جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4184- تاریخ : 1397/02/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران ( پنجشنبه)

 دل گويه 

هيچ‌چيز جز عطر و خنده گل‌ها!
در حال خواندن اثر فيلسوفي بودم، که موجي عظيم از خنده بر من مستولي شد. خنده‌اي بي‌صدا، زلزله‌وار، زيرزميني...
فيلسوف يادشده، چيزي فراتر از قابل تقدير بود. يک دسته کليد کوچک گم‌شده را در ميان علف‌ها پيدا کرده‌بود. کليدهاي زيبايي از جنس طلا، بزرگ مثل کليدهاي دروازه‌ي شهر، و نيز نسبتا بي‌فايده : هيچ دري وجود نداشت. هرگز دري وجود نداشت.
کليدها به هيچ دردي نمي‌خوردند. کار او مرا به خنده‌ي شديد بي‌صدا انداخت . اين خنده از قعر ستاره‌ها مي‌آمد. پرتاب‌شده چونان شهاب‌سنگي.
کتاب‌هاي فلاسفه، شبيه ماسک‌هايي مقوايي هستند که با کِشي، در پشت سر، روي صورت‌مان مي‌گذاريم. زير اين مقوا دچار کمبود هوا مي‌شويم.
نگاه کن! اين‌را گل‌هايي به‌من گفتند که عطرشان فضاي اتاق را پر کرده بود.
نگاه کن: هيج دري وجود ندارد، هيچ کجا.
هيچ‌چيز جز عطر ما، رنگ‌هاي ما و خنده‌هاي ما وجود ندارد.
با اين خنده، دنيايي ديگر آغاز مي‌شود. آن دنياي ديگر همين خنده است. چرا بايد به‌دنبال جايي بگرديم، يا چيزي ديگر؟
بُهت / کريستين بوبن


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون