جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4193- تاریخ : 1397/03/07 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 لحظاتي با داستايوفسكي و «يک اتفاق مسخره» 

کتاب «يک اتفاق مسخره» اثر فئودور داستايفسکي است و نشر ماهي آن را در اختيار علاقمندان قرار داده است. «يک اتفاق مسخره» در سال 1862 منتشر شد. داستان کتاب «يک اتفاق مسخره» درباره‌ي صاحب‌منصبي است که به مراسم عروسي يکي از زيردستان خود مي‌رود تا همه بفهمند چه انسان فروتني است و شعارهايي که در باب انسانيت سر مي‌دهد توخالي نيست. اما آنچه در اين ضيافت رقم مي‌خورد به‌ کل چيز ديگري است.
مروري بر کتاب «يک اتفاق مسخره»
کتاب ««يک اتفاق مسخره» در سال 1862 نوشته شده است. دقيقا يک سال قبل از نوشته شدن اين کتاب يعني در سال 1861 اتفاق بسيار مهمي در روسيه مي‌افتد.
در آن زمان از مجموع 60 ميليون جمعيت روسيه 50 ميليون نفر آن‌ها را موژيک ها (دهقانان) تشکيل مي‌دادند. تمام اين موژيکها رعيت بودند، نيمي از آن‌ها در اراضي دولتي و بقيه در املاک حدود 100 هزار خانواده اشراف زميندار روسيه زندگي مشقتباري را سپري مي‎کردند. موژيک‌ها همراه املاک معامله مي‌شدند و حق ترک املاکي که متعلق به آن بودند را نداشتند. الکساندر دوم به عنوان ناجي آن‌ها ظهور کرد و با لغو نظام رعيتي دهقانان اجازه يافتند دوسوم از اراضي کشاورزي دولتي را به اقساط 49 ساله خريداري کنند.
به اين ترتيب، در سال 1861، تزار روسيه دستور الغاي نظام رعيتي را در سراسر خاک امپراتوري روسيه صادر کرد. «يک اتفاق مسخره» با يک مهماني و اتفاقي جدي شروع مي‌شود. سه ديوانسالار در اتاقي جمع شده‌اند و به واسطه‌ي طبقه‌ اجتماعي‌اي که عضوي از آن هستند گفتگوهايشان حول اداره‌ بهتر جامعه و همچنين تغييرات جديديست که در شيوه‌ي کشورداري در حال شکل‌گيري و رخ‌نماييست.استپان نيکيفوروويچ و سيمون ايوانوويچ شيپولنکو نمايندگان محافظه‌کاري و حفظ سنن قديمند در حالي که ايوان ايليچ پرالينسکي طرفدار اصلاحات است، در حالي که خود نيز شناخت درستي از اصلاحات ندارد.
محافظه‌کاران خود را اهل تميز و هوادار عقل سليم و واقع‌بين مي‌دانند. با هرگونه طرح و انديشه‌ي خيالي و انتزاعي براي ايجاد دگرگوني‌هاي عميق در جامعه و سياست مخالفند؛ و اجراي چنين طرح‌هايي را ناممکن مي‌پندارند.
آنان هرگونه کوشش براي تحقق آرمانشهر را مصيبت‌بار مي‌شمارند. در ابتداي کتاب دقيقا همين تقابل محافظه‌کاري و آرمانشهرانگاري مشهود است؛ درحالي که دو ديوانسالار ديگر پاي در حفظ ارزش‌ها دارند و مي‌توان حدس زد چندان با تغييرات اعمال شده همدل نيستند، ايوان ايليچ سر در گرو آرمان‌ها نهاده است. پس از اين داستان با يک چرخش مکاني اين‌بار جنبه‌هاي طنز خود را آشکار مي‌کند. داستان با حفظ شخصيتي خرده بورژوا و ديوانسالار با يک تغيير مکان ساده امري خيالي را به امري واقعي تقليل مي‌دهد.
مفهوم انسانيت و اخلاقيات نزد ايوان ايليچ در حيطه‌ي امر خيالي باقي مي‌ماند و بواسطه‌ي ناشناخته ماندن اين مفاهيم و جا نگرفتن تعاريف آن‌ها در زبان به امر نمادين وارد نمي‌شوند از همين رو داستان آرمان را به طنز بدل مي‌کند تا بتواند تعريفي از وضعيت امروز جامعه ارائه کند.
ايوان ايليچ نمونه‌ي بارز يک خرده بورژواي ديوانسالار است که نه از تغييرات جديد که معطوف به دهقانان بوده نصيبي برده است و نه آنقدر قدرت و شوکت دارد که به طبقه‌ي در حال شکل‌گيري بورژوازي صنعتي وارد شود؛ از همين‌رو در خيال خود به مفاهيم انتزاعي براي کسب قدرت پناه مي‌برد. مجلس عروسي جمعي از طبقات فرودست جامعه و همينطور قشر شبه‌روشنفکر در حال شکل‌گيري‌اي را در خود جاي داده که تفکر محافظه‌کارانه بهتر است فاصله‌اش را با آن حفظ کند.
مجلس عروسي پسلدونيموف نه تنها انقلابي نيست بلکه متشکل از انسان‌هايي است که به وضعيت حقير خود خو کرده‌اند. پسلدونيموف و آکيم پترويچ زيردستاني هستند که به دو چيز آگاهند، هم به وضعيت خود و هم به توانايي در خروج از اين وضعيت، به همين دليل است که نويسنده پسلدونيموف را به مورچه‌اي تشبيه مي‌کند که مرتبا مي‌سازد و نااميد نمي‌شود.
ورود غير منتظره‌ ايوان ايليچ به مجلس عروسي آگاهي طرفين را درهم مي‌شکند به طوري که ايوان ايليچ را با امر واقع مواجه مي‌کند و پسلدونيموف را به اين نتيجه که در دور باطل بدبختي به سر مي‌برد. در کتاب «يک اتفاق مسخره» همه چيز در سطحي نمادين مي‌گذرد تا اشاره‌اي به وضعيت آنوميک ديوان سالاري رو به افول و طبقات از هم پاشيده داشته باشد...
قسمتي از کتاب
وقتي تصاوير مختلف از پيش چشمش مي‌گذشت، قلبش از جا کنده مي‌شد. درباره او چه مي‌گفتند؟ چه فکري مي‌کردند؟ با چه رويي مي‌خواست پا به اداره‌اش بگذارد، وقتي مي‌دانست تا يک سال ديگر هم چه پچپچه‌ها پشت سرش خواهند کرد، چه بسا تا ده سال ديگر، چه بسا تا پايان عمرش. حکايت او را مثل لطيفه‌اي نسل به نسل نقل مي‌کردند. بي‌ترديد خود را مقصر مي‌دانست. هيچ توجيهي براي اعمالش پيدا نمي‌کرد و از آن‌ها شرمسار بود...
منبع: كافه بوك.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون