جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4204- تاریخ : 1397/03/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 دل گويه 

زرگري که عاقبت کار را مي‌ديد
مردي نزد زرگر مي‌رود و به او مي‌گويد: ترازويت را در اختيار من قرار بده تا طلايي را که دارم وزن کنم.
زرگر مي‌گويد: متاسفانه من اَلَک (غربال) ندارم.
مراجعه کننده مي‌گويد: چرا من را مسخره مي‌کني؟ من که الک نخواستم. من ترازو مي‌خواهم.
زرگر پاسخ مي‌دهد: مشکل اينجاست که من جارو هم ندارم.
مراجعه کننده مي‌گويد: تو خودت را به کري مي‌زني. وگرنه حرف من را مي‌شنوي. من ترازو مي‌خواهم.
زرگر پاسخ مي‌دهد: بله. مي‌فهمم. کر هم نيستم. پس بگذار برايت توضيح دهم. تو، پيرمردي با دست‌هاي لرزان هستي که طلايي را که داراي خُرده‌هاي بسيار است آورده‌اي و از من انتظار داري که آن را برايت وزن کنم.مي‌دانم که هنگام وزن کردن اين طلا‌ها، بخشي از آنها روي زمين خواهد ريخت. سپس به من مي‌گويي که جارو بياور اين‌ها را جارو کنم. جارو هم بياورم، خاک و طلا با هم جمع مي‌شود. پس مي‌گويي که غربالي بياور که طلاهايم را از خاک جدا کنم.من که از اول، آخر ماجرا را مي‌دانم، ترجيح مي‌دهم کار تو را به فرد ديگري و زرگر ديگري واگذار کنم.
مثنوي معنوي/مولوي


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون