواننده ي آن اثر هستم بيدار مي شود.
*
از نيما به عاليه نجيب و عزيزم:
مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چطور به سر مي برم؟ مثل شمع. همين كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است. بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام. ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم. دوباره حاضرم. من هرگز اين راحتي را به آن چه در تظاهر ناراحتي به نظر
مي آيد ترجيح نخواهم داد... آه! شيطان هم به شاعر دست نمي دهد، مگر اين كه در اين تاريكي شب، خيالات هراسناك و زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند.بارها تلقين كرده است. تصديق مي كنم سال هاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت در بسيط زمين پرواز كرده ام. مثل عقاب، بالاي كوه ها متواري گشته ام. مثل دريا، عريان و منقلب بوده ام. بدي طينت مخلوق، خون قلبم را روي دستم مي ريخت. پس با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام. كم كم صفات خسته در من تبديل يافتند: زودباوري، صفا و معصوميت بچگي به بد گماني، خفگي و گناه هاي عجيب عوض شدند. آه! اگر عذاب هاي الهي و
شراره هاي دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چطور معامله مي كرد. آيا نسبت به او كينه ورزي مي داشت؟ پس محتاجم به من دلجويي بدهي. اندام مجروح را دارو بگذاري و من رفته رفته به حالت اوليه بازگشت كنم.گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام. عاليه عزيزم! آن چه نوشته اي باور
مي كنم. يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد. ولي براي نقل مكان دادن يك كل سرمازده ي وحشي براي اين كه به مرور زمان اهلي و درست شود، فكر و ملايمت لازم است.
چقدر قشنگ است تبسم هاي تو
كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است: نيما


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون