جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4226- تاریخ : 1397/04/21 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
اين زشت است، آن يکي را بردار!
آذر فخري
حالا فرصتي پيش آمده و اين‌بار، فقط همين يک‌بار، تصميمي گرفته اي براي خريد، با يکي از دوستانت بروي. يعني مي‌خواهي براي خودت لباسي، کفشي، کيفي بخري، ودوستت را هم به اين فال و تماشا دعوت کرده‌اي. خب، چه اشکالي دارد؟ خيلي هم خوب است.
همين‌طور ويترين‌ها را تماشا مي‌کنيد؛ گاهي مکث مي‌کنيد، گاهي به‌سرعت عبور مي‌کنيد. نه! تو سخت‌گير نيستي، اما آسان‌گير هم نيستي... دلت مي‌خواهد آن‌چيزي که مي‌خري، کمي تا قسمتي خاص باشد؛ مال خودت باشد، مثلش کم پيدا بشود و البته زيبا و خوش‌منظر و خوش‌آيند هم باشد...
در اين فروشگاه، کيفي مي‌پسندي، حتي دلت مي‌خواهد آن‌را بخري... دوستت مي‌گويد: اين‌جا را نگاه کن! اين رنگ اصلا روي رنگ زمينه نخوابيده... تو در حالي‌که لبخند مي‌زني مي‌گويي که اتفاقا به‌خاطر هم‌نشيني اين دو رنگ، از اين کيف خوشم آمده. دوستت کيف را از دستت بيرون مي‌کشد ... بازوي تو را مي‌گيرد و خودت را هم از فروشگاه بيرون مي‌کشد...
در مانتوفروشي هم همين اتفاق مي‌افتد: يکي جيب ندارد... يکي جيب‌هاي بزرگ دارد... يکي قدت را کوتاه نشان مي‌دهد... يکي چاق‌تر نشانت مي‌دهد...
حالا ديگر هم خسته‌اي و هم حوصله‌ات از ايرادهاي دوستت سر رفته. اگر تنها بودي تا حالا همه خريدهايت را کرده بودي. بالاخره جلوي ويترين يک کتاب‌فروشي مي‌ايستي... فکر مي‌کني که بهتر است اين‌بار از خير خريد کفش و لباس بگذري و بگذاري براي دفعه بعد. مي‌خواهي وارد کتاب‌فروشي بشوي... که دوستت مي‌پرسد، مي‌خواهي کتاب بخري... تو که لجت درآمده مي‌گويي: نه! دلم بستني مي‌خواهد...
کتابي از يک نويسنده بزرگ در دست گرفته‌اي و ورقش مي‌زني. دوستت سرش را خم مي‌کند تا جلد کتاب را ببيند. توي چشم هايت نگاه مي‌کند و مي‌گويد: عجب جلد زشتي دارد؛ اين را برندار!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي