جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4095- تاریخ : 1396/10/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 از مجموعه داستان هاي تو
 يك ويژگي فرهنگي بودن 

مهدي طوسي

از وقتي كه براي خوابيدن و خوردن وقت نداري احساس مي كني كه داري آدم بزرگي مي شوي. آخر مدتي بود كه متوجه شده بودي كه ‌آدم هاي بزرگ براي خوردن و خوابيدن وقت كافي ندارند و تمام تلاش شان را مي كنند براي اينكه نخورند و نخوابند و در عوض كارهايي را انجام بدهند كه براي هر كسي انجامش ممكن نيست.

تو الان دو سه هفته اي مي شود كه نه خواب داري و نه خوراك و مدام داري به اين فكرمي كني كه حالا كه نه خواب داري و نه خوارك بهتر است چه كاري را انجام بدهي كه هم باعث رونق زندگي ات بشود و هم باعث شهرت بيش از حد و اندازه ات بشود.

يك روز درست فكر مي كني و درست زماني كه مي خواهي به نتيجه اي كه بايد برسي برسي به راهي مي رسي كه رسيدن به آن زياد براي تو مفيد به فايده نيست و احساس مي كني كه ديگر نبايد اين كار را انجام بدهي.

مثلا يك روز به اين نتيجه رسيدي كه بروي و در راستاي كارهاي فرهنگي براي آدم هاي بسيار بزرگ فرهنگي خانه بسازي! در اولين قدم هم تصميم گرفتي براي حافظ خانه بسازي! ‌اما به يكباره متوجه شد كه نه پولش را داري كه اين كار را بكني و نه اگر پولش را داشتي حافظ حضور داشت كه تو بتواني برايش خانه بسازي!

يادت هست يك روز ديگر كه مي خواستي فكر بكني و با خودت بگويي حالا كه نه خواب داري و نه خوراك و از فرهنگي بودن همين بخش را به ارث بردي بهتر است كه راهي پيدا بكني كه مثل فرهنگي ها كارهاي بزرگ هم انجام بدهي تا به واقع بشوي يك فرهنگي هنري و سياسي ورزشي بزرگ و ماندگار.....! توي اتاقت قدم زدي و راه رفتي. توي اتاقت نشستي و فكر كردي. توي اتاقت دويدي و فكر كردي. توي اتاقت هر جوري كه بود فكر كردي و بالاخره به اين نتيجه رسيدي كه بروي و در يك همايش بسيار بزرگ براي فرهنگي هاي علاقمند به فرهنگ و حتي فرهنگي هاي غير علاقمند به فرهنگ سخنراني بكني و به آنها بگويي كه وقت خواب و خوراك نداشتن شرط لازم براي فرهنگي شدن هست اما شرط كافي نيست!

اما كمي كه فكر كردي متوجه شدي كه اين راه هم براي تو راه خوبي به نظر نمي رسد چرا كه نه سالني وجود دارد كه تو در آن سخنراني بكني و نه اگر سالني باشد فرهنگي اي وجود دارد كه بخواهد به حرف هاي تو گوش بدهد!

با خودت راه رفتي و فكر كردي حالا كه من يكي از مهمترين و اصولي ترين ويژ گي هاي يك فرهنگي درست و حسابي را دارم بهتر است كه ويژ گي آخرش كه فرهنگي بودن است را هم داشته باشم!

دوباره و سه باره فكر كردي و قدم زدي. توي اتاقت به قدري قدم زدي كه احساس كردي ديگر انرژي نداري. خوشحال شدي كه انرژي نداري چرا كه نداشتن انرژي به تو ثابت كرد كه تو گرسنه اي و گرسنه بودن به تو ثابت كرد كه وقت خوردن و خوابيدن را نداري و همين مسئله باعث شد كه تو به اين باور برسي كه در حال حاضر يكي از مهمترين فاكتورهاي فرهنگي هاي در حال فعاليت را داري!

- اما من بايد بقيه راه را هم بروم....

- خب برو مگر كسي با تو كاري دارد و يا مگر كسي از ادامه راه تو جلوگيري كرده!؟

- نه كسي از من نخواسته كه بقيه مسير فرهنگي ها را نروم اما نمي دانم بايد چه كار بكنم!

- خب همين مسئله يعني اينكه تو بسيار آدم ضعيفي هستي و به درد كار فرهنگي نمي خوري!

چرا اين جوري فكر مي كني! من بسيار هم به درد اين كار مي خورم و اين تو هستي كه به درد كار فرهنگي نمي خوري!

- باشد! من هم به درد كار فرهنگي نمي خورم اما قبول كن كه تو هم به درد كار فرهنگي

نمي خوري!

- خيلي خب حالا كه تو قبول كردي كه به درد كار فرهنگي نمي خوري من هم مثل تو قبول مي كنم كه به درد كار فرهنگي نمي خورم!

به خودت كه آمدي متوجه شدي كه الان چند دقيقه اي است كه داري با خودت گفتگو مي كني. خودت خودت را قانع كردي كه به درد كار فرهنگي نمي خوري و رفتي تا يك شكم سير غذا بخوري تا همان ويژگي از فرهنگي ها را هم نداشته باشي!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون